شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری : ابراهیم و بتان

کلمات کلیدی :

 

آزر بت را بتراشیدی و فرا ابراهیم دادی که اگر خریدار یافتی، بفروختی و گر نیافتی، به بتخانه بردی. ابراهیم آن را از پیش پدر فراتر ببردی، رشته ای در بینی آن بت کردی و نگوسار آن را به زمین می کشیدی و به آب فرو بردی و در خاک می مالیدی، به بتخانه بردی و لگدی بر سر زدی و در میان دیگر بتان بیوگندی و بنشستی و انگبین و روغن سیر بخوردی.


روزی بتی در راه می برد، آواز می داد: که خرد این را؟ زنی سر از خانه بیرون کرد، گفت: به من آر آن خدایگان تا بخرم، من خدایگان داشتم، دزد آمد اثاثیه و آن ببرد. ابراهیم گفت: پس این بخر، سرایت نگه دارد، دیگت بپزد و تنورت بتابد. زن گفت: چگونه؟ گفت: در پس در نهی، پچکول محکم باشد، به یک نیمه تنور را بتابی و به دیگر نیمه دیگ بپزی.

زن به عبرت نگریست و ابراهیم دانست که او خردمند است به حقیقت. گفت: خریداری کنی خدایی را که هر چه داری از او داری و هر چه خواهی از او خواهی و از او یاوری و هر چه خواهد کند؟ زن گفت: آن کدام خدای؟ مگر نمرود را می گویی؟ ابراهیم گفت: آن خدای من و تو و نمرود. زن گفت: چنین خدایی را که بها تواند داد؟ ابراهیم گفت: به یک سخن این خدای را بیاوی که گویی: نیست خدایی جز معبود یکتا، خداوندگار! زن گفت و تسلیم شد بر داستان او.