شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محسن میهن‌دوست : سبزه‌پرى

کلمات کلیدی :

 

همه جا رنگ هنر گرفت!

در روزگاران پیشین در شهر اصفهان دخترى به‌نام سبزه‌پری زندگى مى‌کرد که از قشنگى بر روى زمین مثل و مانند نداشت، او که دختر سلطان بود به هر خواستگارى جواب رد مى‌داد و شب و روزش را به استراحت مى‌گذراند. عکس سبزه‌پرى را بر در و دیوار شهر آویخته بودند و جائى نبود که مردم از او صحبت نکنند. تا آنکه دسته‌اى بازرگان به شهر اصفهان وارد شدند و پس از گشت و گذارى که در شهر داشتند در برابر عکس سبزه‌پرى توقف کردند و از زیبائى او دچار تعجب شدند و چون جوانان شهر با آنان روبه‌رو گشتند و شوق آنها را مشاهده کردند، گفتند: بیهوده وقت خود را تلف نکنید که او دختر سلطان است و هرچه خواستگار تاکنون داشته است رد کرده و گفته مى‌شود که اهل ازدواج نیست.


بازرگانان گفتند ما قصد خواستگارى نداریم، تنها مى‌خواهیم بدانیم نقاش این تصویر کیست تا به سراغش برویم و خواهش کنیم، چند نمونه از آن را براى ما نقاشى کند، تا به کشور چین ببریم! جوانان، دسته ی بازرگانان را به هنرکده ی نقاش چیره‌دست بردند، و از او خواستند براى بازرگانان چینى چند تصویر از دختر بکشد، و او هم با چیره‌دستى از عهده برآمد. بازرگانان عکس‌ها را گرفتند و پس از چند روز با شترهاى پُربار راهى دیار چین شدند، در حالى‌که هر شتر، عکسى در پیشانى داشت که تصویر سبزه‌پرى بود. قافله رفت و رفت و رفت و از کوه و دشت گذشت، تا به دیار چین رسید. بازرگانان شب را به عیش و نوش پرداختند، و گفتند و خندیدند، و قرار گذاشتند فردا کالاهاى خود را عرضه کنند.

فردا که بازرگانان بساط برپا داشتند، خبر به همه‌جا پیچید که اجناس تازه از اصفهان رسیده است، و در این میان ملک‌حسن بازرگان از همه نوع جنس بساط کرد، و چندى نگذشت که از سوى ملکه ی چین و زنان حرم کنیزانى چند آمدند و کالاى بسیار که مربوط به زنان بود خریدند و بردند، ولى پول آن را ندادند و قرار شد از طرف سلطان چین پرداخت شود. عکس سبزه‌پرى هم جزو چیزهائى بود که کنیزان خریدند و بردند. دختر سلطان چین از عکس دختر سلطان اصفهان خیلى خوشش آمده بود، آن را به ملکه نشان داد، و زنان حرم همه از قشنگیِ سبزه‌پرى دچار تعجب شدند. روز بعد، ملک‌حسن بازرگان به دربار چین رفت تا طلب خود را مطالبه کند و سلطان چون آگاه شد زنانش خرید بسیار کرده‌اند، پانزده هزار درهم به ملک‌حسن داد، و او قصر را ترک گفت و پى کار خود رفت.

فردا در بازار صداى پس‌ رو پیش‌ رو شنیده شد، چندى نگذشت که بازرگانان متوجه شدند شاهزاده هوشنگ قصد خرید دارد و به بازار وارد شده است. شاهزاده هوشنگ به همراه بسیارى به بازار آمده بود و چون دکان به دکان رفت. ناگهان عکس سبزه‌پرى را که در سر در مغازه و حجره ی ملک‌حسن زده شده بود را دید، پایش سست شد و پرسید صاحب این عکس کیست؟ ملک‌حسن گفت: سبزه‌پرى؛ دختر سلطان اصفهان، که قصرش از اینجا بسیار دور است. شاهزاده هوشنگ، تصویر سبزه‌پرى را به قیمتى گزاف از ملک‌حسن بازرگان، خرید و از همان‌جا راهى قصر شد.

