شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عطار نیشابوری : تذکرة الاولیاء

کلمات کلیدی :

 

او را حلاج از آن می گفتند که یک بار به انبار پنبه گذشت، اشارتی کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر برجا. گفتند: در این درجه که توئی چندین رنج چراست؟! گفت: نه راحت درحال دوستان اثر کند و نه رنج، که دوستان فانی صفت‌اند. تاکنون هیچ مذهب نگرفته‌ام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کردم و امروز که پنجاه ساله‌ام نماز کردم و هر نمازی غسلی و در شبانروز چهارصد رکعت نماز کردی و در مقام توکل، توکل درست، اصل توکل در ناخوردن و نه توکل در شکم کردن. عارف را وقت نباشد و هر که با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود.


فسانه نباشد، طریق به خدای دو قدم باشد و رسیدی، یک قدم از دنیا بر گیر و یک قدم از عقبی، و فقر آن باشد که مستغنی است، از ماسوی حق و ناظر است به خداوند. و معرفت هلاک همه در معنی. چون بنده به مقام رسد، غیب بر او وحی فرستد و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را خاطر حق. جفاء خلق در تو اثر نکند پس از آنکه حق را شناخته باشی. توکل آن بود که در شهر کسی را اولی تر بخوردن از خود نخورد. اخلاص تصفیهٔ عمل باشد از شوایب کدورت و زبان گویا هلاک دلهای خموش. در عالم رضا اژدهایی است که آنرا یقین خوانند که اعمال مژده هزار عالم در کام او چون ذره است در بیابانی.

ما همه سال در طلب بلای او باشیم چون سلطانی که دائم در طلب ولایت باشد. خاطر حق آن است که هیچ چیز معارضه نتواند کرد آنرا. مرید در سایهٔ توبه خود است و مراد در سایهٔ عصمت. مرید آنست که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او؛ و مراد آنست که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است. دنیا بگذاشتن زهد نفس است و آخرت بگذاشتن زهد دل و ترک خود گفتن زهد جان. صبر آن باشد که دست و پای برند و از دار آویزند. چون خلق در کار او متحیر شدند و کارهای عجایب از او دیدند، زبان دراز کردند و سخن او بخلیفه رسانیدند. جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می‌گفت: اناالحق! گفتند: بگوی هوالحق. گفت: بلی. همه اوست که شما می‌گوئید.

پس جماعتی از اهل علم بروی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند. وزیر را بر وی متغیر گردانیدند. خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند، او را به زندان بردند یکسال، اما خلق می‌رفتند و مسایل می‌پرسیدند، بعد خلق را از آمدن منع کردند، مدت پنج ماه کس نرفت مگر سه بار کس فرستاد که ای شیخ از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی. حلاج گفت: کسی که گفت؛ گو عذر خواه.

شب اول بیامدند او را در زندان ندیدند! جملهٔ زندان بگشتند کس را ندیدند. شب دوم نه او را دیدند و نه زندان، هر چند زندان را طلب کردند ندیدند، شب سوم او را در زندان دیدند، گفتند: شب اول کجا بودی و شب دوم زندان و تو کجا بودیت؟ اکنون هر دو پدید آمدیت این چه واقعه است؟! گفت: شب اول من به حضرت بودم، از آن نبودم. و شب دوم حضرت اینجا بود از آن هر دو غایب بودیم، شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت بیائید.

در زندان سیصد کس بودند چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم. گفتند: چرا خود را نمی‌دهی؟ گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می‌داریم اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. ایشان گفتند: اکنون کجا رویم که زندان بسته است. اشارتی کرد رخنه‌ها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند: تو نمی‌آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سردار نمی‌توان گفت. دیگر روز گفتند: زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند: تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید. گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد.

سیصد چوب بزدند بهر چوبی که می‌زدند آوازی فصیح می‌آمد که لاتخف یا ابن منصور شیخ عبدالجلیل صفار گوید که اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح می‌شنید و دست او نمی‌لرزید و همچنان می‌زد. پس دیگر بار حسین را ببردند تا بردار کنند، صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می‌آورد و می‌گفت: حق حق حق اناالحق. درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند.

پسرش گفت: مرا وصیتی کن. گفت: چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذرهٔ از آن به از مدار اعمال جن و انس بود و آن نیست الاعلم حقیقت. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید دست اندازان و عیاروار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامید چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه می‌روم و نعره می‌زد و می‌گفت: حریف من منسوب نیست بحیف بداد شرابی چنانکه مهمانی مهمانی را دهد چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد. چون بزیر دارش بردند به باب الطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبلهٔ مناجات کرد و گفت: آنچه او داند کس نداند، پس بر سر دار شد.

جماعت مریدان گفتند: چه گوئی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و ترا به سنگ خواهند زد. گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را بمن حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع. خادم را گفت: هر که چنان برنکرد، چنین فرونگرد. حلاج گفت: کمترین اینست که می‌بینی. گفت: بلندتر کدام است. گفت: ترا بدان داستان راه نیست. پس هر کسی سنگی می‌انداختند. شبلی موافقت رای گلی انداخت! حسین منصور آهی کرد! گفتند: ازین همه سنگ هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند معذوراند ازو سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.

پس دستش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است، مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد قطع کند. پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید. پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلوده کرد! گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونهٔ مردان خون ایشان است.

گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو می‌سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکت است وضوء آن درست نیاید الا به خون. پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند پس خواستند که زبانش ببرند. گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم، روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می‌برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سر دار می‌کنند، پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند.

عجوزه ای با کوزه ای در دست می‌آمد چون حسین را دید گفت: زنید و محکم زنید، این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار آخر! سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد. از یک یک اندام او آواز می‌آمد که اناالحق! روز دیگر گفتند: این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیوة بود. پس اعضای او بسوختند. از خاکستر آواز اناالحق می‌آمد! چنانکه در وقت کشتن هر قطره خون او که می‌چکید الله پدید می‌آمد! درماندند بدجله انداختند، بر سر آب همان اناالحق می‌گفت. بزرگی گفت: آن شب تا روز زیر آن دار بودم و نماز می‌کردم چون روز شد هاتفی آواز داد که او را اطلاع دادیم بر سری از اسرار خود، پس کسی که سر ملوک فاش کند سزای او اینست.

روزی شبلی گفت: آنکه بر او شفقت کرد او را بدانست و آنکه عداوت کرد او را ندانست از بهر حق عداوت کرد، بایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند. چون او بردار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی «‌أنا» تو گفتی و یکی من، چونست که از آن تو، رحمت بار آورد و از آن من، لعنت. حلاج گفت: تو «أنا» بدر خود بردی و من از خود دور کردم؛ مرا رحمت آمد و ترا نه، چنانکه دیدی و شنیدی، تا بدانی که منی کردن، نه نیکوست و منی از خود دور کردن، به غایت نیکوست!