شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

برانیسلاو ایوانوویچ : انسان شلوارپوش

کلمات کلیدی :

  

 

با آنکه ممکن است عجیب به نظر بیاید، واقعیت این است که کافی است انسان از دامن پوشی در آید تا بی درنگ به موجودی مردانه تر و مصمم تر مبدل شود. این واقعیتی است انکار ناپذیر، که سراسر تاریخ بشریت گواه آن است. دامن، انسان را به زنجیر می کشد و به او اجازه نمی دهد به طور جدی گام بردارد، درحالی که یک انسان شلوارپوش، آزاد و بی مانع در راه زندگی قدم بر می دارد. شلوار نه تنها جنسیت یک موجود، بلکه ریخت و روز او را نیز مشخص می کند. همین که کسی شلوار به پا کند شما در دم متوجه می شوید که او موجودی است دو پا. از سوی دیگر، شلوار از لحاظ اصول اخلاقی نیز دارای مزیت هایی است، نه به خاطر آن که می توان دگمه اش را انداخت، بلکه به این سبب که چه سرپا ایستاده باشید و چه بالانس زده باشید، به هر صورت، و در حقیقت شلوار به پا خواهید بود.


علاوه بر این، شلوار چیزی است با صرفه تر و اطمینان بخش تر. البته نه به خاطر آن که دامن مظهر اطاعت و تسلیم پذیری به شمار می رود، بلکه به این سبب که انسان را ضعیف و بی اراده میکند. این ادعا را می توان با ذکر شواهد تاریخی نیز به اثبات رساند. همه ی ملل عهد باستان البته مللی که عادت داشتند دامن بپوشند؛ از بین رفته از صفحه ی زمین محو شده اند، لیکن از بین رفتن آن ها فاجعه یی به شمار نمی رود.

فاجعه در آن است که علی رغم محو شدن این ملل، هنوز هم دامن زنده است و به زنده گی خود نیز ادامه می دهد. البته در این میان وضع و حالت عجیب دیگری هم وجود دارد: اگر دامن در واقع مظهر تسلیم پذیری و لطافت باشد (و به همین سبب ملت هایی که عادت به پوشیدن آن داشتند از بین رفته اند) چرا هنوز هم به عنوان جزئی از جامعه ی سنتی اقویای جهان امروز، جامه ی رسمی پادشاهان، کشیشان و زنان، باقی مانده است؟

من شلوار را نه به عنوان دشمن خونی دامن، بلکه در نقش یک دوست و هواخواه راستین آن تحسین می کنم و دلم می خواهد آگاه باشید که درباره ی شلوار سخنان خوب و پسندیده ی بسیاری بر زبان می توان راند، اما هرگز تصور نکنید که من با این همه تاکیدی که بر اهمیت شلوار کرده ام قصدم این بوده است که از مقام و ارزش دامن بکاهم، یا بین شلوار و دامن دعوا راه بیندازم و به این ترتیب مناسبات حسن هم جواری موجود بین آن دو را به تیره گی بکشانم. خیر، قصدم بیشتر این بود که غروری را که در نخستین لحظه ی شلوار پا کردن به ام دست داده بود، برای خودم توجیه کنم.

البته باید اعتراف کنم شلواری که برای نخستین بار پایم کردند آن قدرها هم غرور آفرین نبود. اولین شلواری که افتخار پوشیدنش نصیبم شد شلوار برادر بزرگم بود: شلواری که همه ی شرح حال کوتاه و درعین حال توفانی اخوی بر آن نقش بسته بود. برق سر زانوهایش حکایت از آن داشت که اخوی در مدرسه منباب تنبیه مجبور می شده است به حکم معلم ساعت ها زانو بزند. از سوی دیگر، کمربند ابوی نیز شلوار مذکور را چنان از پشت خط خطی و نخ نما کرده بود که همیشه ی خدا احساس کوران می کردم و همین امر باعث شده بود زکامی که هنگام غسل تعمید دچارش شده بودم با شدت بیشتری عود کند.

یادم می آید درست از لحظه یی که شلوار پایم کردم به چنان آتش پاره ی چموشی مبدل شدم که نه از تهدید ککم می گزید، نه از تعقیب و نه از بگیر و ببند. راستش هرگز نتوانستم بدانم که آن همه دلاوری از خواص شلوار بود یا از خصایص ذاتی خودم. یعنی از خصایصی که لابد در وجودم نهفته بود و ظاهرا می بایست با آغاز مرحله ی تنبان به پاکردن غفلتا به منصه ظهور و بروز برسد. تا موقعی که شلوار پایم نکرده بودند همه ی فعالیت هایم تو چهار دیواری اتاق انجام می گرفت. اما به محض وصول به
مرحله ی شلوار پوشیدن، فعالیت هایم ابتدا به حیاط خانه ی خودمان منتقل شد و از
آن جا به حیاط همه ی همسایه ها و سراسر محله گسترش پیدا کرد.

فکر می کردم علت وجودی شلوار این است که آدم بتواند به راحتی تمام از روی حصارها و پرچین ها بجهد، و بدین جهت وجود هیچ گونه مرزی را بین باغچه و حیاط خودمان و باغچه ها و حیاط های هم جوار به رسمیت نمی شناختم. بالا رفتن از درخت نخستین سرگرمی دوران شلوار پوشیم شد. وجود شلوار بعه عنوان یک شیئی مفید کمکم می کرد تا بتوانم خودم را به نوک درخت های گردو و گیلاس و گلابی همسایه ها برسانم.

این سرگرمی یک فایده ی دیگر هم داشت: کافی بود بو ببرم که از جانب یک بگیر و ببند سازمان یافته ی خانواده گی مورد تهدید قرار گرفته ام، تا بی درنگ عین گربه یی که سگ دنبالش کرده باشد از درخت گردو بکشم بالا، رو بلندترین شاخه اش جا خوش کنم و تعقیب کننده گانم را زیر بارانی از گردو کالک، عقب بنشانم. با وجود این، مقامات مربوطه موفق شدند برای دستگیری و تنبیه ارادتمند راه حلی پیدا کنند: هربار که علی رغم اصرار تعقیب کننده گانم از فرود آمدن و تسلیم شدن خودداری می کردم یک بشقاب پر بیسکویت اعلا می گذاشتند زیر درخت، می رفتند تو خانه و در را پشت سر خود می بستند.

من مثل یک پرنده ی معصوم به هوای بیسکویت ها با احتیاط از درخت می آمدم پائین و ناگهان در حلقه ی محاصره ی تعقیب کننده گان خود اسیر می شدم. آن ها ابتدا خلع سلاحم می کردند و بعد کشان کشان به طرف خانه؛ به سوی شکنجه گاه؛ می بردندم. تقریبا همان زمان بود که پی بردم آدم هایی که نقاط ضعف کوچک داشته باشند برای ابراز دلاوری های بزرگ استعدادی ندارند.