شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على اشرف درویشیان : آکچلک

کلمات کلیدی :

فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران

پیرزنى بود پسری داشت کچل. پیرزن چرخ ریسى مى‌کرد و امور خانواده‌ خود را مى‌گذراند. اما کچل تنبل بود. روزى پیرزن پسر خود را براى پیدا کردن کارى از خانه بیرون کرد. کچل رفت و رفت تا به جوى آبى رسید. همان جا نشست. دید آب یک شاخه گل سرخ آورد. بعد یکى دیگر و یکى دیگر. کچلک گل‌ها را جمع کرد تا شد یک دسته گل. دسته گل را برد و به دختر پادشاه فروخت. پولش را گرفت و به خانه آمد. روز بعد باز پسر رفت سر جوى آب و به این فکر افتاد که بگردد و سرچشمهٔ آب را پیدا کند. رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی. در میان باغ سنگى بود. دخترى را سربریده آنجا گذاشته بودند. قطره‌هاى خون دختر داخل آب مى‌ریخت و به شاخهٔ گل تبدیل مى‌شد. کچلک تعجب کرد و براى اینکه از داستان سردرآورد لاى شاخه‌هاى درختى پنهان شد.



ابوالقاسم حسن عنصری بلخی : داستان وامق و عذرا

کلمات کلیدی :

 

در زمانهای قدیم فلقراط، پسر اقوس بر جزیره شامس حکومت می کرد. فلقراط پادشاهی خودکامه و ستمگر بود. او در آنجا بتی بر پا کرد که یونانیان او را مظهر ازدواج می شمردند. در شهر شامس، دختر جوان و زیبایی به نام یانی زندگی می کرد. روزی فلقراط چون چهره ی دلارام یانی را دید به یک نگاه دلباخته او شد و او را از پدرش خواستگاری کرد. خبر ازدواج آنها بگوش مردم جزیره و جزیره های دور و نزدیک شامس رسید، و تا یک هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب مردم را خواب نبود. چون یانی به قصر حاکم درآمد، و آن کاخ آراسته و بزرگ و حشمت را دید در گرو محبت همسرش دل نهاد و به جز او به هیچ چیز نمی اندیشید.



فرانک اوکانر : صبح روز کریسمس

کلمات کلیدی :

 

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی از شیطنت‌های من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانیم، من هم بچه ‌ی خیلی سر به راهی نبودم. تا وقتی نه یا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبی نبودم. در واقع معتقدم که ساعی بودن برادرم در درس‌هایش بیشتر به خاطر لجبازی با من بود. شاید به فراست در یافته بود که به دلیل همین ذکاوتش، قلب مادر را تسخیر کرده است و می‌شد گفت در پناه محبت های مادر خودش را کمی‌ لوس کرده بود. مثلاً می‌گفت: مامان، برم بگم لاری بیاد تو – چا – یی – بخوره؟ یا: مامان – کتر – ی – داره – می‌جوشه. و البته هر وقت حرفی را غلط به زبان می‌آورد مادر زود تصحیحش می‌کرد و دفعه بعد سانی درستش را می‌گفت و هیچ هم مکث نمی‌کرد. بعد می‌گفت: مامان، من خوب می‌تونم کلمه ها را هجی کنم، نه؟ به خدا، هر کس دیگری هم به جای او بود با این وضع می‌توانست علامه دهر شود. باید خدمتان عرض کنم که من بچه کودنی نبودم فقط کمی ‌بازیگوش بودم و نمی ‌توانستم افکارم را برای مدتی طولانی روی یک مطلب متمرکز کنم. همیشه درس‌های سال قبل یا سال بعد را مطالعه می‌کردم.



على‌اشرف درویشیان : قصهٔ باباخارکن

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى عامیانه

هر چه رفتیم راه بود. هر چه کندیم خار بود. کلیدش دست ملک جبار بود. یکى بود و یکى نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یه باباخارکنى بود که بیرون شهر با زنش و دخترش تو یه خونهٔ فسقلى زندگى مى‌کردند. باباخارکن روزها مى‌رفت خارکنی، یه کوله خار مى‌کند مى‌برد شهر مى‌فروخت با پولش چیزمیزى مى‌خرید، مى‌برد خونه با زنش و دخترش مى‌خوردن و شکر خدا را مى‌گفتن. یه روز صبح باباخارکن هوس کرد که پیش از رفتن به خارکنى یه قلیونى بکشه. به دخترش گفت: جان بابا! یه قلیون چاق کن بده من بکشم. دختره رفت قلیون چاق کنه، دید تو منقل آتیش ندارن، رفت در خونهٔ همسایه‌شون یکی، دو تا گل آتیش بگیره، دید همه‌شون دور تا دور نشستن قصه مى‌گن و نخوچى کیشمیش پاک مى‌کنن. سلام کرد گفت: اومدم یکی، دو تا گل آتیش ازتون بگیرم، برا بابام قیلیون چاق کنم.



هوشنگ گلشیری : پرنده فقط یک پرنده بود

کلمات کلیدی :

 

 

روزی بود و روزگاری، شهری بود به اسم علی آباد که چنین بود و چنان ... تا آن روز که همه مردم شهر از بهار و پاییز، طلوع و غروب، خلاصه از اینکه بهار این همه صدای پرنده و چرنده توی گوشهایشان صدا کنند، و پاییز این همه برگ زرد جمع کنند، جانشان به لب رسید، آمدند و هر چه آهن پاره و بادیه و بشقاب و کفگیر داشتند، ریختند داخل کوره ای بزرگ بزرگ، و بعد دادند دست فلزکارهای شهر، آنها هم نشستند و یک تاق گنده ضربی درست کردند برای سقف شهر، با دویست سیصد تا هواکش، و همه خانه ها چراغهای آویزی و زنبوری و مهتابی را آوردند خرد کردند، و دادند یک کره بزرگ درست کردند، و یک روز با سلام و صلوات بردند زیر تاق شهرشان آویزان کردند و برق قوی و خیره کننده ای را دواندند توش، آن وقت بود که رفتند سراغ درختها و پرنده ها و اعلامیه پشت اعلامیه، که هر یک از آحاد مردم این شهر موظف و مکلف است که در اسرع وقت یکی از اشجار شهر را ریشه کن کرده به خارج شهر حمل کند والا طبق تبصره ... ماده  …حکم حکم زور بود.



مسعود فروتن : پریچهر

کلمات کلیدی :

 رادیو نمایش و نمایش رادیویی اینجا

خواهرم پریچهر هیچ وقت اول مهر را دوست نداشت. یعنی دوست داشت ولی دوست داشت که دوست نداشته باشد. اول مهرها همیشه به شکل بیمارگونه ای آزرده خاطر بود، دلتنگ بود و حسرت می خورد. وقتی پریچهر شاگرد کلاس چهارم مدرسه شاهدخت آمل بود به خاطر شاگرد اول شدنش در سالهای گذشته، اسم او را در سالنامه اداره فرهنگ آمل چاپ کرده بودند. پدر می خواست عکس او را در مجله هم چاپ کنند که مادربزرگ مخالفت کرد. دلیلش هم این بود: بچه خوب بودن وظیفه س دیگه پزدادن نداره که.



ابوبکر عتیق سورآبادی : عهد گرفتن بر فرزندان آدم

کلمات کلیدی :

تفسیر عتیق نیشابوری

خدای آدم بیافرید، خواست که عهد بر وی گیرد؛ گفت: یا آدم، تو را که آفرید؟ آدم گفت: انت یا رب. خدای گفت: من ربک؟ آدم گفت: انت یا رب. خدای گفت: اسجد لی، ان کنت صادقا! آدم سجود کرد. خدای گفت: یا آدم، عهد بر تو گیرم؟ آدم گفت: یا رب، فرمان تو راست. خدای فرمود تا گوهری را از بهشت بیاوردند به سپیدی چون برف، به روشنایی چون آفتاب، آن که در حجر اسود است؛ دستهای کافران به آن رسیده است تا سیاه گشته. چون آن را حاضر کردند، خدای او را گفت: دست به آن فرو آر، تاکید عهد را. آدم دست به آن فرو آورد.



