شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کادوی شب یلدا

کلمات کلیدی :

 

 

پیرزن آرام، لرزان و نحیف جلو می آید؛ با گام‌های کوتاه و کج و معوج؛ عینک بزرگ و کائوچویی‌اش را روی چشمانش بالا و پایین می‌کند. سرش را آرام آرام بالا می‌گیرد و در چشمان متصدی نگاه می‌کند: هیچ خبری نشده، ننه! متصدی گفت: می‌بینی که! خبری بشه؛ چشم، خودم بهت می‌گم. پیرزن وامانده و رنجور دوباره از راهی که آمده برمی‌گردد. دوباره همه صحبت‌های پسرش را توی ذهنش مرور می‌کند. قربونت برم ننه. خودم بهت سر می‌زنم. الان که می‌بینی راهی سفرم. سپردم هواتو داشته باشن. سوغاتی چی می‌خوای برات بگیرم؟


پیرزن حالا به اتاقش رسیده. توی اتاق چند پیرزن نشسته‌اند. بالای یکی از تخت‌ها عکس محترم‌خانوم را زده‌اند با روبان سیاهی در کنارش. دفعه قبل که دخترش به او سر زده بود محترم‌خانوم هنوز زنده بود. سرزنده بود. می‌گفت: هیچی منو نمی‌کشه الا تنهایی. بعد با انگشت تاکید کرده بود: دخترجان. تنهایی. بدترین درد عالمه. و آخرش همین تنهایی، روی تخت، جان محترم خانوم را گرفت. پیرزن چادر گل‌منگلی‌اش را توی صورتش می‌کشد و تسبیح‌اش را از توی جیبش بیرون می‌آورد و شروع می‌کند به ذکر گفتن. یادش آمد چقدر برای نوه‌هایش دلش تنگ شده است. اما حالا هیچکدام دوروبرش نبودند تا با شیطنت‌های همیشگی‌اشان حوصله پیرزن را سرببرند. شروع کرد به تسبیح انداختن. خدایا چرا عمر ما اینجوری می‌گذره. مگه ما چه گناهی کردیم به درگاهت که این شد عاقبت ما. بعد باز دوباره با خودش گفت: نه، بعد یک ماه حتما امروز بهم زنگ می‌زنن.

آروم‌تر گفت: آره. حتما بهم زنگ می‌زنن. ولی باز یک چیزی ذهنش را آشفت؛ نکنه بشم مث محترم خانوم، بمیرم، هیشکی نیاد سراغم. اما دوباره به خودش تسلی داد که هر چی باشه من مادرشونم و اونا بچه‌ها ی من. دوباره فکری آزارش می‌داد. خانم عباسی آمد داخل و گفت: امشب برایتان هندوانه و انار دون شده گرفتم. چه شبی بشه امشب! انار دون شده با هندوانه قرمز قاچ شده دوای درد پیرزن نبود. آمد توی راهرو. پیرزنی از کنارش گذشت و سری تکان داد. با دیدن پیرزن مرد متصدی به احترام و با خوشحالی بلند شد. جعبه‌ای بزرگ با روبان سرخی جلوی چشمان پیرزن گرفت پیرزن مات و مبهوت به جعبه کادو پیچ شده نگاه کرد. متصدی گفت: بفرما! اینم از طرف بچه‌هاتون، گفتم که یادشون نمی‌ره امشب شب یلداست. دیگه چی می‌خوای؟ پیرزن سکوت کرد، حیران و متعجب به مرد متصدی نگاه می کرد. اشک از کنار چشمش جوشید. در حقیقت بدون این که کادو را بگیره دوباره در اوهام دور و درازش گم شد.