شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان گاو بنی اسرائیل

کلمات کلیدی :

 

یکی از جوانان نیک بنی‎اسرائیل از دختری خواستگاری کرد، خانواده وی به او جواب مثبت دادند، پسرعموی او هم از همان دختر خواستگاری کرد اما خواستگاری او را رد کردند، او کینه پسرعمویش را به دل گرفت تا اینکه شبی او را غافلگیر کرد و کشت و جنازه‎اش را در یکی از محله‎ها انداخت. فردای آن روز کنار جنازه آمد و با گریه و داد و فریاد، تقاضای خون بها کرد و گفت: هر کس او را کشته است، در حقیقت خونبهایش به من می‎رسد و اگر قاتل پیدا نشود، اهل این محل باید خونبها را بپردازند.


موضوع پیچیده شد و اختلاف شدید شد، چون تعیین قاتل از طریق عادی ممکن نبود و ادامه وضع موجب فتنه و قتل و خونریزی می شد لذا نزد حضرت موسی ـ درود و رحمت خداوند بر او باد ـ آمدند. موسی حل مشکل را از درگاه خدا خواست و گفت: خداوند به شما دستور می‎دهد ماده گاوی را ذبح کنید و قطعه‎ای از بدن آن را به مقتول بزنید، تا زنده شود و قاتل را معرفی کند تا درگیری پایان یابد. بنی‎اسرائیل گفتند: آیا ما را مسخره می‎کنی؟!

به این ترتیب نهایت جسارت را نسبت به او و ساحت قدس خداوند نمودند، پیامبر بزرگ را متهم به ابهام، استخفاف، بیهوده کارى و سخره کردند. او به آن قوم جاهل که آثار افسانه ی بت، جهالت و گوساله پرستی هنوز در میانشان مشهود بود گفت: به خدا پناه می‎برم از اینکه از جاهلان باشم. بنی‎اسرائیل به موسی گفتند: از خدایت بخواه برای ما روشن کند که این ماده گاو، باید چگونه باشد؟ کانه پروردگار موسى را پروردگار خود نمیدانستند. گروهى از آنها قاتل را مى شناختند و از اصل جریان مطلع بودند اما کتمان مى کردند، اما ایشان ایمان نداشتند که خداوند آنچه را پنهان مى دارند آشکار و بر ملاء مى سازد. افراد لجوج و خود خواه غالبا پر حرف و پر سؤالند و در برابر هر چیز بهانه جویى مى کنند.

موسی گفت: خدا می‎فرماید؛ ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده، و نه جوان باشد، بلکه میان این دو. بنی‎اسرائیل گفتند؛ چه رنگی داشته باشد. موسی گفت: خداوند می‎فرماید؛ گاوی زرد رنگ که رنگ آن بینندگان را شاد سازد. دوباره آنها گفتند: از خدا بخواه بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگی این گاو برای ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد. موسی گفت خداوند می‎فرماید: گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده، برای زراعت آبکشی ننموده و هیچ عیب و رنگ دیگری در او نباشد.

خداوند از اعمال ما غافل نیست. جوان نیکوکاری به پدر و مادر خود احترام می‎گذاشت. یکی از روزها که پدرش خواب بود، معامله پر سودی برایش پیش آمد، فروختن کالا، بستگی به بیدار کردن پدر داشت، تا کلیدی را که نزد او بود بگیرد. فروشنده حاضر مى شود آن جنس را به هفتاد هزار به شرط نقد بفروشد، جوان حاضر مى شود که به هشتاد هزار بخرد ولى پول را پس از بیدارى پدر بپردازد. او معامله پر سود و کلان را به خاطر بیدار نکردن پدر انجام نداد و مشتری رفت. وقتی پدرش بیدار شد و از ماجرا مطلع شد از پسرش تشکر کرد و گاوی را به پسرش بخشید و گفت: امیدوارم خیر و برکت بسیار، از این گاو به تو برسد. خداوند به جبران گذشت جوان، معامله پرسود دیگری را براى او فراهم مى سازد یعنی گاو وی به بهایی بسیار گران فروخته شود! چون بنی اسرائیل در جستجوی گاوی با مشخصات گاو جوان بودند با اصرار و هزینه ای بسیار زیاد آن را از جوان خریدند!

رسول اکرم حضرت محمد - درود و رحمت خداوند بر او باد - فرموده اند: نیکى را بنگرید که با نیکوکار چه مى کند؟! این داستان نتیجه سخت گیری ما انسان هاست بر خودمان. موسى با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجاز به حل مشکل پرداخت. اما دلهاى آنها بعد از این جریان سخت شد همچون سنگ یا سخت تر! پاره اى از سنگها مى شکافد و از آن نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شکاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى کند، و پاره اى از خوف از فراز کوه به زیر مى افتد، اما دلهاى آنها نه از خوف خدا ذره ای طپید و نه مملو سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى شد، گویی جاهلان تاثیر را از گاو دانسته اند، نه از خدا!