شیر و آدمیزاد

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی از روزها شیر در جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد. ناگهان جمعی از میمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسیدند. شیر پرسید: چه خبر است؟ آنها گفتند: هیچی، آدمیزادی به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم. شیر با خود فکر کرد که آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ است. برای دلداری دادن به حیوانات جواب داد: آدمیزاد که ترس ندارد. آنها گفتند: بله، درست است، ترس ندارد، یعنی ترس چیز بدی است، البته شما تا حالا با آدم جماعت، طرف نشده اید، آدمیزاد خیلی وحشتناک و زورش از همه بیشتر است. شیر با قهقه ای خندید و گفت: خیالتان راحت باشد، آدم که هیچی، اگر غول هم باشد تا من اینجا هستم از هیچ چیز ترس نداشته باشید.



خولیو کورتاسار : هیچکس را متهم نکنید

کلمات کلیدی :

 

سرما همیشه کارها را پیچیده می کند در تابستان چنان با دنیا نزدیک هستیم که آن را با پوست خود حس می کنیم، اما هم اکنون زنش برای انتخاب هدیه ازدواج سر ساعت شش و نیم در مغازه ای منتظرش است، او تأخیر کرده، اما فکر می کند هوا سرد است و لازم است پلیورش را بپوشد. پلیور آبی روشن که برازنده کت و شلوار خاکستریش است. پائیز فرا رسیده و پوشیدن پلیور مثل این است که آدم کم کم زندانی خودش شود و در لاک خودش فرو رود. از پنجره باز فاصله می گیرد دنبال پلیورش می گردد، در حالیکه با سوت آهنگ تانگویی را می زند جلوی آینه پلیورش را می پوشد. بی شک کار آسانی نیست.



ابوسعید ابوالخیر و مرد فقیر

کلمات کلیدی :

 حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند

هر گاه هیچ خاطری را آزرده نکنی و هیچ آزاری آزرده ات نکند مردی! هرگاه نگاهت مهر به حان ها اندازد و دستانت نوازشگر بیدریغ شود و از حضورت قلب ها آرام بگیرد مردی! در حقیقت این نتیجه داستان بود؛ اکنون ببینیم ماجرا چیست؟



خودت را عوض کن نه دنیا را

کلمات کلیدی :

 

سالها پیش مردم در قلمرو  پادشاهی زندگی می کردند. مردم از پادشاهی او بسیار خرسند و خوشحال بودند زیرا آنها فاقد بدبختی و زندگیشان سرشار از موفقیت بود. روزی پادشاه تصمیم گرفت از مکان های مختلف دیدن کند و به همراهی مردم و پای پیاده این سفر را انجام دهد. مردم هم از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند که از نزدیک با قلب مهربان پادشاه به گفتگو می پردازند و او را مشایعت می کنند.



دانیال نبی در چاه شیران

کلمات کلیدی :

 

داریوش صدوبیست حاکم بر تمام امپراتوری خویش گماشت تا آن را اداره کنند و سه وزیر منصوب نمود تا بر کار حاکمان نظارت کنند و از منافع مردم و پادشاه محافظت نمایند. طولی نکشید که دانیال بدلیل دانایی خاصی که داشت نشان داد که از سایر وزیران و حاکمان با کفایت تر است. پس پادشاه تصمیم گرفت اداره امور مملکت را به دست او سپارد. این امر باعث شد که سایر وزیران و حاکمان به دانیال حسادت کنند، آنان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند ولی موفق نشدند، زیرا دانیال در اداره امور مملکت درستکار بود و هیچ خطایی و اشتباهی از او سر نمی زد. سرانجام به یکدیگر گفتند: ما هرگز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم. فقط بوسیله مذهبش می توانیم او را به دام بیاندازیم.



سوفوکل : تراژدی یا غمنامه

کلمات کلیدی :

افسانه ادیپ

همسرایان: می‌خواهیم حقیقت هیاهویی را که تا به امروز بر سر زبانهاست بدانم. ادیپوس: وای بر من. همسرایان: آرام باش تمنا می‌کنم. ادیپوس: بسیار ناهنجار است، باری می‌گویم. من نارواترین بیداد را بر خود هموار کردم. داستان ستمی ناسزاوار را بر خود هموار کردم. خدا می‌داند که اختیاری در کار نبود. همسرایان: در چه کاری؟ ادیپوس: در ازدواجی ننگین به خاطر شرم نادانسته به زناشویی رسوایی دست زدم. همسرایان: می‌گویند مادرت در این پیوند ننگین همسر تو بود. ادیپوس: بیاد آوردن آن در حکم مرگ من است. تازه این دو نیز فرزندانم آنتیگنه و ایسمنه از آن من اند. همسرایان: نه! ادیپوس: فرزندان نفرین شده. همسرایان: آه، خدایا! ادیپوس: و میوه‌های بطن همان مادر. همسرایان: دختران تو! ادیپوس: خواهرانم! آه خواهران پدر خود. همسرایان: آیا پدرت را ... ادیپوس: باز هم رنجی دیگر و شکنجه‌ای تازه؟ همسرایان: تو او را کشتی؟ ادیپوس: آری اما به حق. همسرایان: به حق؟ ادیپوس: آری. ناشناخته، در راه، کسی را کشتم که می‌خواست مرا بکشد.



قصه کاج تنها

کلمات کلیدی :

 

در سرازیری راهی که به شهر می رفت کاج کوتاه تنهائی قد کشیده بود. خیلی دور، در آن طرف درخت، جنگل سیاهی بود که شب در آن گرگها زوزه می کشیدند و سنجاب ها به روی شاخه های برهنه اش جست و خیز می کردند و خرگوش های چابک می دویدند. قطره های سردی مثل اشک از سیخک های صنوبر جاری بود. خرگوشی که اسمش شیر بی دم بود زیر صنوبر ایستاد و چشمهای حیرت زده اش را به او دوخت و گفت: چرا گریه می کنی؟ 



موسی ارازی‌: موکوچ

کلمات کلیدی :

 

همه چیز عوض شد به جز موکوچ. موکوچ ده سال نگهبان دباغ خانه بود. در این مدت حکومت دربار تغییر کرد و دباغ‌خانه پنج مدیر به خود دید. اما با این همه، موکوچ کمترین تغییری نکرد. مهم نبود از چه کسی سؤال می‌شد زیرا پاسخ همیشه یکی بود. موکوچ در همان سمت و با همان شکل و حال باقی بود. هر مدیر جدیدی در اولین روز ورودش و در اولین بازرسی‌اش از دباغ‌خانه متوجه موکوچ می‌شد و همیشه به عنوان بخشی از فعالیت‌های اداری‌اش، با لحنی پر طمطراق موکوچ را طرف خطاب قرار می‌داد و می‌گفت: تا اطلاع ثانوی شما در پستتان باقی خواهید ماند.



مشدى گلین‌خانم : حکایت از بین بردن نسل دختر

کلمات کلیدی :

 

پادشاهى بود که هروقت همسرانش دختر مى‌زائیدند، سر دختر را مى‌برید. روزى پادشاه ‌خواست به شکار برود. به پسر خود گفت: اگر مادر تو دختر زائید، دختر را بکش و پیراهن خونى او را بر دروازه آویزان کن تا وقتى‌که من آمدم آن را ببینم. اگر پسر زائید هرچه که مادرت خواست براى او خرج کن. پادشاه به شکار رفت و زن او یک دختر زائید. پسر غلام خود را صدا کرد و بچه را به او داد تا ببرد و بکشد. غلام بچه را برد و لب باغچه خواباند، آمد گلوى بچه را با چاقو ببرد، بچه خندید. غلام بچه را برگرداند. و گفت: من این بچه را نمى‌کشم. پسر زد تو سر او و امر کرد که: بچه را ببر! غلام از کشتن بچه منصرف شد بارِآخر که بچه را پیش پسر برد. گفت: خودم او را مى‌کشم. بچه را خواباند که سر او را ببرد بچه خندهٔ اشک‌آلودى کرد. پسر از کشتن او منصرف شد. بچه را به دایه سپرد تا در سرداب او را بزرگ کند. پیراهن بچه را به خون کبوترى آغشته کرد و سر دروازه آویخت.



شب یلدا

کلمات کلیدی :

 

ایرانیان اول دى، شب قبل از آن، یعنی آخر پاییز و اول زمستان را به مناسبت زایش خورشید، جشن بزرگی بر پا می‌کردند به نام شب یلدا و فردای آن شب، خورروز همگان لباس ساده می‌پوشیدند، تا یکسان به نظر آیند. در حقیقت آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید، گناهی بسیار بزرگ تلقی می‌شمرد. لذا آنان در این روز از کار دست می‌کشیدند تا مرتکب بدی نشوند. در خورروز سرو می کاشتند و آن را مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می دانستند.



شهر شهر فرنگه. شهر از همه رنگه!

کلمات کلیدی :

پیام علم و عشق و صلح و آرامش و بقا به جویندگان حقیقت

به نام حضرت دوست، که هر چه بر سر ما می رود عنایت اوست. تا خــدا بـنده نــــواز اسـت به خلـقش چه نـیــاز است؟ راه یکی است و آن هم راستی است، راستی خوشبختی است و خوشبختی از آن کسی است که راستی را فقط برای راستی بخواهد. القصه ...



بابا نوئل

کلمات کلیدی :

بابانوئل از پسر بچه‌ای پرسید: دنیای واقعی چه مزه‌ای داره؟

زمستون سردی بود، بابانوئل تمام هدیه‌ها رو داده بود و سهم اونایی که نبودن رو در جوراب درختِ خونه‌شون گذاشته بود. هر سال روال کار همین بود، اما همیشه جدید. اصلا تکراری نمی‌شد؛ انگار سال قبل‌تری نبود؛ یه سری کادو، یه سری آرزو، تبریکات سال نو و آدمایی که منتظر بودن؛ همه‌شون جدید! اون سال هم همین شد، اما آرزوها کمتر بود، هدیه‌ها از هر سال کمتر بود و تونست زودتر کار رو تموم کنه.



قضاوت بیجا و سریع

کلمات کلیدی :

 

زنی جوان درسالن فرودگاهی منتظر پروازش بود. چند ساعتی به پرواز تصمیم گرفت برای گذراندن وقت یک بسته بیسکویت خریداری نماید و چیزی بخواند. بعد از خرید روی صندلی دسته دار سالن نشست و در ارامش با لب تاب شخصی شروع به جستجوی تارنمای حقیقت، داستان و افسانه کرد. کنار او یک بسته بسکویت بود و مردی هم انجا نشسته و مشغول خواندن روزنامه بود. وقتی که زن نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت متوجه شدکه مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد، بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشم.



میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی

کلمات کلیدی :

 

 

شب هنگام محمد باقر جوان در حجره خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به او اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. و پرسید: شام چه داری ؟ جوان آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا از اندرونی خارج شده بود، در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه محمد جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی از محمد باقر پرسید، چرا شب مساله را به ما اطلاع ندادی!؟ محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد سپرد. شاه دستور داد که تحقیق شود، آیا جوان خطائی مرتکب شده یا نه؟



کریم کشاورز : دو همسایه

کلمات کلیدی :

افسانه های کردی

هستند کسانی که قصه را سندی معتبر نمی شناسند و افسانه اش میخوانند. اما بهترین هنرمندان و نویسندگان جهان آن گروهی هستند که از افسانه ها و سنت ها و زندگی مردم الهام گرفته اند. در قرون گذشته هر صاحب اثری که با مردم نزدیکتر بود، اثرش مطبوعتر و مقبولتر بود. در حقیقت آثار آنها و کتاب داستان ها ما را با ساکنان این مرز و بوم، رنجها و شادیهای قرون گذشته آشنا میکنند.



پرویز طلائیان‌پور : نوزن‌دل خروس

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى مردم خوزستان

با اینکه قصه و افسانه ها بازمانده روزگاران گذشته اند، در پیمودن راههای پر حادثه و دور و دراز و نقل سینه به سینه دچار تصرفاتی شده و از افکار گوناگون تاثر پذیرفته اند، بازگیرائی و قوت تاثیر خود را از دست نداده اند، در ما اثر میکنند و ما هم با تمامی اشارات و زوایای آن آشنا هستیم. چیزی که شنونده و بیننده را به تحسین و اعجاب وامیدارد و به دنیای رازها میبرد، در تاروپود قصه ها وجود دارد و بی شبهه به همین جهات است که بی اینکه ثبت و ضبط شده باشد همواره بصورت نقل و روایت به زمان حاضر رسیده است. زیرا قصه ها علاوه برگیرائی طبیعی و زیبائی ساده ای که دارند از حیث اصول داستان پردازی سخت استوار و به هنجاراند.



اسپنسر هولست : قاتل بابا نوئل ها

کلمات کلیدی :

 

 

روزی روزگاری یکی پیدا شد که با قتل 42 بابانوئل به همه جنگ ها تا ابد پایان داد. ماجرا از آنجا آغاز شد که حدود ده روز قبل از کریسمس بابانوئل سپاه رستگاری وسط شهر به قتل رسید. خبر را روزنامه صبح اعلام کرد، اما روز بعد پنج بابانوئل دیگر به قتل رسیدند و این موضوع تیتر همه روزنامه های صبح و عصر شد. چهارتا از بابانوئل ها موقع جمع کردن اعانه برای سپاه رستگاری کشته شدند و نفر پنجم را در بخش اسباب بازی های فروشگاه گیمپل پیدا کردند که از پشت با کارد زده بودند. همه خشمگین شدند. همه عصبانی بودند! فکر کردند چه هیولایی است طرف، چقدر بی مسئولیت و وقت ناشناس! آخر حیف نیست با قتل بابانوئل عید و شادی بچه ها را زایل می کنند.



کرولین‌ فورشه‌ : سرهنگ

کلمات کلیدی :

 

آنچه‌ شنیده‌ای درست‌ است. تو‌ خانه‌اش‌ بودم. زنش‌ سینی‌ قهوه‌ و شکر را آورد. دخترش‌ ناخن‌هایش‌ را سوهان‌ می‌کشید و پسرش‌ رفته‌ بود شبگردی. روزنامه‌های‌ روز، سگ‌های‌ خانگی‌ و تپانچه‌ روی‌ بالش‌ دم‌ دستش‌ بود. ماه‌ عریان‌ بالای‌ خانه‌ تاب‌ می‌خورد. تلویزیون‌ فیلم‌ پلیسی‌ نشان‌ می‌داد. فیلم‌ به‌ زبان انگلیسی‌ پخش‌ می‌شد. شیشه‌ خرده‌ و بطری‌ شکسته‌ روی‌ دیوار دور خانه،‌ زانوی‌ کسی‌ را که‌ از دیوار بالا می‌آمد قلوه‌کن‌ می‌کرد، یا دست های‌ او را می‌برید. جلوی پنجره‌ها حفاظ‌ داشت‌ مثل‌ مِی‌ فروشی‌ها.



قصه ی ما مثل شد

کلمات کلیدی :

 توانا بود هرکه دانا بود

با تولد هر انسانی قصه‌ای نو آغاز می‌شود. در حقیقت قصه از تولد انسانها شروع می شود. قصه سرگذشت آدم ها و اتفاقاتی است که در زندگی آنها جریان دارد؛ یک نگاه دوباره به پشت سر، به حوادث خوب و بد، که در آلبوم خاطرات گذشته به جا مانده است. قصه تمام احساس های پاکی است که روزی از روزها، با آن دست و پنجه نرم می کردیم. قصه، داستان زندگی ما را به تصویر می‌کشد، قصه یک نگاه ساده به تمام وقایع زندگی است، به تمام عمرمان و ساختن واقعیت برای فردایمان. قصه ورود به دنیای افسانه ها است که بسیاری از آن‌ها موجب پیشرفت آدمی می‌شود و برای انسان‌ها درس زندگی است و تجاربی که باید از آن‌ها استفاده کنیم. قصه منم، توئی، مائیم ...



ویل‌ بیکر : مهلت

کلمات کلیدی :

 

 

اول‌ از همه‌ وضع‌ هوا را می‌فهمی‌ که‌ عوض‌ شده. آفتاب‌ از پس‌ گرد و غبار معلق‌ توی‌ جاده‌ زردگون‌ می‌درخشد، که‌ زنت‌ همین‌ چند لحظه‌ پیش‌ با ماشین‌ سلیکا دنده‌ چاق‌ کرد و از کنار راهی‌ که‌ به‌ صندوق‌ پست‌ می‌رسید گاز داد و رفت. آسمان‌ طبق‌ معمول‌ آبی‌ بود فقط‌ انگار همه‌ چیز ناگهان‌ مختصری‌ کش‌ آمد بعد دوباره‌ جمع‌ شد. قیچی‌ برقی‌ هرس‌ را خاموش‌ می‌کنی‌ با این‌ تصور که‌ لابد لرزش‌ دستگاه‌ گوش‌ تو را می‌لرزاند. بعد متوجه‌ می‌شوی‌ که‌ سگ‌ زیر ایوان‌ زوزه‌ می‌کشد. از طرف‌ دیگر صدای‌ هیچ‌ پرنده‌ای‌ را توی‌ آسمان‌ نمی‌شنوی. تراکتور تریلرکشی‌ در آن‌ دوردست‌ از اگزوز بلند خود دود سیاهی‌ بیرون‌ می‌دهد. کمی‌ بالاتر از خط‌ افق‌ هواپیمای‌ جت‌ ناپیدایی‌ خط‌ سفیدی‌ بر آسمان‌ می‌کشد.



ژان دولافونتن : شاهین و گراز

کلمات کلیدی :

 

روزی از روزها شاهین، روی شاخه های یکی از درختان جنگل که خشک شده بود برای خود لانه درست کرد. علاوه بر این داخل حفر ه های وسطی درخت، یک گربه و در پایین ترین قسمت آن، در گودال و زیر تنه ی درخت، گراز وحشی زندگی می کردند. آنها به نوعی همسایه های شاهین بودند و زندگی شاد و خوبی داشتند. ولی این همسایگی، دیری نپایید و گربه ی دوبه همزن، آن را به هم زد. او نزد شاهین رفت و با گریه و زاری گفت: ای همسایه! می بینی چه بر سرمان می آورد این گراز وحشی؟ بدون اینکه من و شما بدانیم، در حال سست کردن زیر پایمان است و دارد روزبه روز حفره ی محل زندگی اش را بزر گتر می کند. من فکر می کنم، او بالاخره لانه های ما را بر سرمان خراب خواهد کرد و بچه هایمان را خواهد خورد. مگر بچه های من و شما چه گناهی کرده اند؟



کریسمس

کلمات کلیدی :

 هدیه به سنت نیکولاس!

قرن ها قبل، در روزگار بعد از میلاد حضرت عیسی مسیح درود و رحمت خداوند بر او باد، زمستان در شبی سرد، پیرمردی از کنار کلبه خانواده فقیر و تنگدستی عبور می کرد. پیرمرد متوجه محرومیت آنها از مواهب زندگی شد. آن شب برفی، شب تولد حضرت مسیح بود و پدر آنها نتوانسته بود به مناسبت آن جشنی کوچک را برای خانواده اش ترتیب دهد تا شب شادی برای بچه هایش بوجود آورد. پیرمرد متاثر از این موضوع متوجه درخت کاج شکسته جنب کلبه شد. تصمیم گرفت برای شادی دل کودکان این خانواده کاری کند، پس تمام شاخ و برگ های کاج شکسته را با شکلات و شیرینی تزیین کرد و از آن جا رفت. آن خانواده فقیر متوجه این هدیه شدند و آن را هدیه ای از سوی مسیح مقدس دانستند.



لئوناردو داوینچی : درخت غان، مورد و گلابی

کلمات کلیدی :

 

مردی دهاتی با تبری در دست کنار درخت گلابی ایستاد. درخت غان داد زد: آهای درخت گلابی، این مرد برای انداختن تو آمده. مرد دهاتی دسته‌ی تبرش را محکم کرد و شروع کرد به تبر زدن درخت، تا آن‌را بیاندازد. درخت مورد با فریاد گفت: آهای درخت گلابی عجب بلایی دارد سرت می‌آید، کو آن همه غرور و تکبری که به هنگام میوه دادن داشتی؟ درخت غان گفت: حالا دیگر با شاخه‌های پربرکت مانع از رسیدن آفتاب به ما نمی‌شوی.



احمد شاملو : حماسه ی گیلگمش

کلمات کلیدی :

 

بر پایه فهرست شاهان سومر، گیل گمش پنجمین شاه اوروک و پسر لوگالباندا بود که پیش از میلاد مسیح ۱۲۵ سال بر سومریان حکمرانی می‌کرد. افسانه‌ها مادر او را ایزدبانویی به نام نینسون دانسته‌اند. اوروک یکی از شهرهای باستانی میان‌رودان در جنوب عراق بوده است. حماسه معروف گیلگمش درباره اوست.



حکیم ارد بزرگ : مرد خسیس و طلاهایش

کلمات کلیدی :

 

انتخاب کتاب خوب و مناسب با توجه به سن کودک از اهمیت ویژه ای برخوردار است. برای بچه های پیش دبستانی، قصه های کوتاه درباره حیوانات و کودکان و یا قصه های فکاهی و خنده دار، مناسب است اما کودکان پنج تا هفت ساله معمولا به افسانه ها و شخصیت های عجیب و غریب یا متفاوت و غیرمعمول، علاقه نشان می دهند. داستان کوتاه همواره زیباست، در واقع خواننده با شیره حان و اندیشه نویسنده روبرو است.



سیذارتا گوتاما بودا : در جستجوى حقیقت

کلمات کلیدی :

 

قبل از تولد سیذارتا، پیشگویان او را بیدار کننده جهان و راهبی بزرگ خوانده بودند. پدرش سودودانا علاقمند بود او پادشاه باشد و از شنیدن این خبر نگران شد، دستور داد تا شرایطی در زندگی سیذارتا فراهم شود که ارتباطی با دنیای خارج از قصر نداشته باشد و از مصاحبت با راهبان ممانعت شود، در ضمن او را در ناز و نعمت و در کاخهای افسانه ای و محفوظ قرار داد تا وی با داستان رنج و کاستیهای زندگی آشنایی پیدا نکند. تا 16 سالگی او به زندگی در چنین شرایطی تن در داد تا اینکه روزی تصمیم به گردش در خارج از قصر گرفت. همه چیز مهیا شد تا او با تصویر ناخوشایندی از اجتماع برخورد نکند اما سیذارتا، پیرمرد خمیده ای را دید و چون از احوالات او جویا شد و به جستجوی حقیقت پرداخت، گفتند: او نیز مانند شما جوان بوده و اکنون به پیری رسیده است و این برای همه انسانهاست و راه فراری از آن نیست.



مولانا جلال الدین رومی : کَر و عیادت مریض

کلمات کلیدی :

مثنوی معنوی

مرد ناشنوایی می‌خواست به عیادت همسایة مریضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می‌خورد. می‌فهمم که مثل خود من احوالپرسی می‌کند. ناشنوا در ذهن خود گفتگویی را آماده کرد. اینگونه: حالت چطور است؟ او خواهد گفت: خوبم شکر خدا بهترم. من می‌گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت: شوربا یا سوپ یا دارو. من می‌گویم: نوش جان. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم. من می‌گویم: قدم او مبارک است. همة بیماران را درمان می‌کند. ما او را می‌شناسیم. طبیب توانایی است.



عرفان نظر آهاری : هر قاصدکی یک پیامبر است

کلمات کلیدی :

 

پسرک‌ بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیرکمان‌ کوچکش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، پرنده‌ کوچکی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شکست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ که‌ خواهد مرد اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ کرد و رازی‌ را به‌ پسرک‌ گفت: تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد. پسرک‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شکار تازه‌ خود را تماشا کند. اما پرنده‌ شکار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرک‌ دوخت‌ و گفت: ...



خلیفه ای که به صورت لک لک درآمد

کلمات کلیدی :

 

در زمان های قدیم خلیفة بزرگی در بغداد حکومت می‌کرد که ریش بلندی داشت، قلیان طلا می‌کشید و آشپزی داشت که ماهی را چنان درست می‌کرد که دهن آدم آب می‌افتاد. خلیفه مردم کشورش را خیلی دوست داشت و به دردشان می‌رسید. هر روز روی فرشهای رزبفت می‌نشست، یک پایش را دراز می‌کرد و پای دیگرش را جمع می‌کرد؛ در حقیقت روی یک پا می‌نشست! هر روز صبح در قصر جلوس می‌کرد و به داد آنهایی می‌رسید که بر آنها بیداد رفته بود. خلیفه از تمام وقایع دارالخلافه آگاه بود و به درباریانش می‌توانست بگوید که روز گذشته در بازار چه‌ها گفته و چه‌ها شنیده‌است!



سید ابوالقاسم انجوی شیرازی: قصه های ایرانی

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. پادشاهی بود که یک پسر داشت و خیلی هم پسرش را دوست داشت. پادشاه برادری داشت که صاحب دختر قشنگی بود. پسر پادشاه دختر عمویش را دوست داشت و قرار بود که آندو با هم عروسی کنند. اسم دخترعموی پسرپادشاه خینسا بود. خینسا هم پسرعمویش را دوست داشت. بالاخره آن دو عروسی کردند اما در موقع مجلس عروسی یکنفر به پسرپادشاه خبر داد که خینسا میخواهد ترا بکشد و صاحب تاج و تخت شود. پسرپادشاه باور نمیکرد که دخترعمویش میخواهد او را بکشد و یا به او خیانت کند. ولی آن مرد قسم خورد و چند شاهد آورد و یکی از آنها مدعی بود که خینسا میخواهد با او عروسی کند. پسرپادشاه پیش مادرش رفت و آنچه شنیده بود برای او گفت. مادر پسر پادشاه هر چه تقلا و تلاش کرد که به پسرش بفهماند که او اشتباه میکند اما پسر پادشاه اوقاتش تلخ بود و قسم خورد که خینسا را می کشد.



ابوالمعالی نصرالله منشی : کلیله و دمنه

کلمات کلیدی :

 

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند. در فصل بهار، وقتی که باران زیاد می بارید، کبوتر ماده به همسرش گفت: این لانه خیلی مرطوب است. اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست. کبوتر جواب داد: به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد. علاوه براین، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد، خیلی مشکل است.



نظامی گنجوی : داستان گنبد پیروزه‌ای

کلمات کلیدی :

 داستان ماهان و دیوان

امروز روز چهارشنبه است و بهرام‌شاه جامه فیروزه‌گون برتن کرده است و به دیدار بانوی زیباروی خود در گنبد فیروزه‌ای جلوس فرموده اند تا مشغول شنیدن حکایت پنجمین روز از زبان شهربانو شوند. بانو حکایت خویش را اینگونه آغازید: در روزگاران دور در دیار مصر مردی بود ماهان نام. نیک‌روی، نیکنام و محبوب همگان. یک شب او را به باغی دعوت کردند و تا نیمه شب به پایکوبی و عیش و نوش گذراندند. نیمه شب ماهان که مست شده بود، از باغ دوست خارج شد و به نخلستانی رسید. شخصی از دور پدید آمد و خطاب به ماهان گفت: مرا می‌شناسی؟ ماهان جواب داد: تو را به یاد نمی‌آورم. چگونه مرا یافتی و چه کاری با من داری؟ نه رفیق من هستی و نه شریک و نه غلام.



حمید عاملی : بخت النصر (نبوکودوری اوصَّر) پادشاه بابل

کلمات کلیدی :

  

دانیال (خدا قاضی من است)

در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه یهودا، نبوکد نصر یا همان بُختُنَصّر پادشاه بابل که شهرتی افسانه‌ای بر هم زده‌ بود با سپاهیان خود به اورشلیم و معبد آنجا حمله کرد و آن را محاصره نمود و توانست بیت المقدس را فتح نماید و تعداد زیادی را به اسارت به همراه خود به بابل ببرد و شهر را غارت نماید. نبوکد نصر به وزیر خود اشفناز دستور داد از میان شاهزادگان و اشراف زادگان یهودی اسیر شده، چند تن را انتخاب کند و زبان و علوم بابلی را به آنان آمورش دهد. آن افراد می بایستی جوانان باشند بدون نقص، خوش سیما، با استعداد، تیز هوش و دانا تا شایستگی خدمت در دربار را داشته باشند. نبوکد نصر مقرر داشت که در طول سه سال تعلیم و تربیت ایشان هر روز از خوراکی که او میخورد و شرابی که او مینوشد به آنان بدهند و پس از پایان سه سال آنها را به خدمت او بیاورند.



حضرت زکریا درود و رحمت خداوند بر ایشان باد

کلمات کلیدی :

 

 

زکریا از فرزندان هارون برادر موسی و کاهنى از فرقه ابیا، جزء رهبانان بیت المقدس؛ معتکف در هیکل (صومعه) و استاد بر جملگی رهبانان بود. یکی از دوستان و نزدیکان زکریا مردی بود به نام عمران. او هم از بزرگان شهر بود. روزی خداوند به عمران مژده داد که به زودی صاحب فرزندی خواهد شد. در حقیقت همان سال، همسر عمران باردار شد. اما پیش از اینکه بچه بدنیا بیاید، عمران در گذشت!



مراقب بالش خود باشید

کلمات کلیدی :

 

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شد و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند و در تلاش خود برای جبران آن، نزد خردمند شتافت و پس از شرح داستان،‌ از وی راهنمایی خواست. خردمند با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه چنین گفت: تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی، که اولی فوق العاده سخت تر از دومیست. خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد.



داریوش رحمانیان : قصهٔ عارف و مهتاب (گل حسرت)

کلمات کلیدی :

 

در افسانه‌هاى لُرى آمده است روزى بود و روزگاری؛ در شهرى دو برادر بودند، یکى‌شان پینه‌دوز بود و یکى‌شان شاه! پینه‌دوز یک پسر رشید داست به اسم عارف. پادشاه هم یک دختر خیلى قشنگ داشت به اسم مهتاب. عارف و مهتاب خیلى همدیگر را دوست داشتند اما چون پدر عارف پینه‌دوز بود، پادشاه کسر شانش بود برایش که تک دخترش را به عارف بدهد. پادشاه مى‌خواست، دخترش را بدهد به پسر وزیر. اما قصهٔ عشق عارف و مهتاب پیچیده بود توى شهر، و ورد زبان‌ها بود. گذشت و گذشت تا این که شاه دستور داد: اگر عارف را دور و بر قصر دیدید، بگیرید و زندانى‌اش کنید. عارف یک مدتى نرفت اطراف قصر. مهتاب که خیلى دلش براى عارف تنگ شده بود، کنیزش را فرستاد پیش عارف، و پیغام داد که: آوازهٔ ما به شهر کرمان افتاد، عارف عارف تشت از بام افتاد.



قصه‌هاى مشدى گلین خانم : عهد شب زفاف

کلمات کلیدی :

  

فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران

دو تا برادر بودند یکى تاجر، یکى مسگر. تاجر یک دختر داشت. مسگر یک پسر. دختر و پسر همدیگر را دوست داشتند امّا مرد تاجر مخالف ازدواج آنها بود. مى‌گفت: من تاجرم. دخترم را به پسر یک مسگر نمى‌دهم. پسر وزیر پادشاه آمد، خواستگارى دختر. پسر عمو وقتى این موضوع را شنید آمد پیش دختر و گریه‌کنان گفت: تو را دارند به پسر وزیر مى‌دهند و سر من بى‌کلاه مى‌ماند. دختر گفت: گریه نکن. من از پسر وزیر نوشته‌اى مى‌گیرم که بتوانم شب عروسى بیایم پیش تو، شاید هم با هم فرار کردیم. بساط عقد را براى پسر وزیر و دختر چیدند. وقتى مى‌خواستند از دختر بله بگیرند. دختر به پسر وزیر گفت: یک نوشته به من بده که شب اول عروسى خواسته مرا انجام دهی. وگرنه بله نمى‌گویم. پسر وزیر نوشته‌اى به دختر داد. دختر هم بله را گفت.



مسح ‌شده توسط پروردگار

کلمات کلیدی :

 

 پرسپولیس اینجا را ببینید

روزی که کوروش کبیر وارد شهر افسانه ای صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فنیقیه بنام ارتب، تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند زیرا برادرش در یکی از جنگ ها به قتل رسیده بود. کوروش به طور رسمی وارد شهر شد و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در آوردند. ارابه آفتاب حامل خورشید، سنبلی از حقیقت و راستی، شانزده اسب سفید آن را می کشید. هیچکس سوار ارابه آفتاب نمی شد؛ حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه سوار بر اسب می آمد. او ریش بلندی داشت و در اعیاد و روزهای مراسم، مو و ریش مجعد خود را با جواهر می آراست و با تاج و بالاپوشی فاخر وارد محافل و نیایشگاه ها می شد. به طوری که افلاطون، هرودوت و دیگران در داستان ها ی خود نوشته اند وی علاقه به تجمل نداشت، اما می دانست که در تشریفات رسمی باید بسیار آراسته و مزین باشد تا عوام تحت تاثیر وی قرار گیرند.



ایزاک بشویس سینگر : طلاق

کلمات کلیدی :

 

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، اتاق نشیمن خانه‌ی ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه‌ می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم، چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم!



مارگریت دوراس : نوشتن

کلمات کلیدی :

  

 

نوشته منم، منم آن کلام مکتوب. آن که می نویسد، همراه تمام جهان، نه به تنهایی. داستان خودِ نوشتن، داستان کلمه است، همین سیاهیِ نقش بسته بر لوح سفید کاغذ، کلامی که مجرد است و در عین حال طرحی پرداخته و نپرداخته در پس ذهن. نوشتن، گذر کلمه است از مسیر کوتاه بین ذهن و کاغذ. گرفتاری نوشتن، برای کسی که می نویسد، متفاوت از انتخاب مضمون و درون مایه است، متفاوت از کلام صرف و وسواس های زینتی یا کلام خوش ساخت یا حتی نگرانی ناهمواری زبان و جز اینها.



ایتالو کالوینو : کشیش اینیاتزیو

کلمات کلیدی :

 

اینیاتزیو کشیشی بود که هر روز می‌بایست برای صومعه صدقه جمع کند. در جاهایی که آدم‌های فقیر بودند بیش‌تر می‌رفت. چون‌که مردم فقیر اون‌چیزی رو که بهش می‌دادند از صمیم قلب می‌دادند. اما پیش فرانکینوی محضردار هیچ‌وقت نمی‌رفت. چون اونو آدم بدقلبی می‌دونست که خون مردم بدبخت را می‌مکید. روزی فرانکینوی محضردار که از دست اینیاتزیو به خاطر اینکه به خونه‌ش نمی‌رفت ناراحت بود، رفت به صومعه تا از رفتار بد کشیش پیش رئیس صومعه شکایت کنه: پدر به نظرتون من این‌قدر آدم بی‌ارزشی هستم؟



سیمین دانشور : دویکا و شوهر ابلهش

کلمات کلیدی :

 

دهکده‌ی بزرگی بود به نام کخادا و در آن‌جا راسایی می‌زیست بسیار ابله؛ با زنش که دویکا نام داشت. زن بدکاره بود و فاسق داشت. فاسقش برهمنی بود و زیر درخت ویبهی تاکه ملاقات می‌کردند. شوهر عاقبت تصمیم گرفت از چند و چون کار ایشان سر در بیآورد. شبی بالای درختی پنهان شد و آن‌چه دید، موید قول افواهی اهل دهکده بود. و همانجا از فراز درخت فریاد کشید که: ای زن! می‌دانم که مدت‌هاست به این نابکاری مشغولی. زن در مشکلی سخت افتاد و بی‌مقدمه پاسخ داد: من غرض تو را از این سخنان نمی‌فهمم. مرد گفت: غرضم را به تو خواهم فهماند. به شرط آن که تا من از درخت پایین بیایم، همان زیر درخت بمانی. 



آنا گاوالدا : گریز دلپذیر

کلمات کلیدی :

 

 

داستان سفر چهار خواهر و برادر به دنیای کودکی، تا زندگی روزمره و رنج های خود را فراموش کنند٬ تا شاید دوباره آن آرامش و دل خوشی را بازیابند، خوشی که آدم های بالغ و بزرگسال از آنها ربوده اند، چیزی شبیه مرخصی حین خدمت٬ کمی مهلت٬ یک لحظه لطافت، زندگی هنوز چند روز مرخصی برایمان اندوخته است. و چند تا دماغ سوخته؟ چند دلخوشی کوچک؟



مصطفی مستور : پرسه در حوالی زندگی

کلمات کلیدی :

 

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند: پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا؛ همین که کنارم ایستاده است، مدام می گوید: خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.



احمد شاملو : قصه بی‌بی سه شنبه

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود، یک دختر یتیمی‌بود، زن بابای بد اخلاق و سختگیری داشت که هر روز یک عالمه پنبه به دختره می‌داد که برداره ببره صحرا تا شب همه اش رو بریسه. یک روز سه شنبه که دختر خیلی ناراحت و بیچاره شده بود، ناگهان فرشته ائی به اش ظاهر شد و گفت اگر می‌خواهد دختر خوشبختی بشود روزهای پنجشنبه کاچی بپزد و میان فقرا قسمت کند. دختر هم به دستور فرشته عمل می‌کند و در نتیجه، رفتار زن پدره چنان عوض می‌شود که هیچ مادر واقعی و دلسوزی به پاش نمی‌رسید.



