شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد شاملو : چل‌گزه مو

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى کتاب کوچه

یکى بود، یکى نبود. یک پادشاهى بود کور اجاق. نه پسرى داشت و نه دختری. روزى به درویشى گفت: چه کنم خدا پسرى بم بده که روز پیرى عصاى دستم باشه؟ درویش گفت: هفت شبانه‌روز سفره بى‌انداز فقیر بیچاره‌هاى ولایت را صدا کن نان و نمکت را بخورند و سر سفره دعات کنند، خدا به‌ات پسرى بده. پادشاه همین کار را کرد و خدا به‌اش پسرى داد. این پسر بزرگ شد تا رسید به سن بیست، و شنید در ولایت دوردستى دختر پادشاهى هست که در خوشگلى لنگه ندارد و بلندی موهایش هم چل‌گز است. ندیده و نشناخته خاطرخواه دختر شد و گفت: هر جور شده من باید این دختر را به چنگ بیاورم و به وصالش برسم.



حسین داریان : مهمان

کلمات کلیدی :

گنجینه‌هاى ادب آذربایجان

پیغمبر درود و رحمت خداوند بر او باد، روزى از کوچه‌اى مى‌گذشت. دید پسرى غمگین در کوچه ایستاده است. پیغمبر جلو رفت. سلام کرد و گفت: چرا ناراحتی؟ پسر که پیغمبر را نمى‌شناخت گفت: هیچى ندارم. فقط مادرى دارم که مختصرى بداخلاق است. هر وقت بخواهم به خانه شخصی را به عنوان مهمان ببرم؛ مادرم راضى نمى‌شود و مى‌گوید مهمان به خانه نیاور، نه به خانهٔ کسى برو و نه کسى را به خانه بیاور. پیغمبر گفت: من امشب به خانهٔ شما می آیم. برو به مادرت بگو امشب به خانه یک مهمان ‌خواهد آمد و به او بگو، مهمان گفته است من خوردنى و نوشیدنى هم نمى‌خواهم. یک ساعت مى‌نشینم و می روم.



آی قصه، قصه قصه نون و پنیر و پسته

کلمات کلیدی :

 

یکی نبود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نیود. پیرزنی بود که یه گاو داشت، یه روز سرد زمستون که همه جا یخبندون بود، گاوش رو می بره لب رودخونه تا آب بخوره، پای گاو سر می خوره می افته، میشکنه، پیرزنه از یخ شاکی میشه که چرا پای گاو منو شکوندی؟ پیرزنه می گه: یخ! تو چقد ظالمی. یخ می گه: من اگه ظالم بودم آفتاب منو آب نمی کرد. پیرزن می گه: آفتاب تو چقد ظالمی. آفتاب می گه: من اگه ظالم بودم ابر جلوی مرا نمی گرفت.



مهران دوستی : حال خودت را از کدام آیینه می پرسی؟

کلمات کلیدی :

کافه رادیو اینجا

قرارمان دوشنبه ها بود، دوشنبه هایی که می آمدی برای هنرجویان مشتاق به گویندگی، فن بیان، رادیو و هنر …



محسن میهن‌دوست : سبزه‌پرى

کلمات کلیدی :

 

همه جا رنگ هنر گرفت!

در روزگاران پیشین در شهر اصفهان دخترى به‌نام سبزه‌پری زندگى مى‌کرد که از قشنگى بر روى زمین مثل و مانند نداشت، او که دختر سلطان بود به هر خواستگارى جواب رد مى‌داد و شب و روزش را به استراحت مى‌گذراند. عکس سبزه‌پرى را بر در و دیوار شهر آویخته بودند و جائى نبود که مردم از او صحبت نکنند. تا آنکه دسته‌اى بازرگان به شهر اصفهان وارد شدند و پس از گشت و گذارى که در شهر داشتند در برابر عکس سبزه‌پرى توقف کردند و از زیبائى او دچار تعجب شدند و چون جوانان شهر با آنان روبه‌رو گشتند و شوق آنها را مشاهده کردند، گفتند: بیهوده وقت خود را تلف نکنید که او دختر سلطان است و هرچه خواستگار تاکنون داشته است رد کرده و گفته مى‌شود که اهل ازدواج نیست.



مهران دوستی : همه آن سال‌هایی که پدرم به من می‌خندید!

کلمات کلیدی :

 

اما در همه آن سال‌ها پدرم در ذهنش به من می‌خندید چرا که هنرپیشگی را تنها اَدا درآوردن می‌دانست و نه هیچ چیز دیگر! به پدرم زنگ زد … نه! فکر کنم در همان خیابان کوچک و اصلی شهر او را دیده بود. معلم‌مان را می‌گویم. همان مرد عجیب با پالتوی بلند سرمه‌ای رنگ که روزهای آفتابی و بارانی به تن داشت و گویی مونس‌اش شده بود! آقای دوستی! پسر شما استعداد عجیبی در بازی دارد. پدرم با تعجب می‌پرسد: پسر من؟! او هم با همان لحن قاطع می‌گوید: بله. پسر شما.



عبدالرحمن دیه‌جی : میوهٔ سحرآمیز و وزیر کینه‌جو

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى ترکمن

یکى بود، یکى نبود، در زمان‌هاى قدیم، پادشاهى طوطى‌اى داشت که مى‌توانست پیشگوئى کند. پادشاه به طوطى خیلى دلبستگى داشت و به این خاطر، وزیر حسودى‌اش مى‌شد. یک روز طوطى مى‌خواست که از قصر بیرون برود و گردش کند. او از پادشاه اجازه خواست اما وزیر مخالفت کرد و گفت: اگر طوطى بیرون برود، دیگر برنخواهد گشت. او به تو دروغ مى‌گوید، به او اعتماد نکن و نگذار برود! پادشاه که به طوطى اعتماد داشت، گفت: من به او اجازه مى‌دهم، اگر طوطى برنگردد، مقام پادشاهى‌ام را به تو خواهم داد و اگر برگردد، تو باید هر چه دارى به من بدهی.



کاظم سادات اشکوری : کچل

کلمات کلیدی :

افسانههاى اشکور بالا

دخترى بود که هر چه خواستگار برایش مى‌آمد جواب رد مى‌داد. پرسیدند: مگر نمى‌خواهى شوهر کنی؟ گفت: هر که توانست مرا بخنداند، زنش مى‌شوم. جوان‌هاى ده مى‌رفتند به خانه دختر. شوخى‌ها مى‌کردند. لطیفه‌ها تعریف مى‌کردند، اما دختر نمى‌خندید که نمى‌خندید. دختر یک پسرخالهٔ کچلى داشت و کچل مدت‌ها بود که به خانهٔ خاله نیامده بود. کچل یک روز رو به مادرش کرد و گفت: مادر! مى‌خواهم به منزل خاله بروم. مادرش گفت: این که گفتن نداره، حتما خاله‌ چشم انتظار توست. این بود که کچل یک کولبار هیزم برداشت و به خانه خاله رفت. خاله همین که خواهر‌زاده را دید، خوشحال شد. ناهار که خوردند، کچل به راه افتاد.



سید ابوالقاسم انجوى شیرازى : یک گردو بینداز

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى ایرانى

یکى بود یکى نبود غیر از خدا هیچکس نبود. پیرزنى بود که در این دنیا یک پسر کچل و یک خانهٔ کهنه داشت ولى پسرک تنبل بود و کارى از دستش برنمى‌آمد. پیرزن هر روز مقدارى پنبه مى‌گرفت و آن را مى‌رشت و مى‌فروخت و مقدارى از پول آنرا خرج مى‌کرد، مقدارى را پس‌انداز، همه پولش را پنبه مى‌خرید و دوباره مى‌رشت و رشته ها را مى‌انداخت تو کندو که جمع بشود تا پیراهن یا لباس ببافد. روزى از روزها پسر کچل از خانه بیرون آمد، دید که همسالان او قاپ‌بازى مى‌کنند، او هم هوس کرد که قاپ‌بازى کند ولى پولى نداشت، گفت چکار کنم، چکار نکنم؟ آمد مقدارى از پنبه رشته شده داخل کندو را برداشت و برد به بقال فروخت و با پول آن قاپ‌بازى کرد و در حقیقت چون بلد نبود فورى بازی را باخت. فردا باز مقدارى از نخ‌ها را یواشکی دزدید و فروخت و آمد قاپ‌بازى کرد و باز هم پول ها را باخت. مدتى کارش همین شده بود که نخ‌ها را پول کند و ببازد. از آن‌طرف هم پیرزن به حساب خودش خیال مى‌کرد که کندو پر از نخ است.



صمد بهرنگی : کچل کفتر باز

کلمات کلیدی :

فرهنگ و افسانه‌هاى مردم ایرن

در زمانهای قدیم کچلی با ننه ی پیرش زندگی می کرد. خانه شان حیاط کوچکی داشت با یک درخت توت که بز سیاهی پای آن می خورد و می خوابید. نشخوار می کرد و ریش می جنباند و زمین را با ناخنهاش می کند و بع بع می کرد. اتاقشان رو به قبله بود با یک پنجره ی کوچک و تنوری در وسط و سکویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا. پنجره را کاغذ کاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها کاهگلی بود، دورتادور اتاق تاقچه و رف. کچل صبح ها می رفت به صحرا، خار و علف می کند و پشته می کرد و می آورد به خانه، مقداری را به بز می داد و باقی را پشت بام تلنبار می کرد که زمستان بفروشد یا به بزش بدهد. بعد از ظهرها کفتر می پراند. کفترباز خوبی بود. ده پانزده تا کفتر داشت. سوت هم قشنگ می زد. پیرزن صبح تا شام، پشت چرخ پشم ریسی اش می نشست و پشم می رشت. مادر و پسر اینجوری زندگیشان را در می آوردند.



على‌اشرف درویشیان : پسر شاه‌ پریان

کلمات کلیدی :

 

افسانه‌هاى مردم ایران

زن و مردى بودند که هفت تا دختر داشتند. روزی مرد، زن و بچه‌هایش را جمع کرد و گفت: من مى‌خواهم به مسافرت بروم هر که هر چه مى‌خواهد بگوید برایش بیاورم. هرکس یک چیزى خواست تا نوبت به دختر کوچک رسید. دختر کوچک گفت: من یک گردنبند مروارید مى‌خواهم اگر نیاورى و یادت رفت موقع برگشتن یک طرفت آب باشد و طرف دیگرت آتش. پدر بعد از خداحافظى به مسافرت رفت و در موقع برگشت در راه که مى‌آمد گرفتار طوفان شدیدى شد و از اطراف آتش شعله کشید و از طرف دیگر آن هم دریاى بزرگى پدیدار شد. دلش لرزید و به یاد حرف دخترش افتاد. اشک‌هاى او سرازیر شد و با صداى بلند گریه کرد و از خدا کمک خواست.



سید احمد وکیلیان : خارکش پیر و درخت اشرفی

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى و افسانههاى مردم

در روزگاران قدیم خارکن پیرى زندگی می کرد که داراى زن و چند فرزند بود. او خیلى فقیر و تهیدست بود. پیرمرد هر روز صبح بلند مى‌شد و با الاغى که داشت روانهٔ کوه مى‌شد و تا غروب خار جمع مى‌کرد. این کار هر روز او بود تا بتواند با فروش خارها غذائى براى بچه‌هایش تهیه کند. چند سالی که گذشت پیرتر و خسته‌تر شد. روزی از روزها در بیابان خوابش برد. یک نفر او را از خواب بیدار کرد و گفت: اى پیرمرد بلند شو! بعد از پیرمرد سؤال کرد که چرا به بیابان آمدی، مگر از خار جمع کردن خسته نشده‌ای؟ پیرمرد جواب داد، من چند تا بچه دارم و توانائى کار کردن را هم ندارم. روز را به شب مى‌‌رسانم تا بتوانم یک کوله بار خار جمع کنم تا آنها را به شهر براى فروش ببرم. آن شخص به خارکن گفت: اى مرد، من چیزى مى‌گویم، برو و به حرف من عمل کن. پیرمرد گفت: هر چیزى بگوئى من قبول دارم. مرد گفت: برو و مارى را بگیر، یک وجب از سر و یک وجب از دمش را ببر. وسط مار را در چالهٔ خیلى عمیقى خاک کن. بعد از چند سال مار تبدیل به یک درخت پر از اشرفى مى‌شود و تو نیز مى‌توانى همیشه از آن اشرفى‌ها استفاده کنى و ثروت زیادى را به‌دست خواهی آورد، ولى هیچ‌وقت راز خودت را به زنت نگو، مبادا رازت برملا کند.