در قصر کنیزان دور او را گرفتند، یکى گلاب پاشاند، یکى عود سوزاند، یکى مُشک آورد، نوازندگان زدند و رقاصان رقصیدند و ساقیان کمر باریک جام‌هاى طلائى را که پُر از باده بود، به گردش درآوردند، اما شاهزاده هوشنگ لب از لب باز نکرد، و چهره ی گرفته‌اى داشت. شاهزاده بى‌آنکه با کسى گفت‌و‌گو کند، دستور داد مجلس بزم را تعطیل کنند و پیِ کارهاى خود بروند، و خود به گوشه‌اى نشست و زانوى غم به بغل گرفت! روزى بیش نگذشت که به سلطان خبر دادند چه نشسته‌اى که فرزندت از همگان پنهان شده، و گوشه ی دنجى در قصر، زانوى غم به بغل گرفته است. سلطان، تندى به همراه گروهى از درباریان به نزد هوشنگ آمد و از وضعى که دید دچار ترس شد و پرسید: اى فرزند تو را چه پیش آمده که من از آن باخبر نیستم؟

هوشنگ گفت که دلباخته ی سبزه‌پرى شده است، و او کسى به‌جز دختر سلطان اصفهان نیست. عکس دختر را به پدر نشان داد. سلطان به سلیقه ی فرزندش آفرین گفت و بر آن شد نامه‌اى به سلطان اصفهان بنویسد و سبزه‌پرى را از او خواستگارى کند. سلطان چین نامه را که نوشت گفت بهترین قاصد، ملک‌حسن بازرگان است، پس نامه را مُهر کرد و آن را به‌دست او داد و بازرگان صاحب‌نام راهیِ اصفهان شد. ملک‌حسن به شهر اصفهان که رسید به سلطان خبر دادند از سوى سلطان چین، قاصد بازرگانى وقت ملاقات خواسته است، و سلطان هم موافقت خود را اعلام کرد. ملک‌حسن به نزد سلطان اصفهان آمد و نامه را به دست او داد.

سلطان از چند و چون نامه چون آگاه شد، گفت به خواجه حسن خدمت کنند، و پاسخ نامه را به زمانى واگذاشت که از نظر سبزه‌پرى باخبر شود. سبزه‌پرى از نامه‌اى که سلطان چین نوشته بود، و از نام دلباخته ی خود، که هوشنگ بود، آگاهى یافت و چون به پیش پدرش خوانده شد، گفت: اى پدر براى من خواستگارِ گدا و شاه فرق نمى‌کند، و شورِ همسر گزینى در من نیست، اما اگر مى‌خواهى حرف تو را قبول کنم، از عاشق بى‌قرار من خواسته شود این مرواریدِ ناصاف را سوراخ کند، و از آن نخى بگذراند. چون از پس این مرتبه برآمد، او را به همسرى قبول خواهم کرد.

خواجه حسن، مروارید را به همراه نامه‌اى گرفت و راهیِ دیار چین شد، و همین که به آنجا رسید، و به قصر رفت هر آنچه دیده بود و شنیده بود و با خود آورده بود، به سلطان چین عرضه کرد. شاهزاده هوشنگ هرچه با مروارید ور رفت و تلاش کرد، که خواسته ی دختر را برآورده کند، نشد و دست آخر خواجه حسن به همراه مروارید به شهر اصفهان بازگشت و آنرا به دربار بُرد. سبزه‌پرى داستان را که شنید، مرواریدى را به حاضران نشان داد و گفت: ببینید، من آن را هم سوراخ کرده‌ام، و هم نخى از آن عبور داده‌ام.  و دوباره شرط خود را تکرار کرد. بار دیگر، خواجه حسن مروارید را به کشور چین بازگرداند و گفته ی سبزه‌پرى را براى شاهزاده هوشنگ بازگفت.

