شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

رضا خندان : مرغ (هما) سعادت

کلمات کلیدی :

 داستان های کهن پارسی

خارکنی بود که یک زن داشت و دو تا پسر، یکی به اسم سعد و یکی به اسم سعید. خارکن صبح به صبح می رفت صحرا خار می کند و عصر به عصر خارها را می برد شهر می فروخت و زندگیش را می چرخاند. از بد روزگار زن خارکن مرد و خارکن بعد از مدتی زن دیگری گرفت. یک روز خارکن بار خارش را فروخت و راه افتاد در بازار که برای بچه هایش خوراک بخرد. در راه به مرد فقیری رسید و به قدری دلش به حال او سوخت که همه پولش را داد به او و خودش دست خالی برگشت خانه. زن همین که دید شوهرش چیزی با خودش نیاورده، سگرمه اش را کرد تو هم و گفت: مگر امروز کار نکردی؟ مرد گفت: چرا؟ زن پرسید: پس چرا دست خالی آمده ای خانه؟


مرد جواب داد: داشتم می رفتم خورد و خوراک برایتان بخرم که رسیدم به مرد فقیری و هر چه داشتم دادم به او. زن گفت: کار خوبی نکردی، در حقیقت نان شبمان را بخشیدی و پاشد رفت از بالای رف چند تا تکه نان خشک آورد؛ گرد و خاکشان را گرفت و نشستند با هم خوردند. روز بعد، خارکن دوبرابر روزهای قبل خار کند؛ نصفشان را گذاشت تو غاری و بقیه را برد فروخت و خوشحال بود که فردا زحمت خارکندن ندارد. فردا صبح وقتی رفت سر وقت خارها همین که وارد غار شد، دید همه خارهاش سوخته و روی خاکستر شان مرغ قشنگی نشسته.

خارکن مرغ سعادت همون که تو افسانه هاست را گرفت برد خانه. براش جای گرم و نرمی درست کرد. یکی دو روز که از این داستان گذشت، زن خارکن دید لانه مرغ روشن شده؛ تعجب کرد. رفت جلو و خوب که نگاه کرد فهمید مرغشان تخم طلا گذاشته و تخمش تو تاریکی مثل چراغ می درخشد. خیلی خوشحال شد و تخم طلا را ورداشت برد داد به خارکن. خارکن تا چشمش افتاد به تخم طلا، نزدیک بود از خوشحالی پر دربیارد. فوری آن را ورداشت برد بازار و داد به دست زرگری به اسم شمعون. شمعون تخم طلا را خوب وارسی کرد؛ صد اشرفی داد به خارکن و آن را خرید.

خارکن با جیب پر و کیسه پول به راه افتاد تو بازار؛ هر چه لازم داشتند خرید و برگشت خانه. دو روز که گذشت، باز هم مرغ یک تخم طلای دیگر گذاشت. خارکن به زنش گفت: از قرار معلوم این مرغ همیشه تخم طلا می گذارد و صحبت یکی دو تا نیست و دیگر مجبور نیستم هر روز برم به صحرا و برای چندر غاز جان بکنم و عرق بریزم. زن گفت: تا حالا آن قدر زحمت کشیده ای که برای هفت پشتت بس است. خدا خواسته از این به بعد بنشینی یک گوشه برای خودت استراحت کنی و هر وقت هم محتاج شدی، یکی از تخم های طلا را ببری بازار بفروشی و هر چه دلت خواست بخری بیاری خانه.

مدتی که گذشت خارکن باز محتاج پول شد و یک تخم طلای دیگر ورداشت رفت پیش شمعون. شمعون تعجب کرد که این مرد این تخم های طلا را از کجا می آورد. پرسید: عموجان! این ها را از کجا می آوری؟ خارکن جواب داد: مرغش را در بیابان تو فلان غار گرفتم. شمعون گفت: چه شکلی است؟ خارکن نشانی های مرغ را بی کم و زیاد داد به شمعون و شمعون با خودش گفت: این مرغ، مرغ سعادت است که اگر کسی سرش را بخورد پادشاه می شود و اگر دل و جگرش را بخورد شب به شب یک کیسه اشرفی می آید زیر سرش. و رفت تو فکر که هر طور شده مرغ را از چنگ خارکن درآورد. اما نیت خودش را بروز نداد و گفت: خیرش را ببینی؛ خیلی مواظبش باش.

