شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حضرت آدم و حوا

کلمات کلیدی :

 

بخوان به‏ حقیقت و راستى داستان میل به جاودانگی را، آن زمان که بودند ایشان جاویدان در بهشت، و خداوند داد بیم او را از ابلیس: ای اَدَم! ای خاکی! شیطان دشمن توست، مبادا کند تو را وسوسه و فریبد تو را؛ و راند از بهشت بیرون شما را، خواهید رفت به سمت شقاوت و بدبختی، اگر گوش دارید حرف او را. و بیم داد آنان (آدم و حوا) را از درخت ممنوعه، و گفت: نشوید نزدیک به شجره. گفت ابلیس: دانی چرا گفت خداوند که ناخورید از میوه درخت؛ خواهید شد جاودانه چون فرشته، اگر خورید از آن.


آدم و حوا گفته های ابلیس را باور کردند. زمانی که میوه را خوردند، صدای خدا را شنیدند: مگر من شما را از این درخت منع نکردم؟ مگر نگفتم؛ شیطان دشمن آشکار شماست؟ آدم و حوا به سجده افتادند. خدا به آن ها فرصت داد برای توبه به دنیا بیایند. به زمین یا دنیا، پست ترین جا در همه عالم و هفت آسمان. و گفت: همگی (آدم، حوا و ابلیس) فرود آیید که بعضی از شما با بعضی دیگر دشمن هستید تا از جانب من؛ راهنمایی بیاید. هر که از من پیروی کند؛ نه هرگز گمراه شود.

آدم صفوه الله به روی کوه صفا فرود آمد و مروه یعنی زن، مکان فرود حوا شد. ابلیس هم جایی بین مکه و طائف افتاد. آدم نمی دانست که حوا روی کوه مروه فرود آمده است. دقیقا جهت مخالف کوه مروه را طی کرد و این باعث شد تا فرسنگ ها از حوا دور شود. آدم  در فراق بهشت و دور شدن از رحمت الهی و جدایی از حوا به گریه شدید افتاد. جبرئیل راه و روش توبه را به او یاد داد. او بر روی کوه جبل الرحمه رفت و گفت: بارالها، ما به خود ستم کردیم، نافرمانى تو کردیم، اگر ما را نیامرزى و به ما رحم نکنى ما از زیان کاران خواهیم بود. وقتی آدم همانطور که جبرئیل، گفته بود توبه کرد، جبرئیل هم او را به سمت حوا راهنمایی کرد و هر دو پس از چندین سال جدایی در عرفات، محل شناخت، یکدیگر را یافتند.

حوا در دو نوبت چهار فرزند به ‏دنیا آورد نوبت اول قابیل و خواهرش لوزا، و نوبت دوم هابیل و خواهرش اقلیما، هر چهار فرزند پس از گذراندن دوران کودکى و نوجوانى و رسیدن به‏ سن بلوغ، میل به ‏همسر در آنها بیدار شد. قابیل کشاورز و هابیل دامپرور و گوسفند دارى را پیشه خود ساخته بود. به ‏آدم وحى شد که هر یک از پسران با خواهر همزاد برادرش ازدواج کند. اما قابیل اعتراض کرد. حضرت آدم  چاره منحصر به فرد را کسب تکلیف از درگاه الهی دانست و به فرزندان خویش فرمود هر یک از شما، به نزد خداوند قربانی تقدیم کنید، قربانی هر کس پذیرفته شد اقلیما از آن او باشد.

آنان که تقرب به ‏قربانى جستند، از یکى پذیرفته شد و از آن دیگرى پذیرفته نشد. هابیل گوسفندی سفید و چاق و قابیل دسته ای گندم زرد و خشک بر سر کوهی نهادند. فردای آن روز آتش از آسمان فرود آمد و قربانی هابیل را در خود کشید. قابیل به ‏هابیل گفت من تو را البته خواهم کشت. هابیل گفت: مرا گناهى نیست، خدا قربانى متقیان را خواهد پذیرفت. حضرت آدم پس از این حادثه، اقلیما را به هابیل داد و با این کار کینه مشتعل قابیل نسبت به هابیل فزونی یافت. همچنان قابیل خود خواه، سر در گریبان بود تا اینکه ابلیس به یاری او شتافت.

 روزی از روزها قابیل به قصد سیر و سیاحت به صحرا رفت. شیطان که همواره مراقب او بود تا در گمراهی فرزندان آدم لحظه ای را از دست ندهد، او را تنها یافت. ابلیس در حالیکه ماری پر تلاش را در دست داشت در مقابل قابیل ظاهر گشت، بگونه ای رفتار می نمود که تمامی رفتارش را قابیل مشاهده کند. لذا چندین بار مار را پس و پیش کرد آنگاه با حرکاتی که گویا درصدد تنیه مار است او را بر زمین کوفت، ابلیس که مار را بر زمین کوبید نحوۀ کشتن را به قابیل آموخت و بوسیله سنگ ضربات سحتی بر سر مار وارد ساخت.

روزی در صحرا هابیل در سایۀ درختی خوابیده بود. قابیل سنگی عظیم را یافت و با تمام قدرت بر سر برادر کوفت. قابیل چون هابیل را کشت نمی دانست ، با پیکر خونین او چه کند، لذا حیران و سر گردان، او را بر دوش گرفت و مدتها در صحرا و بیابان گردش کرد، قابیل برای پنهان ماندن مطلب به تغییر موقعیت می پرداخت و بالاخره کلاغ این کار را به او آموخت. حضرت آدم  از زیارت بیت المعمور باز آمده بود و طالب دیدار فرزندانش شد، همه را دید بجز هابیل را، چون وضع موجود را غیر طبیعی یافت، جبرئیل بر او ظاهر گشت و آنچه که بر هابیل گذشته بود شرح داد.