داستان پالان دوز

کلمات کلیدی :

 

روزی روزگاری الاغ های دهی از پالاندوزشان ناراضی و شاکی بودند زیرا پالانی که برایشان می دوخت پشتشان را زخمی می کرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی کنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده آنها بیاید. از آنجا که این حکایتی است و حکایت هم آمد و نیامد دارد دعاهایشان مقبول درگاه حق قرار گرفت و پالان دوزی جدید وارد ده شد.



آلن رب گریه : کنار دریا

کلمات کلیدی :

 

سه بچه کنار دریا دست یکدیگر را گرفته‌ و در کنار هم به پیش می‌روند. تقریباً هم قد، شاید هم سن، حدودا دوازده ساله. ولی وسطی کمی‌از آن دو، کوچک‌تر است. غیر از اینها هیچ کس در کنار ساحل نیست. ساحل نوار نسبتاً پهنی است که نه سنگ‌های پراکنده‌ای در آن دیده می‌شود و نه آبگیری، و میان دریا و صخرۀ بلندی که بی راه به نظر می‌رسد اندکی شیب دارد. روز خیلی صافی است. خورشید با نور شدید و عمودی ماسه های زرد را روشن می‌کند. هیچ ابری در آسمان نیست. بادی نمی‌وزد. آب کبود و آرام و کمترین اثری از حرکت در آن دیده نمی‌شود، با آن که ساحل تا افق باز است اما در فواصل منظم، موجی یک شکل، از چند متر دور از ساحل پیدا می‌شود، ناگهان بالا می‌آید و فوراً فرو می‌ریزد، همیشه در یک خط. به نظر آدم این‌طور می‌آید که آب پیش می‌آید و پس می‌رود؛ مثل این است که تمام این حرکت در یک جا اتفاق می‌افتد.



یاسوناری کاواباتا : مرد بی تبسم

کلمات کلیدی :

 

تیرگی بر آسمان سایه افکنده بود؛ مانند تکه سفالی ظریف زیبا بود. از تختخوابم به رودخانه کامو، که تلالو آن، رنگ صبح داشت زل زده بودم. یک هفته بود که فیلم‌برداری شب‌ها انجام می‌گرفت، بازی هنرپیشه اول به ده روز بعد افتاده بود. من صرفاً نویسنده بودم، از این رو تنها کاری که باید می‌کردم، مشاهدة فیلم‌برداری است. لب‌هایم خشک شده، با وصف آنکه کنار نورافکن‌های پر نور سفید ایستاده بودم، چشم‌هایم به قدری خسته بود که قادر نبودم آن‌ها را باز کنم. با وجود این رنگ سفالی آسمان نیروی تازه‌ای به من می بخشید، خیالات تازه‌ای محسورم می کرد. ابتدا منظرة خیابان شیجورا به ذهنم رسید. دیروز ناهار را در رستوران وُهاشی که شکلی غربی داشت، خوردم. کوه‌های مقابل دیدگانم، از پنجرة طبقة سوم درختان سرسبز هیگاشیما پیدا بود، این مناظر، برای من که تازه از توکیو رسیده بودم، رنگ و بوی عجیبی داشت. بعد به یاد صورتکی که در ویترین فروشگاه کوریو دیده بودم، افتادم. صورتک تبسمی زیبا داشت.



بیژن پاکزاد : دنیا گفت همنوا و هماهنگ با من باش!

کلمات کلیدی :


برند همان چیزی است که مخاطب با دیدن، شنیدن، حس کردن و یا هرگونه ارتباطی با آن بصورت مفهومی، دیداری یا لفظی صفات و ویژگی‌های خود را در ذهن و قلب مخاطب تداعی می‌کند. برند یک نام، عبارت، طرح، نماد یا هر ویژگی دیگری است که مشخص‌کنندهٔ خدمات یا فروشندهٔ محصولی خاص باشد که به وسیلهٔ آن از دیگر محصولات و خدمات مشابه متمایز می‌گردد.



آنتوان چخوف : شرط بندی

کلمات کلیدی :

 

شب پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر، آرام آرام مطالعه می کرد و در ذهن خود میهمانی ای را بیاد می آورد که پاییز پانزده سال پیش ترتیب داده بود. آدمهای باهوشی در آن میهمانی حضور داشتند و مکالمه ای بسیار جالب توجه پیش آمده بود. در خلال سایر مسایل، در مورد مجازات اعدام صحبت کردند. مهمانان، که میانشان روزنامه نگار و تحصیل کرده کم نبود، از نقش بسیار ناپسند اعدام، گفتگو کردند و آن را یکی از ابزارهای کهنه و غیراخلاقی مجازات شمردند. برخی از آنان این تفکر را داشتند که شایسته است که مجازات حبس ابد بطور جهانی جایگزین مجازات اعدام شود.



جان آپدایک : کلاغ در جنگل

کلمات کلیدی :

 

برفی خشک سرتاسر شبی گرم ‌باریده بود، بطوری که هر شاخه‌ای در جنگل، نزدیک خانه کوچک و اجاره‌ای آن‌ها، تکیه‌گاه کوهی از برف شده بود. از آن بالا، تلألوی صبح‌دم بی ‌سایه، عمق را از صحنه ربوده بود؛ گویی شاخه‌ها تار و پود ضخیم پرده ای هستند که روی آن الفبایی نقش بسته و بر آسمان خاکستری آویزان شده است. نازکی برف، روی تار و پود سیاه رنگ آن، توری مانند به نظر می آمد. جک از خودش پرسید آیا تا بحال چنین صحنه زیبایی دیده است؟ برف بند آمده بود؛ انگار موقع خوابش فرا رسیده است. حوله حمام به تن، صبح زود، کنار پنجره ایستاده است.



دو کبوتر

کلمات کلیدی :

داستان های ایران باستان

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود .دو تا کبوتر همسایه بودند. یکی اسمش نامه بر و یکی اسمش هرزه بود. یک روز کبوتر هرزه گفت: من هم امروز همراه تو به سفر می آیم. نامه بر گفت: نه، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی. می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم. هرزه گفت: ولی اگر راستش را بخواهی من صدتا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم. من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده ام، من همه پشت بام ها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغ ها و دشت ها را می شناسم و خیلی از تو زرنگترم. وقتی گفتم می خواهم به سفر بیایم یعنی که من از هیچ چیز نمی ترسم.



مصطفی مستور : مشق شب

کلمات کلیدی :

 

اوایل خیلی کند بود. هر کار، انگار سال ها عمر داشت. وقتی دست ام را بالا می آوردم تا پیشانی ام را پاک کنم مثلا، انگار ساعت ها طول می کشید. وقتی می نشستم. می خوابیدم. می دویدم. عصر ها تمام نمی شدند، انگار. بس که طولانی بودند. و کوچه ها چه قدر دراز. وقتی از درخت بالا می رفتیم چه قدر بلند بود درخت. تا آسمان بالا رفته بود انگار.



