شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

اهمن و بهمن و ننه سرما

کلمات کلیدی :

 

به رغم وجود گنجینه های داستان ی و افسانه های زیبا و آموزنده در ادبیات شفاهی و مکتوب کودکان، امروزه دیگر کمتر مادری وقت خود را به مسایل آموزشی کودکان در این قالب اختصاص می دهد، و با واگذاری آموزش به مدرسه و تلویزیون، کودک را از پرورش تخیل و انتقال ادبیات کودکانه محروم می کنند. کارشناسان بر این باورند که قصه گویی و قصه خوانی نقش به سزایی در رشد و شکوفایی خلاقیت در کودک دارد. می توان از داستان سرایی به عنوان زبان مادری تمام انسان ها یاد کرد. این زبان ذاتی را همه ی کودکان از سن 2 سالگی یاد می گیرند. در حقیقت باید اعتراف کرد آنقدر که کودکان در استفاده از زبان مادری قصه گویی برای برقراری ارتباط با اطرافیانشان راحت هستند، در استفاده از زبان واقعی احساس راحتی نمی کنند.


چله بزرگ از شب یلدا شروع می شود تا دهم بهمن ادامه پیدا می کند. پس از آن سر و کله دو برادر شیطون به نام های اهمن و بهمن پیدا می شود که هر کدام ده روز طوفانی و سرد را به پا می کنند و سرما را به اوج خود می رسانند و بعد از آن می روند پشت کوه و جای خود را به ننه سرما می دهند تا سرمای بیشتری ایجاد کند. اهمن فقط چهل روز پس از آغاز زمستون زندگى می کنه و بهمن برادرش فقط بیست روز. در همین موقع ننه سرما  پنبه های لحافش رو بیرون می ریزه و بچه ها با چشمان باز و شاد خنکای پنبه های ننه سرما رو حس می کنند و از ننه سرما می پرسند: پس بچه ها کجا هستند؟ او می گوید: اهمن و بهمن دو تایی رفته اند به صحرا که علوفه بیاورند.

اما دیگر بر نمی گردند! ننه سرما، تو بودی و شب کهنه ی به نفس نفس افتاده؛ تو پشت در خانه نشسته بودی که پسرانت بیایند. چشم چرخاندیم میان کوچه، نگاهمان از تو گذشت و تو پنجره ای شدی رو به ما، برف می بارید و از چشم های تو نیز ... اهمن و بهمن که برای آوردن هیزم به پشت کوه رفته بودند، دیگر بر نگشتند، تو با اینکه از سرما می لرزیدی، از زیر کرسی بیرون آمده بودی و رفتی دنبال آنها، هر چقدر بیشتر گشتی، کمتر پیدا کردی و دیگر وقتی ناامید شدی از غصه گردنبندت را پاره کردی و همه جا تگرگ بارید!

ننه سرما سالهاست که به دنبال پسرهایش می گردد و هر وقت گریه می کند، رعد و برق می زند و باران می بارد، و هر وقت لحافش را می تکاند برف می آید، و هر وقت گردنبندش را پاره می کند تگرگ. اما چون تو پشت به بهار داری، کار زیادی از دستت برنمی آید و ناگزیر به رفتن می شوی، و می روی پشت کوه دنبال پسرانت تا عمو نوروز از سفر راه دور و درازش برگردد تا بهار را به ارمغان آورد. سالها و روزها می گذرند و خاطرات تو و پسرانت در آینده سپیدپوش می شوند.