شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قصه رمال باشی دروغی

کلمات کلیدی :

 

در زمان قدیم زن و شوهری زندگی می کردند که خیلی فقیر بودند. روزی زن به شوهرش گفت: آخر تو چه جور شوهری هستی که نمی توانی حتی ده شاهی بدهی به من تا بچه هایم را به حمام ببرم. مرد از حرف زنش خجالت کشید و بعد از مدتی این در آن در زدن به هر جان کندنی بود ده شاهی جور کرد و داد به او . زن اسباب حمام بچه هایش را برداشت و راه افتاد . به حمام که رسید دید حمام قرق است. از حمامی پرسید:  کی حمام را قرق کرده است؟ حمامی گفت:  زن رمال باشی! زن گفت تو را به خدا بگذار من هم برم لابه لای کنیز ها و دده ها بنشینم . حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد . در این هنگام دید کنیز ها با سلام و صلوات زن بد ترکیب و نکره ای را آوردند. زن بیچاره تا چشمش افتاد به زن رمال باشی ، سرش را بلند کرد به طرف آسمان و گفت : خدایا به کرمت شکر. من دو ماه به دو ماه هم نمی توانم بچه هایم را حمام کنم آن وقت باید برای این زن حمام را قرق کنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید.


شب وقتی شوهرش آمد خانه ، حکایت را تمام و کمال برای او تعریف کرد و مرد گفت : مگر زده به سرت من که از رمالی چیزی سرم نمی شود. زن گفت : خودم کمکت می کنم الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی! خلاصه، هرچه مرد به زنش گفت که از عهده ی این کار بر نمی آید زن زیر بار نرفت که نرفت! و آخر سر گفت :  یا تخته ی رمالی یا طلاق و بیزاری! مرد هرچه فکر کرد دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد و باید حرفش را قبول کند . این بود که نرم شد و گفت :  ای زن ! پدرت خوب ! مادرت خوب ! مگر می شود به همین سادگی رمال شد . زن گفت : آنقدر ها هم که تو فکر می کنی مشکل نیست . فردا صبح زود می روی بیل و کلنگ را می فروشی و پولش را می دهی یک تخته رمالی و دو سه تا کتاب کهنه ی کت و کلفت می خری و می روی می نشینی یک گوشه مشغول رمل انداختن می شوی . هرکه آمد گفت طالع من را ببین ، اول کمی طولش می دهی بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین می شوی و چنان می شوی . مرد گفت : آمدیم مشکل یکی و دو تا را شانسی رفع و رجوع کردیم . آخرش چی ؟ بالاخره می افتیم تو دردسر . زن گفت : آخر هر کاری را فقط خدا می داند . نترس ! خدا کریم است . صبح زود مرد بیل و کلنگش را برداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت نشست در مسجد شاه!