این‌بار شاهزاده هوشنگ و بسیارى از درباریان به گفت‌وگو نشستند و راه چاره جستند، تا آنکه پیرزنى از حال و حکایت عاشقى هوشنگ خبردار شد. به قصر او رفت و گفت: این مروارید به‌دست عفریتِ هفت دندان که در پشت دیوار چین خانه دارد، سوراخ خواهد شد. گفته ی پیرزن ترس در دل درباریان انداخت، ولى شاهزاده هوشنگ که خود عاشق بود، و دل در گروِ سبزه‌پرى داشت، گفت: به قیمت از دست دادن جانم هم که شده، به جایگاه عفریت و جادو خواهم رفت. و افزود: در راه عشق، هرچه پیش آید، خوش آید!

شاهزاده هوشنگ سوار بر اسب تیزتک خود شد و راه به جائى برد که پیرزن نشان داده بود، رفت و رفت و رفت تا نیم روز به کنار چشمه‌اى رسید. کبکى زد و آن را کباب کرد و خورد و پس از آن آب از چشمه نوشید، و همان‌جا به خواب عمیقی رفت. زمانى چند از خواب شاهزاده نگذشته بود که دو دیو از بالاى چشمه مى‌گذشتند و چون به زمین نگاه کردند مرد جوانى را دیدند که به خواب فرو رفته، و از زیبائى سیمای او حیرت کردند، چنان که پائین آمدند و مدت‌ها به تماشاى او ایستادند. دیوان که در پى شکار آمده بودند، حیف‌شان آمد شاهزاده هوشنگ را بکشند و با خود گفتند: لقمه ی دیگرى پیدا خواهیم کرد، آنجا را ترک کردند، ولى هرچه گشتند شکارى به‌دست نیاوردند، و ناگزیر به قلعه ی عفریت هفت دندان بازگشتند.

عفریت هفت دندان تا آنها را دید پرسید تا این موقع کجا بودید؟ آن دو دیو هرچه دیده بودند براى او تعریف کردند. هفت دندان دستور داد باز بگردید و جوان را بى‌آنکه خراشى بردارد، به اینجا بیاورید. دیوان رفتند و شاهزاده را که هنوز در خواب بود برداشتند و به قصر هفت دندان آوردند. هوشنگ که چشم باز کرد، در برابر خود عفریتى را دید که دهانش چون غار افراسیاب بود، و دماغش چون دودکش سیاه قد داشت و چشم‌هایش کاسه ی خونى که برق مى‌زد! هفت دندان که به وصل شاهزاده طمع پیدا کرده بود، پرسید: اى جوان بر لب چشمه چه مى‌کردی، و حال بگو خواسته ی تو چیست؟

هوشنگ گفت: به من بگو این مروارید را چگونه مى‌توان سوراخ کرد؟ عفریت هفت دندان کنیزى را گفت برو، و آن سوزن را که در حقیقت از زمان حضرت سلیمان است بیاور. کنیز رفت و سوزن را آورد. عفریت مروارید را سوراخ کرد و از آن نخى را گذراند، بعد آن را به‌دست هوشنگ داد. شاهزاده خوشحال شد و هفت دندان خودش را بیشتر به او نزدیک کرد. دستور داد هر که در قصر هست آنجا را ترک کند، سپس ندا در داد، تا سه روز قصر افسانه ای در قُرُقِ او، و شاهزاده هوشنگ است.

عفریتِ هفت دندان که با شاهزاده تنها ماند، شاهزاده را به جانب خود کشید و خواست در بغلش گیرد که شاهزاده گفت: شتاب کم کن، و بگذار کمى نفس بکشم! عفریت گوش به حرف نکرد، و خودش را بیشتر بر روى شاهزاده انداخت، هوشنگ چون چنین دید، موهاى بلند او را که از دو سو، به پائین صورتش و گردنش ریخته شده بود، به‌هم آورد و آن را گره زد، آنقدر فشار آورد تا عفریت هفت دندان از نفس افتاد.  هوشنگ که حالا از شر و مزاحمت هفت دندان رهائى یافته بود، درِ قصر را باز کرد و از آنجا گریخت، اما کنیزان عفریته متوجه گریختن هوشنگ شدند و چون به قصر آمدند، نعش هفت دندان را دیدند که در میان سرسرا افتاده بود.