منصوره آرام فرد : بهشت درون

کلمات کلیدی :

 

استاد از راهی می گذشت. مرد جوانی را دید که غمگین و افسرده قدم می زد. خود را کنار او رساند و هم پای او قدم برداشت و در همان حال از او دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان آهی کشید و گفت: قصد دارم کارگاهی نجاری بزنم اما سرمایه ام اندک است و می ترسم کسب و کارم نگردد و همین سرمایه کم را از دست بدهم. استاد با لبخند پرسید: حال چرا شغل نجاری رو انتخاب کرده ای؟ مرد جوان گفت: این شغل اجدادی ماست و هنر و مهارت نجاری چیزی است که در خون من جریان دارد. پدر و پدربزرگ من نجارهای خوبی بوده اند ولی در یک آتش سوزی همه اموال خود را از دست دادند و به روز سیاه نشستند. از یک سو می ترسم من هم در نهایت شکست بخورم و از سوی دیگر می بینم که چیزی غیر شغل نجاری مرا راضی نمی سازد. شما می گویید چه کنم؟



فضل‌الله مهتدى (صبحی) : پیره‌زن

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى کهن

یکى بود و یکى نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. یک پیره‌زن بود. خانه‌اى داشت به اندازهٔ یک غربیل. اتاقى داشت، به اندازهٔ یک بشقاب، درخت سنجدى داشت به اندازهٔ یک چیلهٔ جارو. یک خرده هم جل و جهاز سر هم کرده بود، که رف و طاقچه‌اش خشک و خالى نباشد. یک شب شامش را خورده بود که دید باد سردى مى‌آید و تنش مور مور مى‌شود. رختخوابش را انداخت و رفت توش، هنوز چشم به هم نگذاشته بود که دید صداى در مى‌آید. شمع را برداشت و رفت در را باز کرد، دید گنجشکى است. گنجشک به پیره‌زنه گفت: پیره زن امشب هوا سرد است، باد مى‌آید، من هم جائى را ندارم، بگذار اینجا پهلوى تو، توى این خانه بمانم، صبح که آفتاب زد مى‌پرم، مى‌روم. در حقیقت پیره‌زن دلش به حال گنجشکه سوخت و گفت: بسار خوب! بیا تو. برو روى درخت سنجد لاى برگ‌ها بگیر بخواب.



مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : مثنوی معنوی

کلمات کلیدی :

مثنوی از کلمه ی مثنی به معنی دوتائی گرفته شده است. در هر بیت دو قافیه آمده است. 

شهری بود که مردمش اصلاً فیل ندیده بودند, از هند فیلی آوردند و به خانة تاریکی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت کردند. مردم در تاریکی نمی توانستند فیل را با چشم ببینید. ناچار بودند با دست آن را لمس کنند. کسی که دستش به خرطوم فیل رسید. گفت: فیل مانند یک ناودان بزرگ است.



لئوناردو باف : بهترین دین

کلمات کلیدی :

 

در میزگردى که درباره دین و آزادى برپا شده بود، دالایى‌لاما هم حضور داشت، با کنجکاوى و البته کمى شیطنت، از او پرسیدم: عالیجناب، بهترین دین کدام است؟ فکر کردم که او لابد خواهد گفت: بودایى یا ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند. دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد، به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت: بهترین دین آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.



حمیدرضا خزاعى : سرخ مونج

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه های نیشابور

یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یک کل بود، یک شل بود، یک لولس بود و یک گرپس بود. اینا بر آفتاب نشسته بودن. لولس، همون که لباشو می لیسید گف: برار هرکس سرش رو بخاره، باید سه دور ... نش رو به زمین بزنیم. این یکی که کل بود گف: هرکس پاش رو لت و تکون بده. اون یکی که شل بود گف: هرکس خودش رو بخارد. اونکه گرپس بود، همون که خودشو می خاروند گف: هرکى لوش رو لیشت (لیسید). خلاصه اینا یه چند وقت در بر آفتاب بى‌حرکت نشستن. کل دید خیلى سرش مى‌خاره. گف: برار مو یه بى‌بى داشتوم، وقتى به باب کلوم (پدربزرگ) مى‌گف: آخ بابا جون، آخ بابا جون. دو دستى قوروم به سرش مى‌زد، و به همین هوا کل سرش رو خاروند. گرپس دید بدجورى جونش به خارش افتاده. گف: مو یه بى‌بى داشتم، نون پخته مى‌کرد، یه همین‌قدر. گرپس با بغل‌هاش اندازهٔ نون رو نشون مى‌داد و به همین هوا خودش رو خاروند. لولس گف: مو یه بى‌بى داشتم، وقتى شوروا مى‌خورد، همچین مى‌کرد: لف، لف، لف. در حقیقت به همین هوا لب‌هاش رو لیسید. شل گف: هرکه دروغ ورگوید، همین. اون هم به همین هوا پاش رو لت داد.



عى‌اشرف درویشیان : تُل

کلمات کلیدی :

انجمن حمایت از حیوانات اینجا

امروز از افسانهها و متل‌هاى کُردى، چیزی برایتان آماده کرده ام. روزى بود و روزگارى بود، سه تا خواهر بودند که تمام هستى آنها یک نردبان و یک سنگ دَسَر (گندم خرد‌کن) و یک تُل (سگ پا کوتاه) بود. نردبان را خواهر بزرگ برداشت و گفت: آنرا به هرکس بدهم، وقتی کارش را که انجام دهد کمکی به من مى‌کند. دَسَر را خواهر وسطی برداشت و گفت: این‌هم خوب است آنرا به هرکس بدهم، وقتی گندمش را مُروش کند، یک لواش نان به من مى‌دهد. تُل را خواهر کوچکتر برداشت و گفت: هم خودم نان خورم، هم تُلم. تُل به دختر گفت: ناراحت نباش من نمى‌گذارم گرسنه بمانی. دوتائى راه افتادند به خرابه‌اى رسیدند. تُل گشتى زد و نان‌پیچه‌اى تو دستمال پیدا کرد. آنرا برداشت و به گردن انداخت و رفت خانهٔ پادشاه، هرچه خوراکى دید به درون نان‌پیچه انداخت و به خرابه بازگشت.



صادق هدایت : دندان مروارید گیس گلابتون

کلمات کلیدی :

فرهنگ عامیانه مردم ایران 

یک بود یکى نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در زمان قدیم یک مردى بود که سه دختر داشت. هر روز این دخترها مى‌رفتند به گردش و پیش خودشان صحبت مى‌کردند. خواهر بزرگه مى‌گفت: اگر پادشاه من را بگیرد یک قالیچه برایش درست مى‌کنم که هر چه قشون داره بیاد روى آن بنشیند باز جا باشد. دختر وسطى مى‌گفت: من توى یک پوست تخم‌مرغ یک آشى درست مى‌کنم که تمام اهل این شهر بیان از این غذا بخورند هم سیر بشند. خواهر کوچکه مى‌گفت: اگر پادشاه من را بگیرد یک پسر و یک دختر برایش مى‌زام که دندان‌هاى پسر مروارید باشد و گیس‌هایش گلابتون باشد. نگو وقتى که اینها این حرف‌ها را مى‌زدند پادشاه که مى‌خواست برود به شکار حرف‌هاى آنها را شنیده بود و پیش خودش گفت یا اینها راست میگویند یا از توی قصه ها و افسانه ها این چیزها را یاد گرفته اند.



لویی ماسینیون : سلمان پاک (روزبه)

کلمات کلیدی :

 

سلمان (روزبه) فارسی، اهل دشت ارژن، از طبقه برگزیدگان جامعه، مجبور به فرار از ایران شد. او در آغاز در ایران با باورهای میترایی سپس باورهای زرتشتی و بعد باورهای مانوی یعنی با حکمت و خرد ایران باستان آشنا شد و سپس با باورهای مسیحی. سالها در خدمت کلیسا بود و آنگاه با عقاید یهودی و در یثرب با عقاید اسلام آشنا شد. اما اینبار نه بخوانیم که بشنویم داستان گریز از منزل و ماجراهای بعد از آن را ...