شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان اسکندر نزد فغفور چین

کلمات کلیدی :

 

اسکندر چهل روز منزل به منزل رفت تا به دریا رسید. سپاه را فرود آورد؛ به تدبیر فرمود تا نامه ای از سوی قیصر به فغفور نویسند؛ خود چون فرستاده ای، همراه ده دانای رومی، یک راهنما و مشاور پارسی به درگاه فغفور شتافت.  چندین سپاه به پیشباز آمدند، او را به بارگاه راهنمایی کردند. اسکندر از دیدن آن همه جلال و بزرگی و چنان سپاه برگزیده افسانه ای، به فکر فرو رفت، پس خاقان چین از احوالش پرسید و او را در جای شایسته ای نشاند. فرستاده، نامه و پیام قیصر را به فغفور داد. قیصر پس از آفرین بر کردگار، در حقیقت گفته بود: از کاردان فریان پند گیر و جنگ مجوی؛ خاور تا باختر همه به فرمان من هستند؛ سپهر را یاری شمردن سپاهیان من نیست. پس رنج می فزا، سر از فرمانم متاب، به قصد دیدن بارگاه و سپاهیانم رهسپار شو. اگر تو را یک دل و نیکخواه بینم گزندی از من نخواهی دید؛ و اگر خود به لشکرگاه نیایی از آن ظرایف چینی، تخت از عاج، تاج و شمشیر، دیبا، اسب و برده نزد ما فرست. تا سپاه را از راه برگردانم و تو ایمن بر داستان تخت باشی!


خاقان چین از خواندن نامه برآشفت اما به روی خود نیاورد و خندید و به فرستاده گفت: از قیصرت هر آنچه میدانی برای ما تعریف کن. فرستاده پاسخ داد، ای سپهدار چین. کسی در روی زمین، خرد و بخشش و دانایی اسکندر را ندارد. سرو قدست و پیل تن. فغفور به اندیشه فرو رفت. فرمود تا خوان نعمت در باغ گستردند؛ به می و رامش نشستند. بامداد فردا، خاقان دبیر را پیش خواند و بر کاغذ چینی با مشک و عبیر پاسخ نامه نوشت.

پس از آفرین بر خداوند دادگر، گفت : فرستاده چرب زبان تو، نامه را به من رسانید. شهریارا! پیروزی بر دارایی داراب و فریان وفور را از زورمندی و فزونی سپاه مدان، که خواست خداوند چنین بوده است. خود را بیش و برتر از هیچ یک از آنان مدان که اگر از آهن باشی، روزی باید از این جهان در گذری. من با تو جنگ ندارم که خون ریختن و بد کردن در خور دین و آیین من نیست؛ به دیدن تو نیز نخواهم آمد که من یزدان پرستم نه خسرو پرست. اما افزونتر از آنچه خواسته ای برایت میفرستم که بر بخشش سرزنشی نیست.

نامه خاقان چون تیری بر دل اسکندر نشست. در نهان با خود عهد بنمود که دیگر بار هرگز چون فرستاده به جایی نرود. آنگاه میان را بست؛ از خاقان رخست و دستور بازگشت خواست. خاقان با گشاده دستی در گنج را گشود و به گنجور فرمود تا پنجاه تاج گهر نشان و ده تخت عاج آورد؛ هزار شتر را بار زرینه و سیمینه کرد؛ هزار شتر دیگر بار دیبای چین، حریر، خز، عود، عبیر و عنبر نمود، دو هزار شتر را بار از پوست قاقم، سمور و سنجاب کردند و با پنجاه زین سیمین و پنجاه زین زرین و سیصد شتر سرخ موی که بار ظرایف چینی را می کشیدند، آورد و به فرستاده سپرد.

آنگاه خاقان، پیری شیرین سخن برگزید که از سوی او، اسکندر را دعوت کند تا در چین بیاساید و میهمان فغفور باشد. چون اسکندر با فرستاده به لشکرگاه رسید، همه سپاه بر او آفرین خواندند و در برابرش سر بر زمین نهادند. پیر دانا دانست که او خود اسکندر است، پیاده نزدش شتافت و پوزش طلبید. اسکندر گفت: پوزش مخواه و به فغفور هم چیزی مگوی؛ آنگاه به او خلعت فراوان بخشید و فغفور را ستود و همه ی چین را  از آن او دانست، سپس از آنجا رفت.