شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنا دیویس : من و پل بادبادک هوا کردیم

کلمات کلیدی :

 

روز گرمی بود، بیست سال پیش، در فلوریدا، باد از غرب می‌وزید، من و پل سعی می‌کردیم هوشیاری‌مان را به دست آوریم، نوشیدنی قرمزی نوشیده بودیم، دست در دست؛ مجال سقوط به هم می دادیم، همدیگر را دوست ‌داشتیم، پل دوستم و مثل برادرم به حساب می‌آمد، حالا سعی می‌کردیم، از دل چیزی که مدت‌های مدید رفتاری غیرعادی محسوب می‌شد، زندگی کنیم. پل قد بلند، وقتی می‌خندید، انگار تمام صورتش می‌خندید، موج‌سوار بود، موهایش طلایی و عضلاتی برنزه داشت، تازه داشت سر عقل می‌آمد، درست مثل من.


من هم دختر معلم قد کوتاه، با موهای طلایی، با لباس شنای جمع‌وجوری، هنوز به خاطر افراط در نوشیدن، حالم سر جایش نیامده، معلوم نبود چه‌طور می‌خواستیم روز را بدون آبجو سر کنیم. سمت ساحل راه افتادیم، تعطیلات آخر هفته، تو فلوریدا، چه کار دیگری می‌شد انجام داد؟ پنکه‌ی کوچک‌مان، با یک بطری، چند حوله، برداشتیم و رفتیم. پل یک بادبادک هم داشت، یادم می‌آید؛ با خودم فکر کردم چرا بادبادک را با خود به کنار دریا می‌آورد؟ چرا کسی باید دلش بخواهد بادبادک هوا کند؟ فایده‌ی بادبادک هواکردن چیست؟ کارهای پل همیشه کمی غیرعادی بود.

یک رشته نخ ماهیگیری بلند، شفاف و محکم هم در دست داشت. ما زیر سایه‌ی چند درخت نخل روی تل ماسه‌ها نشستیم و پل شروع کرد به هوا کردن بادبادک. یادم نمی‌آید برای ساختن دُم بادبادک از چه چیزی استفاده کرده بود، اما خوب یادم هست که بادبادک قرمز بود. خیلی هم بزرگ نبود، یک بادبادک معمولی کوچک. او نخ ماهیگیری را به بادبادک بست، دمش را وصل و رهایش کرد. باد به شدت از پشت سرمان، از غرب می‌وزید و به سمت دریا می‌رفت. مجبور نبودیم برای هواکردن بادبادک بدویم. اصلاً لازم نبود کاری انجام بدهیم. پل تا بادبادک را بالا گرفت، به پرواز درآمد. واقعاً داشت پرواز می‌کرد. لبخند پل تمام صورتش را گرفته بود.

کلی نخ ماهیگیری داشتیم که حدود دو کیلومتر می‌شد. پل، نخ را کشید تا بادبادک بالا و پایین برود، برقصد و بچرخد و بیشتر روی اقیانوس، دورتر و دورتر برود. بالاخره بادبادک قرمز کوچک آن‌قدر رفت تا در آبی آسمان گم شد. تنها راهی که می‌توانستیم از وجود بادبادک مطمئن شویم، کشش قوی نخ ماهیگیری بود که هر دو نفر آن را در دست گرفته بودیم. به آسمان خیره بودیم و سعی می‌کردیم بادبادک را ببینیم. از گم‌شدن بادبادک خنده‌مان گرفته بود. بعد، پل چند قوطی حلبی برداشت و آن‌ها را با یک نخ به هم بست و به نخ ماهیگیری وصل کرد که با فشار باد روی ساحل کشیده می‌شد و به سمت آسمان می‌رفت.

قوطی‌ها در آسمان به چرخش درآمدند. انعکاس نور طوری بود که نخی که آن‌ها را به هم متصل نگه داشته بود، دیده نمی‌شد. آن‌ها پرواز می‌کردند و در نسیم می‌چرخیدند؛ انگار به هیچ چیز وصل نبودند. یک نفر از زیر قوطی‌های به پرواز درآمده رد شد، متوجه شد که به هم وصل شده‌اند، نگاه کرد، دوباره نگاه کرد، جلو و عقب رفت، اطراف را نگاه کرد، بالاخره ما را دید، فهمید که چیزی توی هواست، اما نفهمید چه چیزی. ما جوان و سرخوش بودیم و زدیم زیر خنده. یک زن جوان زیبا با لباس شنای مشکی تنگی، قوطی‌ها را دید، مدت‌ها به آن‌ها خیره شد، ابایی نداشت از این‌که ببینیم از پرواز آن‌ها در آسمان کاملاً گیج و مبهوت شده است، درنهایت، به طرف پل آمد و پرسید چه کلکی زده است.

پل نگفت و زن هم نتوانست بفهمد، بالاخره بهت‌زده دور شد. انگار قوطی‌ها جادو شده بودند. ما یک روز تمام را با هم و با آن بادبادک گذراندیم، قوطی‌های معلق توی هوای پاک و مردمی را که زیر آن‌ها جلو و عقب می‌رفتند، تماشا کردیم. در واقع، دیگر دست‌مان به آن بادبادک نرسید، فقط از روی کشش نخ می‌دانستیم که هنوز هست. زمان رفتن به خانه شد، اما هیچ‌کدام حال کشیدن و پایین آوردن بادبادک را نداشتیم. برای همین، همانجا رهایش کردیم، روی دریا، با قوطی‌های حلبی که با نخ ماهیگیری به هم وصل شده بودند و فراتر از دسترس همه شادمانه می‌رقصیدند. آخر شب، پل سراغ بادبادک رفت تا جمعش کند، باد آن‌را برده بود، دورتر از ساحل. احتمالاً آن را به جزایر قناری برده بود. باد دیگر از سمت غرب به ساحل نمی‌وزید. آن روز دیگر تکرار نشد. هرچند مهم نیست؛ چون آن روز به قدر کافی خوب بود.

آن روزها پل دوستم بود، هنوز هم هست، ما در دهه‌ی پنجم عمر بودیم، هزاران مایل دور از هم زندگی می‌کنیم، او در شمال نیویورک، در آب و هوایی سرد زندگی می‌کند، برای یک موج‌سوار بلوند، قد بلند جای غریبی است، من هنوز در فلوریدا هستم، ما عاشق آدم‌های دیگری شده‌ایم، اما هیچ‌وقت به طور کامل همدیگر را از دست ندادیم. جولای امسال، یعنی بیست سال بعد از آن داستان سر عقل آمده‌ایم، حتی امروز هم در حقیقت احساس می‌کنیم، هنوز در آن ساحل افسانه ای هستیم، هنوز آن قوطی‌ها به آن نخ نامرئی محکم وصل هستند، هنوز مطمئنیم که آن بادبادک قرمز کوچک آن‌جاست، آن را از کشش نیرومند نخش حس می‌کنیم.