خارکن گفت: خدا به شما خیر بدهد. و پول را از شمعون گرفت و رفت. در این حیص و بیص خارکن که پول و پله زیادی گیرش آمده بود هوای سفر زد به سرش. مرغ را سپرد دست زنش و راه افتاد. شمعون که منتظر فرصت بود، این پیش آمد را به فال نیک گرفت و رفت سراغ پیرزنی که از حیله گری شیطان را درس می داد. گفت: ای پیرزن! اگر من را به وصال زن خارکن برسانی هزار اشرفی به تو پاداش می دهم. پیرزن گفت: اشرفی هات را آماده کن و بگذار دم دست. و بلند شد چادر چاقچور کرد و رفت در خانه خارکن را زد. زن خارکن در را واکرد و از پیرزن پرسید:«مادر! با کی کار داری؟

پیرزن جواب داد: دخترجان! الهی قربانت برم؛ داشتم از اینجا رد می شدم, تشنه ام شد؛ گفتم بیام یک چکه آب بخورم. زن خارکن گفت: چه عیبی دارد! بفرمایید تو. پیرزن رفت تو و زن خارکن از چاه آب کشید ریخت تو کاسه و داد دست پیرزن. پیرزن آب خورد و با چرب زبانی سر صحبت را واکرد و از زن پرسید: تو زن کی هستی؟ زن جواب داد: زن فلان خارکن هستم. پیرزن با دست زد رو لپش و گفت: واه! واه! خدا نصیب گرگ بیابان نکند؛ حیف نیست تو با این بر و رو و این قد و بالا زن یک خارکن باشی؟ خوشگل نیستی که هستی. مقبول نیستی که هستی. ماشاءالله از قشنگی مثل ماه شب چهاردهی. تو باید شوهری داشته باشی لنگه خودت جوان با اسم و رسم، خوشگل و چیزدار باشه. این خارکن را می خواهی چه کنی؟ راست راستی که این قدیمی ها درست گفته اند که انگور شیرین نصیب شغال می شود!

زن خارکن گفت: چه کنم مادر؟ قسمت ما این بود. پیرزن گفت: این حرف ها را نزن دختر. جلو ضرر را از هر جا که بگیری منفعت است. ولش کن برود به جهنم. خودم برات شوهری پیدا می کنم جفت خودت. خلاصه! آن قدر به گوش زن افسون خواند که او را از راه به در برد. وقتی دل زن خارکن نرم شد، پیرزن حرف را کشاند به شمعون و بنا کرد از او تعریف کردن. آخر سر گفت: راستش را بخواهی شمعون برای تو غش و ضعف می کند و برای رسیدن به وصال تو تا پای جان ایستاده. بعد از گفت و گوی زیاد قرار شد زن خارکن فردا شب شمعون را دعوت کند به شام و مرغ تخم طلا را براش سر ببرد و بریان کند.

عصر فردا زن خارکن مرغ را کشت؛ خوب بریانش کرد و گذاشتش زیر سبد که برای شام حاضر باشد. بعد رفت مشغول جمع و جور کردن اتاق شد. در این موقع سعد و سعید از مکتب آمدند خانه و رفتند سبد را ورداشتند و چشمشان به مرغ بریان افتاد. خواستند شروع کنند به خوردن اما ترسیدند زن باباشان کتکشان بزند. این بود که یکی از آن ها سر مرغ را خورد و دیگری دل و جگرش را چون فکر می کردند وقتی یک مرغ درشت و درسته هست، کسی به فکر سر و دل و جگرش نمی افتد.

