شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

پهلوان پوریای ولی اهل خیوه (خوارزم)

کلمات کلیدی :

 

هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت، از خانه بیرون زد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای قدیمی و کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد نزدیک شد. صدای اذان صبح به گوش میرسید. پهلوان وضو ساخت و به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یکی از ستون های مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید که به درگاه خدا چنین التماس می کرد: خداوندا! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن. مرد بی تاب و آرام به پیرزن نزدیک شد. با مهربانی پرسید: چه حاجت داری، مادر؟!


پیرزن گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن. مرد پرسید: مشکل شما و پسرتان چیست؟ پیرزن آهی از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور، پهلوان هندوستان، در شهر و دیار خود پرآوازه است، هر جا نام و نشان پهلوانی میشنود، عزم کشتی گرفتن می کند. شکر خدا تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اکنون پهلوانی از خوارزم قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم بر پسرم مغلوب شود.

آن مرد کسی جز پوریا یولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است. پوریای ولی، طاقت دیدن اشک های پیرزن را نداشت. دلداریش داد و گفت: به لطف حضرت حق امیدوار باش، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می کند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد. پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه کند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، طعم شکست را به او چشانیده است و یا با توجه به تمنای مادر، مقاومت نکند و زمینه پیروزی حریف را فراهم سازد. برای مدتی، در شک و تردید بود. اما تصمیمی قاطع گرفت، تصمیمی شجاعانه! قهرمان واقعی کسی است که فرمان نفس را پیروی نکند.

روز موعود فرا رسید. پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خود را بسیار قوی و حریف را در برابر خویش ضعیف دانست و می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. چون عهد خود را بیاد آورد، درهای حکمت به روی او گشوده شد و برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار کرد که دیگران احساس کنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی پهلوان نام آور بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. مردم، جوان پیروز را بر دوش خود گرفتند و به سمت خانه حاکم حرکت کردند. پوریای ولی در زیر دست و پای مردم نظاره گر شادی جوان و گریه های شوق پیرزن بود.

مردم و دوستان پوریای ولی که از توانایی او به خوبی آگاه بودند، در حقیقت از شکست او شگفت زده شدند. چند وقت بعد، سلطان جونه، مجلسی ترتیب داد تا در آن از پوریای ولی دلجویی کند. پهلوان هندی که در مجلس سلطان حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افکند، بازوبند پهلوانی را به او تقدیم کرد و گفت: من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی شما شدم. از آن روز داستان فداکاری بزرگ پوریای ولی در همه ی شهرها پیچید و او را به عنوان پهلوان افسانه ای و جوانمرد معروفی می کردند.

 

افتادگی آموز اگر طالب فیضی    هرگز نخورد آب زمینی که بلند است