شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کارل بردورف : نامه ای برای بابانوئل

کلمات کلیدی :

 

در یکی از شهرهای کوچک انگلستان مردی زندگی می کرد به نام آرمسترانگ که کارمند اداره پست و مسئول نامه های ناشناس بود. نامه های ناشناس نامه هایی بودند که آدرس آنان ناخوانا یا ناقص بود و کسی از آدرس آنان سر در نمی آورد. به همین دلیل آقای آرمسترانگ را متخصص نامه های بیکس و کار و ناشناس لقب داده بودند. آقای آرمسترانگ با همسر، دختر کوچک و پسر لاغر مردنی اش در یک خانه ی قدیمی زندگی میکردند. او عادت داشت همیشه پس از شام پیپ خود را روشن کند و برای بچه هایش داستان هایی درباره ماجرای نامه هایی بگوید که آدرسشان را کشف کرده بود. هرچه باشد او خود را کارآگاه اداره شان میدانست، چون همیشه مشغول کشف رمز نامه های بی آدرس بود. در حقیقت تا آن زمان هیچ ابری افق زندگی کوچک و ساده او را تیره و تار نکرده بود تا اینکه یک روز پسر کوچکش بی مقدمه سخت بیمار شد و دو روز بعد در گذشت!


ضربه ای که مرگ ناگهانی پسرش به آقای آرمسترانگ وارد آورد چنان بود که گویی او از اولش هم آدمی افسرده و غمگین بوده است. همسر و دختر کوچک آرمسترانگ هرطور بود با این ضایعه کنار آمدند اما دیگر زندگی آنان شادی و نشاط گذشته را باز نیافت. آقای آرمسترانگ هر روز صبح که از خواب بلند میشد مثل آدمهای مسخ شده همانطور گیج و منگ سرکارش می رفت و آنجا هم تا کسی از او چیزی نمی پرسید، کلمه ای حرف نمی زد. ناهارش را در تنهایی می خورد و شامگاه به خانه باز می گشت. سرشام هم چون مجسمه ای سرد و ساکت بود. پس از شام دیگر نه پیپش را چاق میکرد و نه قصه ای میگفت، بلکه بیدرنگ میرفت و میخوابید. همسرش متوجه شده بود که شوهرش خوابش نمیبرد و تا صبح به سقف اتاق خیره می شود. بنابر این مرتب به او می گفت: غم بچه را فراموش کن، آخه این همه ناراحتی نه دردی از تو دوا میکند و نه از ما.
ولی گوش شوهرش به این حرفها بدهکار نبود و هر روز بیشتر از روز پیش از خود ناراحتی نشان میداد. تا اینکه روزی بعد از ظهر یا بهتر بگویم درست یک روز قبل از کریسمس آقای آرمسترانگ در اداره پشت میزش نشسته بود و کوهی از نامه های عجیب و غریب را که آدرسشان گنگ بود زیر و رو میکرد. با فرا رسیدن سال نو انبوه نامه های عجیب و غریب روی سرش ریخته بود و او هم کسل و بی حوصله سرسری نامه ها را نگاهی می انداخت، تا اینکه چشمش به نامه ای افتاد که آدرس فرستنده نداشت، آدرس گیرنده هم خیلی مسخره به نظر می رسید. پشت پاکت با خطی بچگانه فقط این عبارت نوشته شده بود: "قطب شمال بابانوئل" آقای آرمسترانگ ابتدا خواست نامه را دور بیاندازد اما از سر کنجکاوی نامه را باز کرد تا شاید از متن نامه بتواند آدرس گیرنده یا فرستنده را کشف کند.

متن نامه بابانوئل از این قرار بود: بابانوئل عزیزم! امسال من و پدر و مادرم خیلی غمگین هستیم، داداش کوچولویم تابستان گذشته رفت به بهشت. من از تو نمیخواهم برایم هدیه ای بیاوری. فقط تنها چیزی که می خواهم این است که اسباب بازیهای داداشم را برایش ببری و به او بدهی تا با آنها بازی کند. من آنها را توی آشپزخانه مان کنار لوله بخاری گذاشته ام. اسب کوچولو و قطارش همانجا است. آخه بدون اسب توی بهشت حوصله اش سر میرود. حتماً اسب و قطارش را پهلویش ببر تا آنجا تنها نباشد و دلش نگیرد. آخر او اسبش را خیلی دوست داشت.

خواهش میکنم به جای من به بابام هدیه ای بده. اگر میخواهی به بابام هدیه ای بدهی، کاری کن که مثل اولش بشود، کاری بکن که دوباره پیپش را چاق کند و توی آشپزخانه دودش را پف کند و باز برایمان از نامه های بی نام و نشان داستان تعریف کند. خواهش میکنم این کار را بکن. من خودم یک وقتی شنیدم که به مامانم میگفت فقط ابدیت میتواند این غصه را از دلش در آورد. از تو میخواهم یک کمی ابدیت بهش بدهی تا غصه از دلش در بیاید. اگر این کار را بکنی من هم قول میدهم دختر کوچولوی خوبی بشوم. امضا: دختر کوچولوی تو. بله، آن شب آقای آرمسترانگ از خیابانهای چراغانی شده عبور کرد و زودتر از مواقع دیگر به خانه اش رسید. پشت در کمی مکث کرد و آنگاه داخل شد. پیپ اش را روشن کرد و وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست. همسر و دخترش منتظر او بودند. او هم لبخندی زد. درست مثل آن وقتهایی که پسرش نیز پهلویشان بود.