همین که هوا تاریک شد، شمعون شاد و شنگول آمد سر وقت زن خارکن. بعد از سلام و حال و احوال گفت: اول مرغ را بیار بخوریم که خیلی گشنه ام. زن سفره انداخت و رفت مرغ را گذاشت تو دوری، آورد برای شمعون و گفت: بسم الله! بفرما نوش جان کن. شمعون به هوای سر و دل و جگر مرغ دست برد جلو؛ اما دید ای داد و بی داد نه از سر مرغ خبری هست ونه از دل و جگرش. گفت: مگر این مرغ سر و دل و جگر نداشت؟ زن گفت: چرا. شمعون پرسید: پس کو؟ زن جواب داد: نمی دانم. برم ببینم چی شده؟ و پا شد رفت تو حیاط از سعد و سعید پرسید: سر و دل و جگر مرغ را شما خوردید؟

آنها هم سرشان را انداختند پایین و از ترس جیزی نگفتند. زن سه جهار تا سقلمه زد به آنها و برگشت پیش شمعون. گفت: کار همین وروجک های خیر ندیده است. حالا اصل کاریش که دست نخورده سر جاش هست؛ از سینه و رانش میل بفرمایید. شمعون گفت: تو خبر نداری. تمام خاصیت این مرغ تو سر و دل و جگرش است. تند برو بچه ها را بیار شکمشان را سفره کنیم و آن ها را در بیاریم. زن گفت: بهتر! این طوری من هم از شر دو تا بچه دله دزد راحت می شوم. و از همان جا که نشسته بود بچه ها را صدا زد. وقتی جوابی نشنید، پاشد رفت توحیاط، این ور آن ور سرک کشید و دید خبری از آنها نیست.

آخر سر رفت تو دالان و تا دید در خانه چارتاق باز است، برگشت پیش شمعون و گفت: هر دوتاشان در رفته اند. شمعون هم بغ کرد. لب به مرغ نزد و پاشد برود. زن دست شمعون را گرفت و گفت: مرغ به جهنم. من که هستم. شمعون گفت: عجب زن نفهمی هستی! من به هوای سر و دل و جگر مرغ آمده بودم اینجا، آن وقت این را به حساب خودت می گذاری. زن گفت: ای روباه حقه باز. و بنا کرد به داد و فریاد. شمعون هم زد شکم زن را پاره کرد و خواست فرار کند که همسایه ها سر رسیدند و حقش را گذاشتند کف دستش.

حالا بشنوید از سعد و سعید! وقتی شمعون و زن خارکن قرار گذاشتند بچه ها را بکشند و سر و دل و جگر مرغ را از شکم آن ها در بیارند، سعد و سعید حرف ها شان را شنیدند و از ترس جانشان از خانه زدند بیرون و راه بیابان را در پیش گرفتند. یک بند رفتند و رفتند تا کله سحر رسیدند به چشمه ای که چند تا درخت کنارش بود. سعد و سعید که دیگر از خستگی نمی توانستند قدم از قدم بردارند، همان جا گرفتند خوابیدند. تازه آفتاب درآمده بود که میان خواب و بیداری شنیدند دو تا کفتر بالای درخت دارند با هم حرف می زنند. یکی از کفترها گفت: خواهرجان. آن یکی جواب داد: جان خواهرجان.

این دو برادر که زیر این درخت خوابیده اند، سر و دل و جگر مرغ سعادت را خورده اند. آنکه سر مرغ را خورده به پادشاهی می رسد و آنکه دل و جگرش را خورده هر شب صد اشرفی می آید زیر سرش. وقتی سعد وسعید از خواب بیدار شدند، سعید دید یک کیسه اشرفی زیر سرش است. خوشحال شد و گفت: ای برادر! معلوم می شود حرف کفترها راست است و تو هم به پادشاهی می رسی. بعد پاشدند دست و روشان را شستند و باز افتادند به راه. رفتند و رفتند تا رسیدند به سر دوراهی. خوب به دور و برشان که نگاه کردند دیدند رو تخته سنگی نوشته شده ای دو نفری که بدین جا می رسید، بدانید و آگاه باشید که اگر هر دو به یک راه قدم بگذارید کشته خواهید شد و اگر راهتان را از هم جدا کنید به مقصود خواهید رسید.

سعد و سعید وقتی نوشته را خواندند غصه دار شدند. دست انداختند گردن هم، سر و روی همدیگر را بوسیدند و هر کدام به راهی رفتند. سعد، بعد از چند شبانه روز رسید به نزدیک شهری و دید غلغله غریبی است. مردم همه سیاه پوشیده اند و جمع شده اند بیرون شهر. از مردی پرسید: برادر! چرا همه اهل این شهر سیاه پوشیده اند و آمده اند بیرون؟ مرد نگاهی کرد به سعد و گفت «مگر تو اهل این ولایت نیستی؟ سعد جواب داد: غریبم و تازه از راه رسیده ام. مرد گفت: بدان که چهار روز است پادشاه این شهر مرده و چون تاج و تختش بدون وارث مانده، همه جمع شده اند اینجا که باز بپرانند هوا و ببینند رو سر چه کسی می نشیند تا او را پادشاه کنند. بعد لباس عزا را از تنشان درآوردند و هفت شب و هفت روز جشن بگیرند.

در این موقع، باز را پراندند به هوا و منتظر ماندند ببینند چه پیش می آید. باز چند مرتبه بالای جمعیت چرخ زد و یک راست آمد پایین نشست رو سر سعد. مردم بنا کردند به پا کوبیدن و دست زدن و سعد را رو دست بلند کردن و با عزت و احترام بردند به قصر؛ تاج پادشاهی را گذاشتند به سرش و همه فرمانبردارش شدند. این را تا اینجا داشته باشید و بشنوید از سرگذشت سعید! سعید هم رفت و رفت تا رسید به شهری که قصر زیبایی در وسط آن بود و یک دسته جوان رشید و خوش سیما دور و بر قصر نشسته بودند تو خاکستر. رفت جلو از یکی پرسید: ای جوان! این قصر کیست و شماها چرا به این حال و روز افتاده اید؟

جوان گفت: این قصر، قصر دلارام دختر پادشاه این دیار است که در هفت اقلیم همتا ندارد و هر که بخواهد روی او را ببیند باید شبی صد اشرفی بدهد. همه ما برای دیدن او دار و ندارمان را داده ایم و چون دیگر اعتنایی به ما نمی کند، ما هم از غم عشق او خاکستر نشین شده ایم. سعید در دلش گفت: من که هر شب صد اشرفی می آید زیر سرم و ترسی ندارم که مثل این ها خاکستر نشین شوم، خوب است بروم این دختر را ببینم و اقلا یک هفته پیش او باشم. و پیغام داد دلارام را می خواهد ببیند. غلام ها پیغام را رساندند و برگشتند سعید را بردند توی قصر و در اتاقی جای دادند که سقف و دیوارهاش همه از آینه بود و از زیبایی هوش از سر آدم می برد. طولی نکشید که دلارام آمد پیش سعید. به او خوش آمد گفت و با هم گرم صحبت شدند تا وقت شام رسید. کنیزها سفره انداختند و شام و شراب و شیرینی های جورواجور آوردند.

بعد از شام، مطرب ها مشغول شدند به ساز و رقص و آواز تا وقت خواب رسید و دلارام به بهانه ای رفت از اتاق بیرون. دلارام چهل کنیز داشت که همه با او مثل سیبی بودند که از وسط نصف کرده باشی. از آن شب به بعد موقع خواب به بهانه ای می رفت بیرون و یکی از آن ها را جای خودش می فرستاد پیش سعید و صبح ها قبل از اینکه سعید از خواب بیدار شود، کنیز می آمد بیرون و دلارام می رفت جای او می خوابید. سعید چهل شب در خانه دلارام بود و از دیدن او سیر نمی شد و هر روز طوری که هیچکس نفهمد صد اشرفی از زیر سرش برمی داشت و می داد به دلارام. دلارام شک برش داشت که سعید این همه اشرفی را از کجا می آورد و آخر سر بو برد که این حوان دل و جگر مرغ سعادت را خورده. این بود که شب چهل و یکم شراب های کهنه را رو کرد و تا آنجا که می توانست به سعید شراب داد و او را سیاه مست کرد؛ طوری که حال سعید به هم خور و دل و جگر مرغ سعادت را آورد بالا.

