شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خدا ما را می بیند

کلمات کلیدی :

 

اون وقت ها یخچال و فریزر کمتر بود، به همین دلیل اعظم خانوم هر روز می رفت خرید. یه روز وقتی داخل بقالی محل بود، شخصی پشت سرش از  بقال جنس خواست، اعظم خانوم دوباره دید دستی از بالای سرش پول رد و بدل کرد! اعظم خانوم کفری شد و به مشتری پشت سرش گفت: منو زیر دستات نمی بینی، که اینطوری دست از بالای سر من دراز می کنی!؟ مگر نمی گویید؛ ما ضعیفه ایم! پس کو اون جوانمردی و احترام؟


وقتی اعظم خانوم جنس هایش را خرید؛ اگر کمکی می خواست، برای بردنش شخصی نبود. چیزی پیش خودش زیر لب ضمضمه می کرد؛ ...؟ معمولا شخصی یا یکی از پسرهای همسایه می رسید. جالبه اغلب اوقات هم یک نفر بود: اجازه دهید من کمکتان کنم. و او حمل جنس های خریده شده خودش را به نوجوانان می سپرد. اعظم خانوم رو به آسمون و با لبخند می گفت: خوشحالم خداجون، ... تو همیشه منو می بینی!