تندى دسته ی دیوان در پى شاهزاده افتادند و چندى نگذشت که به او رسیدند اما هوشنگ چند تن از آنان را تلف کرد، و باز دوباره گریخت. ولى دیوى قوى باز خود را به او رساند و همین که چنگ انداخت شاهزاده را بگیرد، هوشنگ شاخ‌هایش را گرفت و او را نگه‌داشت و گفت: اى دیوِ نمک به حرام، اگر گوش به حرفم نکنی، و مرا بر پشت خود تا به دیارم نبری، تو را خواهم کُشت! دیو سر تسلیم فرود آورد و او را تا پاى دیوار شهر سوارى داد. در آنجا، دیو چند لاخ از موهاى بلند خود را به شاهزاده هوشنگ داد و گفت: هر هنگام دچار مشکل شدی، لاخى از آن را آتش بزن، من پیش تو خواهم بود. چندى نگذشت که سلطان خبردار شد شاهزاده از سفر به جایگاه عفریته ی هفت دندان بازگشته است.

سلطان که از حال و کار فرزندش آگاه شد، پیکى سریع به اصفهان روانه کرد، و در پى آن قافله‌اى به راه انداخت که در آن شاهزاده هوشنگ هم سفر مى‌کرد. سفر به سوى اصفهان بود. پیک به دیار اصفهان که رسید، نامه را به سلطان داد، و سلطان خبر سوراخ شدن مروارید را به سبزه‌پرى رساند.  هنوز از رسیدن پیک به دربار اصفهان سه روزى بیش نگذشته بود که مردم آگاه شدند شاهزاده هوشنگ به دم دروازه رسیده است.

سبزه‌پرى بر پشت بام رفت و به تماشا ایستاد. چشمش که به هوشنگ افتاد، جهان پهلوانى چون رستم دستان دید که هوش از سر زنان مى‌برد. پس هم همان دم عاشق شد و قرار از کف بداد. سلطان گفته بود شهر را زینت دهند. همراه قافله سلطان چین هم دیده مى‌شد. دو سلطان که به هم رسیدند، سه روز را به جشن و شادمانى گذراندند، و بالاخره هنگام آن رسید، که مروارید سوراخ شده را که نخى هم از آن عبور کرده است به سبزه‌پرى نشان دهند.

خلاصه قرار بر آن گذاشته شد، هفت شبانه‌روز عروسى بگیرند و شهر را غرق در نور کنند. از این‌سو وزیر که پسرش عاشق سبزه‌پرى بود، سخت روى در هم داشت و فرزندش در پى انتقام بود. تا آنکه طبق سنت، عروس و داماد را به حمام بردند و پسر وزیر خود را به قصر و سپس به اتاق حجله رساند و کمین کرد. شب‌هنگام با خنجر تیزى به هوشنگ حمله کرد و به او زخمى عمیق زد. عروسى به هم ریخت و شاهزاده هوشنگ در بستر مرگ افتاد. سبزه‌پرى گریه مى‌کرد و زار مى‌زد، اما چندى که گذشت هوشنگ به هوش آمد و چون از قضایا خبردار شد، به سبزه‌پرى گفت: چند لاخ موى بلند به همراه آورده‌ام، لاخى از آن را آتش بزن!

سبزه‌پرى موى دیو را که آتش زد. هوا گرگ و میش شد و آسمان به‌هم آمد، ناگهان دیو در پاى تخت شاهزاده هوشنگ بر زمین نشست. پرسید: چه شده؟ و چون حکایت را از زبان سبزه‌پرى شنید، به تندى آنجا را ترک گفت، و دمى دیگر بازگشت. زخم را شستشو داد و از کله ی خاکسترى گرد بر زخم پاشید، و شبى بیش نگذشت که زخم مداوا شد و شاهزاده از بستر بیمارى برخاست. سلطان اصفهان رد پسر وزیر را گرفته بود که پیدا کنند و چون او را یافتند، به میدانگاه شهر بردند و در میان شعله‌هاى هیزم قرار دادند. سبزه‌پرى و شاهزاده، به خیر و خوشى دوباره به حجله رفتند و شهر چهل روز آینه‌بندان بود. هوشنگ و سبزه‌پرى سال‌های سال باهم به خوبی زندگى کردند تا آنکه در پیری از دیار هستی به دیار نیستى رفتند.