شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری : داستان شداد

کلمات کلیدی :

 

عاد، دو پسر به نام شدّاد و شدید داشت، عاد از دنیا رفت، شداد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، ‌شدید از دنیا رفت و شداد تنها شاه بی‎رقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت. هود درود و رحمت خداوند بر او باد، شداد را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود: اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد.


شاه گفت: بهشت چه بود؟ گفتند: جایی خرم، هیچ اندوه نِهْ، همه تندرستی، هیچ بیماری نه، هیچ مرگ نه و هیچ زوال نه، همه زندگی. شداد گفت: آن چه چیز بود؟ گفتند: کوشک در کوشک پیوسته از سیم و زر، باغ در باغ، جوی ها از شیر و می و انگبین روان، سنگریزه ی آن گوهر و مروارید، یواقیب و مرجان. گفت: من همچین بهشتی بکنم در این جهان.

او صد نفر از قهرمانان لشکرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستی می‎کردند و آنها را به کار مجبور می‎ساختند. شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، ‌و آنها آنچه داشتند فرستادند. بفرمود تا هر جا که زر و سیم و یواقیب و جواهر بود، همه از دست مردمان بیرون کنند. در سرزمینی معتدل، فرسنگ در فرسنگ، در یمن، در صحرای عَدَن، بین صنعا و حَضْرموت، خرم جایی بساختند.

آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، قصرهایی از طلا و نقره و ستون‌هایی از زبرجد و یاقوت و درختان گوناگون و جویبارهایی، جاری بود و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار محکمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند که با وزیران و لشکرش برای افتتاح به شهر بهشت وارد گردد.

چون خبر به ملک آوردند که تمام شد، برخاست، با وزرا و ندما و قواد و با همه ی ارکان و خاصگان خویش، به نظاره ی آن. وقتی نزدیک آن رسیدند شب بود. فرود آمدند، هنوز یک شبانه روز وقت می‎خواست که به آن شهر برسند،‌ گفتند: تا فردا در اینجا خرامیم. جبرئیل امین آن شب بیامد، صاعقه‎ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه ی آنها را به سختی بر زمین کوبید، همه هلاک شدند. و پنهان ساخت ایشان و آن بهشت را از دیدار آدمیان، تا زمانی مشخص، که همی نپندارند آن را افسانه. ‌تا بدانند که به کافران مهلت می‎دهد ولی آنها را رها نمی‎کند، تنها برای این که بر گناهان خود بیفزایند، زیرا برای او عذاب خوار کننده‎ای آماده شده است.

روزی اشتروانی را اشتر گم شده بود، همی جست، در آنجا افتاد، نگه کرد، چنان جای یدید. پنداشت به خواب می بیند، بدانست که بیدار است. توبره ای برداشت، آن را پر از گوهر کرد، از مروارید به در. هر گه که از آن مال برگرفتی، در باز نیافتنی! چون بنهادی، در باز یافتنی! بدانست که وی را از آن روزی نیست، طمع ببرید. بیرون آمد. به بیان داستان آن سرزمین و ثروت، نزد دانایی رفت، و از حقیقت چیزی کتمان نکرد. دانا گفت: در کتب خوانده ام که چنین بهشتی بوده است، شداد عاد را، و هیچکس آن را نبیند، تا به روزگاری مشخص و معین.