شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مشدى گلین‌خانم : خارکنی که عشقش ...

کلمات کلیدی :

 

قصه‌های عامیانه بخشی از ادبیات عامیانه به شمار می‌روند و ادبیات عامیانه نیز به نوبه خود بخشی از دانش مردمی، فرهنگ عامه یا همان فولکلور است. در واقع روایت، اصل اصلی و اساسی شناسایی یک اثر به عنوان قصه است، به همین دلیل بررسی مصداق‌های مختلف از سه گونه ی ادبی قصه های عامیانه، قصه های ادب کهن و داستان های نوین امروز نشان می‌دهد که هدف اولیه همه آنها بیان یک قصه است.


خارکنی که عشقش دختر پادشاه‌ را دوباره زنده کرد

مرد خارکنى از بیابان برمى‌گشت. میان راه دید دخترى مثل پنجه آفتاب از حمام بیرون آمد، تا چشم خارکن به دختر افتاد از حال رفت. مردم خارکن را به‌هوش آوردند. خارکن پرسید: این دخترى که از حمام بیرون آمد و سوار اسب شد که بود؟ یکی گفت: دختر پادشاه. خارکن گفت: آتش عشق او جگرم را سوزاند، دیگر حالم را نفهمیدم، من کجا و دختر پادشاه کجا؟ خارکن بلند شد، پشته خار خود را به بازار برد و فروخت.

آتش عشق دختر، خارکن را از خواب و خوراک انداخت. همسایه‌ها جمع شدند و گفتند: اگر تو سه روز به این‌حال باشى هلاک مى‌شوی. بعد یکى از آنها به خارکن گفت: یک دست لباس مثل لباس تاجرها قرض بگیر، آن‌را بپوش و برو خواستگارى دختر. نگو که خارکنی، بگو که تاجری. خارکن پیر قبول کرد. رفت حمام لباس عاریه به‌تن کرد و رفت قصر پادشاه.

شاه به او احترام گذاشت. براى او چاى آوردند. خارکن دست دراز کرد چاى بردارد، شاه دید دست‌هاى او مثل دست تاجرها نیست. دست‌ها پینه بسته‌اند، خیال کرد او جاسوس است، پادشاه گفت: این مرد را بگیرید. گرفتند و دست‌های او را بستند. خارکن دید به بد وضعى افتاده، حقیقت را براى پادشاه تعریف کرد. پادشاه گفت: در اندرونى من دخترى هست زیباتر از دختر خودم، اگر بخواهى او را براى تو عقد مى‌کنم.

خارکن به گریه افتاد و گفت: آتش عشق دیگرى در سینهٔ من است. آن‌وقت شما مى‌گوئید دختر دیگرى را بگیرم. بعد گریبان خود را پاره کرد و گفت: خدایا تو شاهد هستى که سلطان با من چه کرد! و بعد از بارگاه بیرون رفت؛ سلطان دلش سوخت. خواست صدایش کند، وزیر نگذاشت. خارکن لباس‌هاى قرضى را به صاحب ان برگرداند و به خانه رفت. و شروع کرد به استقاصه، به درگاه خدا. و هر روز هم صبح و هم عصر به در خانه ی شاه مى‌رفت. روز سوم که به در خانه شاه رفت، دید شلوغ است، گفت: چه خبره؟ گفتند: دختر پادشاه مرده.

وقتى داشتند دختر را دفن مى‌کردند؛ خارکن چاهى کند و از آنجا به قبر دختر نقب زد. پیش خودش گفت: پدر تو زنده‌ات را به من نداد حالا من مرده‌ات را مى‌برم. دختر را از توى قبر درآورد و به خانه برد. بعد برگشت و نقب را پر کرد. خارکن به خانه آمد، به زن خود گفت: یک دست لباس بیاور و به تن مرده بپوشان. زن کفن را درآورد و لباس را به تن دختر کرد. او را توى رختخواب گذاشتند. مرد به زن خود گفت: برو شام بیاور که بعد از سه روز مى‌خواهم غذا بخورم.

موقع اذان سحر، دختر ناگهان عطسه زد و بلند شد و کنیز خود را صدا کرد. خارکن گفت: بله. دختر گفت: آب مى‌خواهم. خارکن رفت و کاسه‌اى آب آورد. دختر دید کاسه با کاسه‌هاى خودشان فرق دارد، نگاهى به دُروبَر خود انداخت دید، اتاق هم جاى دیگرى است. پرسید: من کجا هستم؟ چه شده؟ کم‌کم خارکن ماجرا را براى او تعریف کرد. دختر باورش نشد، خارکن او را دم خانه ی پادشاه برد. دختر دید بله همه عزادار هستند، برگشتند به خانه، دختر قلم و کاغذ خواست. خارکن آرود. دختر همهٔ ماجرا را براى پدر خود نوشت، بعد نامه را به خارکن داد تا برساند به دست شاه.

پادشاه وقتى نامه را خواند ذوق‌زده شد و دستور داد مجلس عزا را برچینند. بعد به خارکن گفت: اى مرد برو و دختر را بیاور، مرد گفت: سلطان با من پیمان ببندید که دختر را به من بدهید. چون خدا او را به من داده، شاه خنده‌اش گرفت و گفت: هر چه باشد از مردن دخترم بهتر است. و قول داد که دختر خود را به او بدهد. خارکن رفت و دختر را آورد. پادشاه دستور داد طبیب‌ها را بیاورند. طبیب‌ها گفتند: دختر شما مبتلا به غش شده بوده که مثل مردن مى‌ماند. حالا خدا خواسته که او زنده شود. به دستور شاه جشن عروسى مفصلی راه انداختند و دختر را به خارکن دادند و در بازار براى خارکن دکانى خریدند تا تجارت کند.