شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

منو اعظم صدا کن، نه ضعیفه!

کلمات کلیدی :

 

خان جان (خانم جان) تعریف می کرد: اگر می خواستند بگویند شخصی اصل و نصب دار هست، می گفتند: تو دامن مادرش و پای سفره باباش بزرگ شده. اون زمونا همه زندگیا ساده بود. اون سادگی ها باعث می شد تا اونا بهتر رشد کنن، حتی با نبود کلاس، همه ی اون چیزهایی که نیازشون بود تو زندگیشون اتفاق میفتاد. رنگ و لعاب قدیما کمتر از حالا بود. همه چیز ریشه داشت و هیچکس دنبال رنگ نبود، حتی پرده ها سفید بود، بسیار ساده، با یه ریسمون نخ و دو تا میخ، پرده بسته می شد رو دیوار. کمتر کسی رو رنگ و وارنگ می دیدی. مهمون که می یومد یه هندونه چار قاچ، با پوستِ زیرش، میذاشتن تو بشقاب، وسط مجلس، خیلی خیلی بی ریا.


ماسح: یادم میاد اون روز غلامحسین خان نمی دونست همه ی هندونه ها ی توی زیرزمین تموم شده، وقتی چشمش به هندونه کوچیک دست خانومش افتاد، مهمون داشتند؛ نگفت ضعیفه! گفت: ااااعظم! این هندونه کوچیکه، یه بزرگ ترشو بیار. اعظم خانوم قرمز شدو بدون هیچ حرفی از پله های زیر زمین رفت پایین، هندونه رو گذاشت زمین و دو مرتبه همونو بلندش کرد، زد زیر بغل! یعنی با همون هندونه اومد پیش غلامحسین خان! این رفت و آمد، سه بار شد! تا غلامحسین خان رضایت دادند: آهااااان این خوبه. اعظم خانوم، شوهرِ جاهل مسلکشو خیلی دوس داشت. البته این سبک احترام، به رسم خانومای اون روزا بود. و مردها هم اون مدلی صحبت کردنو یاد می گرفتن. مهمونی با آبرو برگذار شد. اعظم خانوم تو خونش فقط یه هندونه بیشتر نداشت، کسی نفهمید، حتی غلامحسین خان!