دلارام فوری دل و جگر مرغ را شست و خورد و همان جا گرفت خوابید. فردا صبح، سعید بیدار شد و دست برد زیر سرش که اشرفی ها را بردارد، اما دید از اشرفی هیچ خبری نیست و فهمید چه بلایی آمده به سرش و بی سر و صدا از جا بلند شد و طوری که هیچکس ملتفت نشود از قصر دلارام زد بیرون و سرگذاشت به بیابان. رفت و رفت تا رسید به نزدیک شهری و دید سه تا جوان با هم دعوا دارند و داد و قال راه انداخته اند. جلو رفت و پرسید: چه خبر است داد و بی داد می کنید؟ آنها جواب دادند سر تقسیم ارث پدر دعوامان شده. سعید گفت: شما کی هستید؟ آنها گفتند: پسران شمعون.

سعید: از پدرتان چه خبر؟ آنها گفتند: خدا روز بد ندهد! پدرمان به هوای مرغ سعادت رفت خانه خارکن؛ ولی سر و دل و جگر مرغ را پسرهای خارکن خوردند و فرار کردند. پدر ما هم اوقاتش تلخ شد و زد شکم زن خارکن را پاره کرد و همسایه ها ریختند او را کشتند. سعید گفت: خدا رحمتش کند؛ حیف شد! حالا سر چی دعواتان شده؟ آنها هم گفتند: سر قالیچه و انبان و سرمه دان حضرت سلیمان. سعید گفت: اینها چندان قابل نیستند که سرشان این همه جار و جنجال و بگو مگو راه انداخته اید.

آنها گفتند: پس خبر نداری! این چیزها به دنیایی می ارزند. سعید گفت: چطور؟ آنها گفتند: اگر رو قالیچه حضرت سلیمان بنشینی و بگویی یا حضرت سلیمان؛ من را به فلان جا برسان، قالیچه بلند می شود هوا، و تو را صاف می برد به جایی که گفته ای. این انبان هم به اسم حضرت سلیمان هر جور خوراکی که از او بخواهی در یک چشم به هم زدن حاضر می کند. این سرمه هم خاصیتی دارد که وقتی آن را به چشم بکشی هیچکس تو را نمی بیند.

سعید گفت: اگر این طور است همه اینها باید مال کسی باشد که از همه زرنگتر است؛ چون چنین چیزهای با ارزشی حیف است پیش این و آن، پر و پخش بشود. پسرها گفتند: قربان آن فهم و شعورت که لپ مطلب را گفتی. ما از همان اول که پیدات شد با خودمان گفتیم تو را خدا رسانده بین ما صلح و صفا برقرار کنی. سعید گفت: حالا من سنگی می اندازم طرف بیابان؛ هر که رفت آن را آورد، معلوم می شود از بقیه زرنگتر است و همه اینها می شود مال او. برادرها گفتند: قبول داریم. سعید سنگ سفیدی ورداشت. تمام زورش را جمع کرد تو بازوش و سنگ را انداخت.

پسرهای شمعون سراسیمه دویدند طرف سنگ. سعید هم انبان و سرمه دان را ورداشت نشست رو قالیچه و گفت: یا حضرت سلیمان، من را برسان به قصر دلارام. قالیچه فی الفور رفت هوا و برادرها که برگشتند دیدند جا تر است و از بچه خبری نیست و از غصه لب و لوچه شان آویزان شد. سعید به قصر که رسید قالیچه و انبان را گوشه ای قایم کرد؛ سرمه کشید به چشمش و رفت تو اتاق دلارام.

دلارام تازه شروع کرده بود به خوراک خوردن. سعید نشست رو به روش و شروع کرد به لقمه گرفتن. دلارام یک دفعه دید دوری خوراک دارد خالی می شود، بی آنکه کسی را ببیند، گاهی هم دستی به دستش می خورد. دلارام ترسید؛ از خوراک دست کشید و گفت: ای کسی که تو این اتاقی! جنی؟ انسی؟ که هستی؟ تو را قسم می دهم به کسی که می پرستی از پرده بیرون بیا. سعید این را که شنید، سرمه از چشم پاک کرد و خودش را نشان داد. دلارام تا چشمش افتاد به سعید، گفت: تو هستی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود. چرا بی خبر رفتی و من را تنها گذاشتی؟ و بنا کرد به زبان بازی. آن قدر از عشق و علاقه اش به سعید گفت که سعید گول خورد و حرف هاش را باور کرد.

دلارام وقتی دید دل سعید را به دست آورده از او پرسید: بگو ببینم چطور آمدی اینجا؟ سعید هم از سیر تا پیاز همه چیز را برای دلارام تعریف کرد. چند روز بعد، دلارام به سعید گفت: من از بچگی آرزو داشتم برم سری به کوه قاف بزنم. شکر خدا حالا که وسیله اش آماده است خوب است بریم در کوه قاف با هم دوری بزنیم و زود برگردیم. سعید گفت: چه عیبی دارد؟ همین حالا پاشو بریم. دلارام و سعید رو قالیچه حضرت سلیمان نشستند و رفتند به کوه قاف و شروع کردند به گردش, تا رسیدند به کنار چشمه ای. دلارام گفت: حالا که تا اینجا آمده ایم، حییف است نریم تو این چشمه و تنمان را با آب آن نشوریم. سعید گفت: حالا که تو دلت می خواهد، من حرفی ندارم. دلارام گفت: تو اول برو تو چشمه، چون می خواهم بدن تو را در آب ببینم.

سعید لخت شد رفت تو چشمه و دلارام سرمه دان و انبان را ورداشت نشست رو قالیچه و گفت: یا حضرت سلیمان! من را به قصر خودم برسان. و در یک چشم به هم زدن رسید به قصرش. سعید تا آمد جم بخورد، دید اثری از دلارام نیست و او مانده و کوه قاف. ناچار از چشمه آمد بیرون، رخت هاش را تن کرد و بی آنکه بداند بکجا می رسد، به سمتی راه افتاد تا به کنار دریایی رسید و غصه اش بیشتر شد. با خودش گفت: دیگر کارم تمام است. نه راه پیش دارم نه راه پس. و از زور غصه و نا امیدی گرفت در سایه درختی خوابید. نه خواب بود و نه بیدار که شنید دو تا کفتر رو درخت دارند با هم حرف می زنند. یکی شان گفت: خواهر جان! آن یکی جواب داد: جان خواهرجان.

این جوان را که خوابیده زیر این درخت می شناسی؟ خواهرش گفت: نه، خواهرجان! دوباره سئوال کرد: این همان سعید برادر سعد است که فریب دلارام را خورده و هر چه داشته از دست داده و حالا به روزی افتاده که امید نجات ندارد. اگر از چوب و پوست و برگ این درخت بردارد و با خودش ببرد، خیلی کارها می تواند بکند و خودش را از این وضعی که به آن گرفتار شده نجات دهد. خواهرش گفت: چطور؟

هرکس پوست این درخت را بمالد به پاهاش می تواند از دریا بگذرد. چوبش را به هر که بزند خر می شود؛ دوباره بزند آدم می شود و برگش دوای چشم کور و گوش کر است. سعید پاشد. از برگ و پوست و چوب درخت کند. قدری از پوستش را مالید به پاهاش و از دریا رد شد و به شهری رسید. دید همه اهل شهر دارند با هم پچ پچ می کنند. پرسید: چه خبر شده؟ گفتند: چند روز است دختر پادشاه این شهر کر شده و شب و روز گریه می کند و کم مانده از غصه دق مرگ شود. پادشاه هم چون همین یک بچه را دارد طوری غصه دار شده که حال و روزش را نمی فهمد.

سعید گفت: چرا حکیم براش نمی آورند؟ گفتند: هر حکیمی در این دیار بوده آمده به بالینش، اما هیچ کدام نتوانستند معالجه اش کنند. سعید یکراست رفت پیش پادشاه. گفت: من آمده ام دخترت را معالجه کنم. پادشاه گفت: اگر معالجه اش کنی او را می دهم به تو. سعید رفت به بالین دختر؛ برگ درخت را مالید به گوشش و دختر خوب شد. پادشاه دستور داد شهر را آیین بستند و هفت شبانه روز جشن گرفتند و دست دخترش را گذاشت در دست سعید. چند روز که از این ماجرا گذشت، سعید از پادشاه اجازه خواست برود سر وقت دلارام و دق دلش را سر او خالی کند.

پادشاه اجازه داد و سعید به راه افتاد. رفت و رفت تا به شهر دلارام رسید و راه قصر او را پیش گرفت. دربان آمد جلوش را بگیرد که سعید با چوب زد به او و دربان تبدیل شد به خر. سعید پله های قصر را گرفت و یکراست رفت به اتاق دلارام. دلارام تا چشمش افتاد به سعید، گفت: ای بی ادب! چرا بی اجازه آمدی تو اتاق من؟ سعید گفت: آمده ام جل رویت بگذارم و سوارت شوم. دلارام گفت: ای بی سر و پا! ادبت کجا رفته؟ و صدا زد: بیایید این دیوانه را بندازید بیرون.

کنیزها ریختند تو اتاق که سعید را بگیرند. سعید هم به دلارام و آن ها یکی یک جوب زد و همه خر شدند و بنا کردند به عرعر. خلاصه! هرکس که آمد ببیند چه خبر است، یک چوب خورد و خر شد؛ طوری که دیگر کسی جرئت نکرد قدم بگذارد جلو. سعید رو همه خرها جل گذاشت و سنگ بارشان کرد و چارواداری را واداشت آنها را شب و روز در کوچه های شهر راه برد تا از خستگی به جان آمدند. آخر سر دلارام راضی شد سرمه دان، انبان و قالیچه حضرت سلیمان را پس بدهد و دوباره به صورت آدم درآید. کار به اینجا که رسید، سعید با این شرط که دلارام دل و جگر مرغ سعادت را پس بدهد قبول کرد. بعد، یکی یک چوب دیگر زد به خرها و همه را برگرداند به شکل اولشان. دلارام همین که آدم شد، سعید را دعوت کرد به قصرش. بعد، آن قدر شراب خورد که قی کرد و دل و جگر مرغ سعادت را بالا آورد. سعید هم آن را شست خورد و نشست رو قالیچة حضرت سلیمان و برگشت پیش زنش.

چند روز بعد، سعید به فکر افتاد برود سری بزند به پدر پیرش و از حال و روز او جویا شود. این بود که نشست رو قالیچه و گفت: ای قالیچه حضرت سلیمان! من را به خانه خودمان برسان. سعید به خانه شان که رسید، دید پدرش از غم روزگار و غصه دوری از اولاد کور شده. سعید با برگ درخت چشم های پدرش را بینا کرد و با او برگشت پیش زنش و سه تایی رفتند سراغ سعد. سعد تا برادر و کس و کار تازه اش را دید از تخت پادشاهی آمد پایین، آنها را در آغوش گرفت و از خوشحالی به گریه افتاد و تا چهل روز آنها را پیش خودش نگه داشت و در تمام این مدت در کنار هم خوش بودند و از روزگار گذشته حرف زدند. قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید! بالا رفتیم ماه بود پایین اومدیم چاه بود، قصه ی ما روشنی راه بود.

افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی ملت ها، سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشاء قصه های پریان را کتاب داستان هزار و یک شب دانسته اند. در حقیقت قصه هایی است درباره پریان، دیوها، جن ها، غول ها، اژدها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد بشر اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند.