شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان ضحاک (اَژی دَهاک)

کلمات کلیدی :

 

 

زهاک (ضحاک) اَژی­دَهاک، از مردم بابل بود و دژ او چنان سر به آسمان می‌کشید که گویی می‌خواست ستاره از آسمان برباید. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد او رفت و سر در گوش وی، سخنهای نغز و فریبنده گفت: ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو در میان گذارم. اما باید سوگند خوری که این راز را با کسی نگویی. ضحاک سوگند خورد. اهریمن ادامه داد: چرا باید تا چون تو جوانی هست، پدر پیرت پادشاهی کند، چرا سستی می‌کنی، پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو!


ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت: اندوهگن مباش چاره این کار با من است. مرداس شاهنشه، باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.

چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت: من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است. ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده ساخت. ضحاک خشنود شد. روز دیگر سفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری. روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت: هر چه آرزو داری از من بخواه. اهریمن که جویای این زمان بود گفت: شاها، دل من از مهر شما لبریز است و جز شادی شما چیزی نخواهم. تنها یک آرزوست و آن اجازه فرمایید دو کتف شما را از راه بندگی بوسه نهم. ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و دیگر بار کسی او را  ندید.

بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک (دو برجستگی با درد روئید!) دو مار! و در صورت حرکت دست ها آن برجستگی ها می جنبیدند. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان و پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد. وقتی همه درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: از بین بردن برجستگی ها یا همان بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد، مغز سر انسان است! چاره آنست که هر روز دو تن را کشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند. اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.

در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجوی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک، او را بر خود پادشاه کردند. ضحاک سپاهی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد و سر انجام او در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت.

در آن زمان هر شب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سر آنان خوراک برای ماران فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده و بر زمین افکندند، یکی را کشتند و مغزش را با مغز سر گوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند.

آب و آتش و گیاه پیش اورمزد خدای، به گِله ایستادند و بنالیدند که فریدون را باز زنده کن تا اژدها را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد این نکنی ما در جهان نتوانیم بود. آتش گوید روشنی ندهم، آب گوید که روان نشوم و پس من دادار اورمزد به سروش و ایزد نریو سنگ گویم که: تن گرشاسپ سام را بجنبانند تا برخیزد و به نبرد اژدها رود و او را زند و کشد و رنج از این جهان برود تا هزاره را به پایان رساند و سوشیانس، آفرینش را دوباره پاک سازد.

کینه ضحاک در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. از ایرانیان مردی به نام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران می‌رسید. زنی داشت به نام فرانک و از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته بنام فریدون (افریدن)، پهلوان افسانه‌ای ایران زاده شد. روزی گماشتگان ضحاک به آبتین بر خوردند و او را با بند به دژخیمان سپردند. فرانک بی همسر، فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به شخصی به نام بُر مایه سپرد. ضحاک با توجه به خوابی که در مورد فریدون نامی دیده بود، گماشتگان خود را به دستگیری او فرستاد. فرانک از ماجرا آگاه شد و با فرزند خویش به جانب کوه البرز روان شد و او را به پارسائی سپرد و گفت: ای نیکمرد تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور. مرد پارسا پذیرفت.

سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد، جوانی بلند بالا و زورمند و دلاور. اما نمی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است و فرانک راز پنهان را آشکار ساخت: ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دیو بند، پادشاه می‌رسید، مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود او را.

ضحاک ستمگر پدرت را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی بر خواهد خاست. ضحاک در جستجوی تو افتاد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس ستمگر به البرز کوه پناه دادم. فریدون خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر گفت: مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر، روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ و ایوان او را با خاک یکسان خواهم ساخت.

روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروزه بر سر گذاشت، دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند و گفت: شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم، گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من. باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه، بهانه کین جوئی نداشته باشد. ضحاک ستمگر و تند خو بود. همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند.

در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد: فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند، هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند. ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند، از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرد، به زیر پا انداخت و از دربار بیرون رفت. سران از این کار کاوه به خشم آمدند و از ضحاک پرسیدند: چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد: نمی‌دانم چرا! پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر حقیقت و کاوه کوتاه.

کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌روند. فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد. فریدون پیش مادر می‌رود و رخصت می‌طلبد تا به جنگ با ضحاک برود و از نگهبان رود خواست تا همهٔ سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان نپذیرفت و گفت: فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان و مُهر اجازه گذر از رود را ندارد. فریدون خشمگین شد و بر روی زین گلرنگ جهید و بی باکانه به آب زد و سپاهیانش بعد او به داخل آب شدند تا حدی که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ رفتند.

فریدون تا دژ را دید، بی درنگ جنگ را آغاز کرد و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چون زبانهٔ آتش از برابر دژبانان جهید و به درون دژ تاخت و وارد آن شد. ابتدا نشان ضحاک را به زیر کشید، سپس سردمداران را نابود کرد و برتخت نشست. اما به ناگاه سروشی بر وی فرو آمد و او را از کشتن ضحاک باز داشت. سروش از فریدون می‌خواهد که او را به کوه دماوند برده و در آن جا وی را در شکافی، با میخ‌های گران بر سنگ فرو بندد تا ضحاک به دست افریدون کشته نشود.