شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قضاوت بی جا

کلمات کلیدی :

 ژان ژاک روسو : قلب هر انسانی، بهشت یا جهنم اوست

در عصری پاییزی، فرد سالخورده ای اتومبیل خود را در حاشیه جاده متوقف کرد و وارد رستورانی شد. سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست. همان موقع یادش آمد که نمک بر نداشته است، بلند شد و بعد از گرفتن نمکدان، دوباره به طرف میز رفت که یکدفعه متوجه شد مرد سیاه پوستی در جای او نشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست. بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت: این سیاه پوست باید ادب شود. درس خوبی به او می دهم. سپس رفت سر همان میز نشست و با خیرخواهی اجازه داد که او کمی از سوپش را بخورد. بعد کاسه را به طرف خودش کشید و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آن را با وی شریک شود. مرد سیاهپوست به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد.


او نیز سعی کرد کاسه را آهسته به طرف خودش بکشد تا او هم بتواند بخورد. سرانجام سوپ تمام شد. پس از آن، مرد سیاه پوست از جای خود بلند شد و با اشاره از او خواست که کمی صبر کند. سپس با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده برگشت و مثل سوپ، آنها را با وی شریک شد. بعد از غذا، آنها با هم خداحافظی کردند و مرد سالخورده به سمت دستشویی رفت. وقتی برگشت متوجه شد که کیفش پایین صندلی نیست. شروع به داد و فریاد کرد و گفت: وای، نباید به آن مرد اعتماد می کردم! و فریادها ادامه داشت تا زمانی که کیف او را پایین صندلی میز کناری، در حالی که یک کاسه سوپ سرد روی آن بود پیدا کردند. هیچ کس به سوپ او دست نزده بود. در حقیقت او اشتباه سر میز مرد سیاه پوست نشسته  و در غذای او شریک شده بود!