قصه دوستی موش و قورباغه

کلمات کلیدی :

افسانه محبت ابدی

موش پیر از سوراخش بیرون آمد، این طرف و آن طرف را نگاه کرد و به طرف ساحل رودخانه به راه افتاد. قورباغه سبزی که روی سنگ خیسی نشسته بود و با دهان باز انتظار می کشید که مگسی بداخل دهانش برود به او گفت: صبر کن ... کجا می روی؟ موش که ایستاده بود گفت: می خواهم فرار کنم. قورباغه پرسید: از دست چه کسی می خواهی فرار کنی؟ موش جواب داد: از دست زنم. قورباغه باز پرسید: چرا می خواهی فرار کنی؟ موش جواب داد: آخر او خیلی بد اخلاق است. کار هر روز ما دعوا است. امروز بعد از ظهر خوابیده بودم. او به من حمله کرد و بلندترین موی سبیلم را کند. نگاه کن. ببین حالا به چه چیزی شباهت دارم. قورباغه گفت: آقا موشه، هیچ اهمیتی نداره. تو مثل سابق قشنگ و زیبا هستی. اما چرا می خواهی فرار کنی؟ شاید قصد داری ... ؟ 



برتولت برشت : از جنگل های سیاه می آیم

کلمات کلیدی :

آن‌که حقیقت را نمی‌داند نادان است، آن‌که حقیقت را می‌داند ولی انکار می‌کند تبهکار است

اول به سراغ یهودی ها رفتند، من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم، پس از آن به لهستانی ها حمله کردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم. آنگاه به لیبرال ها فشار آوردند، چون من لیبرال نبودم، اعتراضی نکردم، سپس نوبت کمونیست ها شد، من کمونیست نبودم و اعتراضی نکردم. سرانجام به سراغ من آمدند، من هر چه فریاد کردم دیگر کسی نمانده بود که اعتراضی کند.



چارلز فیلمور: همه چیز در ضمیر توست

کلمات کلیدی :

 تنها و یگانه واقعیت موجود، ذهن بیکران الهی است

همه ما یک چیز هستیم. همه ما به هم متصل هستیم و همه ما جزئی از یک میدان وسیع انرژی یا یک ذهن اعظم، یک ضمیر و سرشت واحد یا یک منشأ آفرینش هستیم. اکنون می فهمی چرا افکار بد و منفی ات درباره دیگران به خودت بر می گردد و فقط به خودت ضرر می زند!



لئو بوسکالیا : انعطاف پذیر بودن نشان ناتوانی نیست

کلمات کلیدی :

 

در عشق زیستن بزرگترین نبرد زندگی است. عشق بیش از هر تلاش انسانی دیگر، یا هر احساس عاطفی دیگر، نیاز به ظرافت، انعطاف‌پذیری، حساسیت، درک، پذیرش، شکیبایی و تحمل و دانش و قدرت دارد، چرا که عشق و دنیای واقعی چیزی را می‌سازند که به دو نیروی عظیم متضاد می‌ماند. بهار بود، لطیف!



آندره موروآ : هنر خوب زندگی کردن

کلمات کلیدی :

 

شارل اول استوارت پادشاه انگلستان، تخت و تاج و سر خود را از دست ‏داد به علت اینکه یک راز را برملاء و آشکار ساخته بود. شارل تصمیم گرفته بود که رؤسای شورشیان را ولو اینکه در پارلمان هم باشند توقیف سازد، اما بی‌احتیاطی کرد و تصمیم خود را با زن زیبا و جذاب خویش ملکه هانریت دوفرانس درمیان گذاشت. ملکه که از این خبر به وجد و شعف آمده بود، آن را به یکی از خانم‌هایی که ملازم خدمت وی بودند و به وی اعتماد داشت گفت و آن خانم از آن جهت که با دسته‌ی مخالفان مخفیانه ارتباط داشت فوراً خبر را به نحوی به اعضای پارلمانی که مورد تهدید توقیف بودند رسانید.



گابریل گارسیا مارکز : چه کارها که نمی کردم

کلمات کلیدی :

  

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا و افسانه می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم هایمان را بر هم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.



رون کارلسون : پسر معمولی

کلمات کلیدی :

 

هر زیاده‌روی، هر چند اندک، پایه‌های چهارچوب اخلاق ما را سست می‌کرد. او به ما می‌گفت که ما برای کاری که می‌توانیم انجام دهیم زنده‌ایم، نه برای چیزها. من آدم‌های زیادی دیده‌ام که نظرشان راجع به زندگی بر روی زمین با نظر گلوریا راینستراپ یکی بوده؛ اما کسی را پیدا نکرده‌ام که به خوبی او این را بیان کند. کلماتش آدم را تحریک می‌کرد که با هیچ سر کند. من هیچ چیزی از شعرهای او در این داستان نخواهم آورد، اما شعرهایی عالی بودند. تایمز او را دختر خشمگین بودا نامید. مادرم به آدم‌هایی که از دیدن خانه خالی ما و وضعیت به هم ریخته‌اش تقریباً شوکه می‌شدند می‌گفت: ما از هوای نفس به دوریم. از این چیزهای حقیر؛ و با دست به توده لباس‌های شسته نشده، کاغذها، مدارک محرمانه و قوطی‌های خالی ساردین اشاره می‌کرد.



عبدالصالح پاک : تونگ‌تونگ تنها و شش‌تا لؤلؤ

کلمات کلیدی :

چهل دروغ

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در زمان‌هاى بسیار قدیم، شش‌تا لؤلؤ بودند و یک تونگ‌تونگ. شش‌تا لؤلؤ، روزى شش‌تا ارابه مى‌ساختند، تونگ‌تونگ هم روزى یکی. شش‌تا لؤلؤ، ارابه‌هائى را که مى‌ساختند، مى‌بردند و مى‌فروختند؛ اما تونگ‌تونگ، ارابه‌هایش را نگه مى‌داشت. تونگ‌تونگ بعد از بیست و چهار روز، بیست و چهار ارابه داشت؛ اما شش‌تا لؤلؤ، یک ارابه هم نداشتند. شش‌تا لؤلؤ به تونگ‌تونگ تنها، حسودى کردند و شبانه تمام ارابه‌هاى او را آتش زدند. تونگ‌تونگ، چون تنها بود و زورش به آنها نمى‌رسید، با ناراحتى خاکستر ارابه‌هایش را جمع کرد و توى کیسه‌اى ریخت و کیسه را روى کولش انداخت و به راه افتاد. رفت و رفت تا به شهرى رسید و کیسه‌اش را کنار قصر پادشاه گذاشت و خودش کنار آن به استراحت پرداخت.



مشدی گلین خانم: بوی آدمیزاد میاد، بوی جن و پریزاد میاد!

کلمات کلیدی :

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود،‌ روزی بود و روزگاری، زنی بود که دختر بسیار زیبایی داشت، اونقدر زیبا که هرکی دختر رو میدید به مادرش میگفت: چقدر این دختر زیباست، اصلا به خودت نرفته! زن این حرف رو زیاد میشنید. هر جا میرفت از آدمهای دیگه هم شنیده بود و برای همین حساسیت خاصی به این تعریف و تمجیدها، و نسبت به دخترش پیدا کرده بود. یه روز که به حمام عمومی رفته بود و بازهم مثل همیشه این حرف رو از اطرافیانش شنید با خودش تصمیم گرفت که یه جوری باید از شر این دختر راحت بشه ...



میلان کوندرا : جاودانگی

کلمات کلیدی :

 

از روی صندلی راحتی کنار استخر، واقع در باشگاه، طبقه‌ی آخر ساختمانی بلند که منظره ی وسیعی از پاریس پیداست، نگاهش می‌کردم، شصت یا شصت و پنج سال داشت. منتظر پروفسور بودم. گه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم اما پروفسور دیر کرده است. همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او در استخر بود، تا کمر در آب. او به نجات غریق جوانی نگاه می‌کرد که مایو به تن داشت و شنا به او یاد می‌داد. نجات غریق توصیه می‌کرد؛ نزدیک به لبه ی استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن هم با جد و جهد فراوان تلاش می کرد، مثل موتور بخار کهنه و از اعماق آب خس خس می کرد. افسون زده نگاهش می‌کردم، با تعجب. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود.