شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید ابوالقاسم انجوی شیرازی : جانتیغ و چل‌گیس

کلمات کلیدی :

 

پادشاهى بود که بچه‌دار نمى‌شد. روزی درویشى به قصر پادشاه آمد و سیبی به زن پادشاه داد و گفت: موقع خواب نصف سیب را خودت بخور و نصف دیگر آن را به پادشاه بده تا بخورد حتما بچه‌دار مى‌شوید. زن پادشاه رفت براى درویش سکه طلا بیاورد وقتى برگشت دید درویش نیست! زن به گفته ی درویش عمل کرد. پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت خداوند پسرى به پادشاه داد. اما بچه نفس نمى‌کشید. هر چه دارو درمان کردند و طبیب آوردند فایده‌اى نکرد. فرداى روزى که بچه به‌ دنیا آمد درویش پیدایش شد و وقتى ماجرا را دانست پرسید: وقتى بچه به‌دنیا آمد چیزى همراهش نیامد؟ گفتند: یک تیغ آمد.


درویش گفت: تیغ را سوراخ کنید و به گردن بچه بیاندازید. تیغ را سوراخ کردند و با نخى به گردن بچه انداختند. بچه شروع کرد به نفس کشیدن و گریه کردن. اسم بچه را جانتیغ گذاشتند. چون هر وقت تیغ را از گردنش درمى‌آوردند بچه بیهوش مى‌شد و نفس نمى‌کشید. سال‌ها گذشت و جانتیغ بزرگ شد. روزى پدرش کلید باغ‌هایش را به جانتیغ داد و گفت: با دایه‌ات برو و باغ‌ها را تماشا کن. جانتیغ به همراه دایه رفت و یکى ‌یکى باغ‌ها را گشتند اما کلید در یکى از باغ‌ها نبود. جانتیغ دایه را فرستاد تا کلید آن را از پادشاه بگیرد. دایه که رفت جانتیغ در باغ را شکست و وارد شد.

باغ هیچ زیبائى به‌خصوصى نداشت. فقط یک پرده آویزان بود. جانتیغ جلو رفت و پرده را کنار زد. عکس دخترى زیبا که چهل‌گیس بافته داشت آنجا بود. دایه به‌ همراه پدر و مادرِ جانتیغ به باغ آمدند و او را بیهوش دیدند. وقتى پسر به‌هوش آمد اسم و شأن دختر را پرسید. پدرش گفت: او چل‌گیس است. من سال‌ها تلاش کردم و نتوانستم او را به‌دست بیاورم. هرکس به‌دنبال او رفته دیگر برنگشته است. جانتیغ تصمیم گرفت برود و صاحب عکس را پیدا کند و بیاورد. پادشاه که اصرار پسر را دید دو سوارکار زبده را همراه او کرد تا تنها نباشد. آنها رفتند و رفتند تا شب شد. جائى اتراق کردند تا صبح دوباره به راه بیفتند. صبح جانتیغ برخاست، دید همراهانش نیستند. فهمید که به سفارش پدرش او را تنها گذاشته‌اند تا او منصرف شود.

جانتیغ به راهش ادامه داد، نزدیک ظهر دید یک سوار از مشرق و یک سوار از مغرب به طرف آو مى‌آیند. وقتى آنها رسیدند. جانتیغ از اسم و مقصدشان پرسید. اسم یکى دقیقه‌شمار بود او گفت: شب‌ها که ستاره‌ها درمى‌آیند دقیقه‌هاى آنها را مى‌شمارم تا ببینم کدام‌یک زودتر مى‌آیند. سوار دیگر گفت: اسم من ستاره‌شمار است. کار من دیدن ستاره‌ها و شمردن آنهاست. دقیقه‌شمار و ستاره‌شمار هم براى پیدا کردن چل‌گیس مى‌رفتند. هر سه نفر با هم دست برادرى دادند و همراه شدند. دو روز راه رفتند تا تشنه و گرسنه به کشور دیگرى رسیدند. در آنجا دخترى دیدند که یک مجمعه غذاهاى جورواجور روى سرش گذاشته بود و گریان به‌سوئى مى‌رفت. جلوتر از دختر هم یک پسر خوشگل راه مى‌رفت.

جانتیغ بعد از پرس و جو از دختر، فهمید که اژدهائى جلوى آب را گرفته و مردم هر روز باید یک پسر به او بدهند بخورد تا اجازه دهد آنها کمى آب بردارند. امروز هم نوبت پسر پادشاه است و دختر غذاها را مى‌برد به اژدها بدهد تا موقع خوردن برادرش، او را کمتر اذیت کند. جانتیغ به دختر گفت: تو غذاها را بده ما بخوریم، من به‌جاى برادرت مى‌روم تا اژدها مرا بخورد. مجمعه غذا را از دختر گرفتند و شروع کردند به خوردن. بعد جانتیغ شمشیرش را کشید و رفت سراغ اژدها و او را کشت. از دماغ اژدها یک کبوتر بیرون پرید. رفت روى درختى نشست و گفت: جانتیغ! الهى عاقبت بخیر نشوی! من مى‌خواستم پسر پادشاه را بخورم و از اینجا بروم.

جانتیغ گفت: کیش حرام شده! پادشاه آن کشور وقتى فهمید جانتیغ اژدها را کشته، مى‌خواست دخترش را به عقد او درآورد. اما به اصرار جانتیغ دختر را به ستاره‌شمار دادند و هفت روز و هفت شب جشن عروسى به‌پا بود. جانتیغ با دقیقه‌شمار راه افتاد. بعد از مدت‌ها به کشور دیگرى رسیدند شب شده بود. آنجا میهمانِ پیرزنى شدند. صبح که از خواب برخاستند دیدند پیرزن گریه مى‌کند. علت را پرسیدند. پیرزن گفت: زمین‌هاى زراعتى ما آن طرف دریاست. هرسال جوان‌ها مى‌روند، گندم‌ها را درو مى‌کنند تا بیاورند اما موقع برگشتن کشتى غرق مى‌شود و جوان‌ها مى‌میرند. امسال پسر پادشاه هم قرار است همراه جوان‌ها برود. براى همین مردم گریه مى‌کنند.

جانتیغ به قصر پادشاه رفت و از او اجازه گرفت تا همراه جوان‌ها برود. حرکت کردند و رفتند به آن سوى دریا. گندم‌ها را درو و بار کشتى کردند. موقع برگشتن، جانتیغ دید یک اژدها از زیر آب‌ها بیرون آمد. با شمشیرش زد و اژدها را کشت. یک کبوتر از دماغ اژدها بیرون آمد، پرواز کرد و گفت: 'جانتیغ! الهى عاقبت به‌خیر نباشی' جانتیغ گفت: کیش حرام شده! کشتى و سوارانش همه به سلامت به مقصد رسیدند پادشاه خواست دخترش را به عقد جانتیغ درآورد. به اصرار جانتیغ دختر پادشاه، به عقد دقیقه‌شمار درآمد. هفت شب و هفت روز جشن عروسى بود.

جانتیغ تک و تنها به راه افتاد و رفت تا چل‌گیس را پیدا کند. به شهرى رسید، خسته و گرسنه بود. صداى مردى را شنید که مى‌گفت: 'خدایا پیدا نکردم، پیدا نکردم' تا چشمش به جانتیغ افتاد گفت: 'آهان پیدا کردم' بعد رفت به‌طرف جانتیغ و گفت: آقا بفرمائید امروز ناهار مهمان من باشید. جانتیغ دلیل حرف‌هاى مرد را پرسید. او گفت: پدرم گفته وقتى مى‌خواهى ناهار بخورى تنها نخور حتماً یک مهمان داشته باش. این بود که تا شما را دیدم گفتم پیدا کردم. جانتیغ به خانه مرد رفت. مرد از جانتیغ مقصدش را پرسید. جانتیغ گفت: براى پیدا کردن چل‌گیس مى‌روم. مرد گفت: مادر من، یک زمانی، دایه چل‌گیس بود. جانتیغ گفت: پس بپرس چطور مى‌توانم او را پیدا کنم. والا ناهار نمى‌خورم. مرد از پیرزن پرسید. پیرزن گفت: من اگر بگویم، سنگ مى‌شوم. فقط وقتى که تنها باشم و با خودم حرف بزنم و کسى به حرف‌هایم گوش بدهد مى‌تواند چل‌گیس را پیدا کند. به‌شرط آنکه من نفهمم که او به حرف‌هایم گوش مى‌کند.

جانتیغ چیزى نگفت و ناهارش را خورد شب مرد صاحبخانه رفت به دیدن یکى از دوستانش. جانتیغ هم به پیرزن گفت: من مى‌روم بیرون و یک ساعت دیگر برمى‌گردم. اما بیرون نرفت و در گوشه‌اى پنهان شد. پیرزن مشغول انداختن رختخواب‌ها شد و با خودش حرف مى‌زد و مى‌گفت: مگر پیدا کردن چل‌گیس به این آسانى‌هاست؟ تا حالا هزاران شاهزاده به‌خاطر او سنگ شده‌اند. هرکس بخواهد چل‌گیس را بیاورد باید هفت دانه خرما، دو سیر نبات، یک بسته تیغ، مقدارى نمک و یک کوزهی آب همراه خودش بردارد. هفت شب و هفت روز راه برود تا به یک جنگل بزرگ برسد. بعد باید برود بالاى بلندترین درخت جنگل، هفت دیو مى‌آیند و به درخت مى‌گویند: اى درخت هر سال به ما میوه مى‌دادی، امسال چه مى‌دهی؟

آن‌وقت باید هفت دانه خرما را جداجدا روى زمین بیندازد. هرکدام از دیوها یک خرما را مى‌خورند و مدت هفت شب و روز به خواب مى‌روند. دیوها که به‌خواب رفتند باید از درخت پائین بیاید. چل‌گیس توى گوش دیو سفید است. هفت تکه از نبات را نزدیک گوش دیو سفید بیاندازد. چل‌گیس از گوش دیو سفید بیرون مى‌آید تا نبات‌ها را بردارد. کسى که رفته آنجا، باید چل‌‌گیس را بگیرد. اگر بار اول نتوانست از پا تا کمرش به سنگ تبدیل مى‌شود. دفعه ی دوم باید نبات را دورتر از گوش دیو بى‌اندازد. اگر این‌بار هم نتواند چل‌گیس را بگیرد، همه ی بدن سنگ مى‌شود ولى اگر گرفت، پاهایش هم به حال اول برمى‌گردد. جانتیغ همه ی حرف‌هاى پیرزن را شنید، از خانه بیرون رفت و نیم‌ساعت دیگر برگشت.

روز بعد از پیرزن و پسرش خداحافظى کرد و رفت و همه ی‌ چیزهائى را که پیرزن واگو کرده بود خرید و راه افتاد. رفت و رفت تا به جنگل رسید. همهی کارهائى که پیرزن گفته بود انجام داد. بار اول که چل‌گیس از گوش دیو سفید بیرون آمد، نتوانست او را بگیرد و پاهایش سنگ شد. اما بار دوم موهاى دختر را گرفت و دیگر نگذاشت به گوش دیو سفید برگردد. دختر داد و فریاد راه انداخت. جانتیغ گفت : من آمده‌ام تو را نجات بدهم. اسم من جانتیغ است. آنها سوار اسب شدند و به تاخت رفتند. چل‌گیس به جانتیغ گفت: تو نباید پشت سرت را نگاه کنى وگرنه سنگ مى‌شوی. چل‌گیس پشت سر را نگاه مى‌کرد که دید دیوها دارند مى‌آیند از جانتیغ پرسید: همراهت چه داری؟ گفت: تیغ. بعد تیغ‌ها را به دختر داد. دختر تیغ‌ها را به زمین ریخت و گفت: از خدا مى‌خواهم که یک کوه بزرگ تیغ بین ما و دیوها درست بشود. یک دفعه یک کوه بزرگ از تیغ درست شد.

دیوها به‌هر زحمتى بود از کوه تیغ رد شدند. این‌بار دختر، نمک را از جانتیغ گرفت و به زمین ریخت. کوهى از نمک درست شد. شش تا از دیوها از شدت درد مردند. و یکى از آنها باقى ماند. نزدیک بود به دختر و پسر برسد که چل‌گیس کوزهی آب را به زمین زد و یک دریاى بزرزگ درست شد. دیو از دور پرسید: جانتیغ چطور از دریا رد شدی؟ جانتیغ دهانه کوزه را که به‌ شکل یک سنگ سوراخ‌دار شده بود نشان داد و گفت: آن سنگ را مى‌بینی، سرت را توى سوراخ آن بکن و بپر این طرف. دیو سرش را توى سوراخ کرد. سنگ توى دریا فرو رفت و دیو را هم با خود به ته دریا برد. جانتیغ و دختر روزها رفتند و رفتند تا اینکه چل‌گیس گفت: بیا اینجا چادر بزنیم، ما باید چهل روز اینجا بمانیم، تا من هر روز یکى از گیس‌هایم را بشویم. آنجا چادر زدند.

روزى چل‌گیس به جانتیغ که کنار چاه ایستاده بود گفت: دو تار موى من کنار چاه افتاده، آنها را بردار و بیا این طرف والا برایت دردسر درست مى‌شود . جانتیغ اوقاتش تلخ شد موها را برداشت و دور یک تکه فلز پیچید و آن را انداخت توى چاه. آب چاه مى‌رفت به باغ پادشاه آن کشور. یک روز باغبان شاه به باغ رفت دید همه ی درخت‌ها میوه‌دار شده‌اند و هرکدام با صداى بلند مى‌گویند: از میوه من بخور  باغبان رفت و پادشاه را خبر کرد. پادشاه گفت: بوى چل‌گیس مى‌آید. .همه جاى باغ را بگردید و هرچه پیدا کردید به من بدهید. گشتند و آن فلزى که موى چل‌گیس دورش پیچیده شده بود پیدا کردند و به پادشاه دادند. پادشاه گفت:  این موى چل‌گیس است بروید بگردید و چل‌گیس را پیدا کنید. این خبر به گوش پیرزنى رسید. رفت پیش پادشاه گفت: من چل‌گیس را پیدا مى‌کنم. پادشاه گفت:  تو چل‌گیس را بیاور من هم هرچه بخواهى به تو مى‌دهم. پیرزن گفت: من مى‌روم. هر وقت دیدید که پنبه سوخته روى آب مى‌آید، نهر را بگردید و مستقیم بالا بیائید. پیرزن رفت و چادر چل‌گیس و جانتیغ را پیدا کرد. پیرزن خودش را به ناخوشى زد. جانتیغ او را به چادر برد. چل‌گیس تا پیرزن را دید با خاک‌انداز توى سر او زد و به جانتیغ گفت: عاقبت این پیرزن کار دستت مى‌دهد.

پیرزن چند روزى آنجا ماند تا اینکه یک روز از دختر پرسید: چرا اسم شوهر تو جانتیغ است؟ دختر علت آن اسم را گفت. یک شب پیرزن رفت و موقعى که جانتیغ خواب بود، تیغ را از گردنش باز کرد و تو چاه انداخت. جسد جانتیغ را هم انداخت توى باغى که همان نزدیکى‌ها بود. بعد یک پنبه را سوزاند و توى آب انداخت. مأموران پادشاه پنبه سوخته را که دیدند پادشاه را خبر کردند. پادشاه به همراه چند سوار، رفتند و چل‌گیس را با خود به قصر بردند. چل‌گیس به پادشاه گفت: من باید در عزاى شوهرم چهل روز عزادار باشم. در این مدت کسى به‌جز آن پیرزن حق ندارد به من نزدیک شود.

پادشاه قبول کرد که چهل روز صبر کند. یک روز دقیقه‌شمار پیش ستاره‌شمار رفت و گفت: مدتى است ستارهی جانتیغ دیرتر از ستاره‌هاى دیگر بیرون مى‌آید. ستاره‌شمار هم گفت: آرى من هم متوجه‌ شده‌ام. قرار گذاشتند بروند و جانتیغ را پیدا کنند. ستاره‌شمار یک چراغ برداشت. رفتند و رفتند. ستاره‌شمار، چراغ را روشن کرد و به‌کمک نور آن چادر چانتیغ را پیدا کردند. به آنجا که رسیدند، نور چراغ یک بار به‌طرف باغ و یک بار به‌طرف چاه مى‌افتاد. چاه را گشتند و تیغ را پیدا کردند. بعد باغ را گشتند، دیدند جانتیغ بیهوش افتاده، تیغ را به گردن او انداختند، جانتیغ به هوش آمد. جانتیغ وقتى دید چل‌‌گیس نیست، فهمید که چه بلائى به‌ سرش آمده هرسه نفر لباس درویشى به تن کردند و رفتند تا چل‌گیس را پیدا کنند. فهمیدند که مردم دسته دسته به قصر پادشاه مى‌روند تا چل‌گیس را ببینند جانتیغ با لباس درویشى وارد قصر شد. پیرزن را دید، گفت: من درویش هستم اگر ناخوشى‌اى دارى بگو تا برایت دعا بنویسم.

پیرزن گفت: مدتى است سرم درد مى‌کند. درویش روى یک تکه کاغذ نوشت: من جانتیغ هستم! حالا بگو چطور مى‌توانم تو را نجات دهم؟ کاغذ را به پیرزن داد و گفت این دعا را به هیچ‌کس نشان نده. پیرزن وقتى پیش چل‌گیس رفت گفت: سرم درد مى‌کرد به یک درویش گفتم دعائى برایم نوشت. چل‌گیس کاغذ را از پیرزن گرفت و خواند بعد آن را پاره کرد و گفت: این دعا خوب نیست من خودم یک دعاى خیلى خوبى برایت مى‌نویسم. بعد روى یک تکه کاغذ نوشت: جانتیغ، من فردا به پادشاه مى‌گویم که مى‌خواهم به حمام بروم و کسى هم حق ندارد با من بیاید. تو آنجا بیا و مرا ببین. بعد کاغذ را به پیرزن داد و پیرزن آن را توى جیبش گذاشت. موقعى که پیرزن مى‌خواست به خانه‌اش برود، جانتیغ او را صدا زد و گفت: سرت خوب شد؟ پیرزن گفت: نه.

جانتیغ گفت: نکند آن دعا را به کسى نشان داده باشی؟ اگر نشان داده باشى تا آخر عمرت سرت خوب نمى‌شود. پیرزن گفت: راستش یک نفر آن را از من گرفت و پاره کرد و این کاغذ را به من داد. جانتیغ کاغذى را که چل‌گیس نوشته بود گرفت بعد یک کاغذ بى‌خودى نوشت و به او داد. جانتیغ از پیغام چل‌گیس خبردار شد. روز بعد، جانتیغ پیرزن را یک گوشه‌اى گیر آورد و دو تکه‌اش کرد و هر تکه‌اش را به یک گوشه از در حمام آویزان کرد. بعد، چل‌گیس را سوار بر اسبش کرد و پیش ستاره‌شمار و دقیقه‌شمار رفت. چل‌گیس به‌هر کدام از آنها یک تار مو داد و گفت: در عوض محبت‌هاى شما این تار مو را داشته باشید، در هر فصلى هر میوه‌اى که بخواهید، در جیبتان پیدا مى‌کنید. آنها خداحافظى کردند و رفتند.

جانتیغ و چل‌‌گیس هم حرکت کردند تا رسیدند به خانه پدر جانتیغ. خبر به پادشاه بردند که پسرت برگشته و چل‌گیس را هم با خود آورده است. چل‌گیس به جانتیغ گفت: من به قصر پدرت نمى‌آیم، یک خانه بگیر تا با هم زندگى کنیم جانتیغ قبول کرد و یک خانه گرفت. عصر جانتیغ گفت: من مى‌خواهم به دیدن پدرم بروم. چل‌گیس گفت: پس خوب گوش کن. وقتى خواستى وارد شوى از روى فرش مى‌پرى زیرا در زیر فرش چاه کنده‌اند تا ترا بکشند. این انگشتر طلا را هم بگیر، هر وقت چاى آوردند، اول آن را توى چاى بینداز، بعد بخور. غذا هم که آوردند اول مقدارى از آن به یک سگ یا گربه بده، اگر آن سگ یا گربه نمرد، بعد از آن بخور. چون پدرت مى‌خواهد تو را بکشد و مرا صاحب شود.

جانتیغ به قصر پدرش رفت و همه سفارشات دختر را اجراء کرد. وقتى یک مقدار از غذا را به یک سگ داد. سگ افتاد و مرد. فردا شب هم همین‌ کارها انجام شد. اما موقع غذا خوردن، جانتیغ چراغ‌ها را خاموش کرد و در خاموشى غذاى خودش را با غذاى پدرش عوض کرد. پدر وقتى آن غذا را خورد مرد. جانتیغ پیش چل‌گیس رفت و او را به قصر آورد، و در حقیقت تاج پادشاهى را هم به‌سر گذاشت و هفت شب و هفت روز جشن عروسى گرفت.