شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

چشم انتظار

کلمات کلیدی :

 

اشتباهی تلفن خونه ی یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم، هی می‌گفت: علی جان تویی. هی می‌گفتم: ببخشید، مادر اشتباهی گرفتم. باز می‌گفت: رضا جان تویی مادر. می‌گفتم: نه مادرجان، اشتباه شده ببخشید. اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم: آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اونقدر ذوق کرد و من شرمنده و اشک در چشمانم  ...



ویرانه های دل را به باد می سپارم

کلمات کلیدی :

  

 

ما بین این همه داستان، جهان با این همه عظمت و بزرگی، دنیای قشنگ و زیبایی است، اما آدمها مثل رودخانه های جاری اند. زلال که باشی سنگ هایت را می بینند، بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت! با این وجود باز هم زلال باش. این است فرق رودخانه و مرداب. روشن باش، دوباره خواهی رویید.



فرخنده باد نوروز

کلمات کلیدی :

 مهربان چون باران

سور نوروز، نو شدگی و پوست اندازی فکر و اندیشه و زدودن کدورت ها و کاشتن نهال مهر و دوستی در پرتو الطاف ایزد منان را به عزیزانم شادباش می گویم. آغاز سال 1394 خورشیدی، و وجد و رقص و وشت را برایتان آرزومندم، برای همه انسانها، ایرانی تباران و فارسی زبانان در هر گوشه ی عالم، آرزوی مهربانی، خردورزی، سربلندی، آزادی و آزادگی، تازگی و نو شدن، و پویایی خرد، و جوشش حقیقت از درون، و داد و دهش برای جستجوی زندگی بهتر در گیتی را خواستارم. امیدوارم سال خوب و خجسته ای در پیش داشته باشید. آغاز بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان شکوفه باران باد. عارض محترمتان از ادب، متانت و بزرگواری خوانندگان و فرهیختگان خاکسارانه سپاسگزاری می کنم. به امید حق سال پیشِ رو لبتان پرخنده باد، قلبتان از مهر آکنده، دولتتان پاینده و نوروزتان فرخنده.



ناصر انقطاع : هفت سین عید نوروز

کلمات کلیدی :

  

 

هفت سین های نوروزی سرسری برگزیده نشده اند. سیر نماد اهورامزدا. سبزه فرشته اردیبهشت و نماد آبهای پاک. سیب فرشته سپندارمذ فرشته زن، نماد بارداری و پرستاری. سنجد فرشته خورداد نماد دلبستگی و عشق، سرکه فرشته امرداد نماد جاودانگی، شکیبایی و عمر. سمنو فرشته شهریور نماد خواربار، فزاوانی و برکت و در آخر سماغ فرشته بهمن نماد باران و رنگ طلوع آفتاب است.



حاجی فیروز : ارباب خودم سامیلی علیکم

کلمات کلیدی :

گفتار نیک                 پندار نیک                    کردار نیک 

از پیدایش نوروز تا تداوم آن آنچه مشترک بوده، روح شادی و شادمانی است به صورتی که در کتاب مزدیسنا، نوروز به عنوان جشن بزرگ و با اهمیت برای ایرانیان معرفی شده است. شادی در نزد ایرانیان از درجه والای اهمیت برخوردار است. آنگونه که خداوند در آفرینش پس از خلق آسمان و زمین، نشاط را نیز خلق کرد. پس نوروز که روزهای شادی طبیعت است، باید با شادی و خنده آغاز شود. نوروز فردی نیک سیرت و سیاه صورت است که حاجی فیروز خوانده می شود.



عرفان نظرآهاری : فرشته ای که دهانش مزه عشق گرفت

کلمات کلیدی :

 Erfan Nazar ahari

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته.  شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.  خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ.



على‌اشرف درویشیان : عمونوروز و ننه سرما

کلمات کلیدی :

 

 

یکی بود یکی نبود. یکی داشت، یکی نداشت. ننه سرما روزهای آخر ماندنش را می‌گذراند. دیگر نفس‌هایش سردی نداشت. برف‌هایی را که با خودش آورده بود، با گرمای خاله خورشید داشت آب می‌شد و کم کم باید جایش را به عمو نوروز می‌داد. عمو نوروز هم توی راه بود، داشت می‌رسید. تازه رسیده بود پشت کوهی که آن طرف، سینه دشت قد علم کرده بود. عمو نوروز منتظر بود که ننه سرما خودش را جمع و جور کند تا او با شادمانی و خوشحالی جایش را بگیرد و برای همه شور و نشاط و شادی را به ارمغان بیاورد. 



کی قباد

کلمات کلیدی :

 

افراد اساطیری یا داستان ی نمونه های متفاوتی از نخستین بشر، شاه، انسان پهلوان پیکر و یا کشنده ی اژدها هستند. غالباً از عهد هند و ایران باقی مانده اند و گاهی بر اساطیر استوار نیست و اعمال آنان قهرمانی هایی بشری هستند. در اوستا کَوات و در پهلوی با لقب کوی یا کی و در تازی و فارسی، قباد ذکر شده است. کَوادَه یعنی آستانه ی در، کوات یعنی کودکی که بر آستانه ی در یافته باشند. قباد، چون نابرنایی در صندوقی بود. او را به رود بهشتند، به محفظه بیفسرد و زاب بدیده بستد، او را بپرورد و وی را فرزند یافته نام نهاد.



حکیم ابوالقاسم فردوسی : خون سیاوخش

کلمات کلیدی :

 

سیاوش دومین شاه کیانی فرزند کی کاووس شاه و نوه کی قباد، از سوی مادر با افراسیاب خویشاوندی داشت. چون به سن رشد رسید، رستم دستان او را به زابلستان برد و آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. آنگاه چون پهلوانی او را نزد پدرش بازگرداند و مورد تفقد و نوازش پادشاه قرار گرفت. در جشنی به همین مناسبت شاه و شاهزاده نشسته بودند که سودابه همسر دوم شاه یعنی دختر شاه هاماوران از در درآمد و با یک نگاه عاشق و شیدای سیاوش شد. در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ اما سیاوش نپذیرفت. چند روز بعد از شاه خواست که سیاوش را به اندرون کاخ سلطنتی فرستد تا شاهدخت ها را ببیند، ولی باطنا مقصودش آن بود که شاهزاده ماه طلعت را در دام عشق خویش اسیر کند. شاه از پیام سودابه خوشنود شد و به شاهزاده پهلوان تکلیف کرد به اندرون رود و با خواهرانش دیدار کند.



متحول شدن عطار نیشابوری

کلمات کلیدی :

  25 فروردین روز عطار نیشابوری

روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله "چیزی در راه خدا بدهید" از عطار کمک خواست، در حقیقت عطار به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه! تو که تا این اندازه بخیلی، چگونه میخواهی جان به عزرائیل دهی؟ عطار گفت: همانگونه که تو جان به عزرائیل میدهی.



رضا خندان : آدمیزاد

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى مازندران

در جنگلى بزرگ حیوانات با هم زندگى مى‌کردند. اما آدمیزاد آنها را راحت نمى‌گذاشت و هر روز عده‌اى از آنها را شکار مى‌کرد. حیوانات از دست آدمیزاد به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند که از این وضع شکایت به نزد شیر ببرند. حیوانات پیش شیر رفتند و گفتند که آدمیزاد با تفنگ خود زندگى را به ما و بچه‌هاى ما سیاه کرده است. شیر از شنیدن درد دل حیوانات خیلى ناراحت شد و به آنها گفت من او را پیدا مى‌کنم و به سزاى اعمالش مى‌رسانم بروید و خیالتان راحت باشد. شیر رفت و رفت و به گاومیش بزرگى رسید اما گاومیش گفت: من آدمیزاد نیستم. آدمیزاد از من بزرگ‌تر است. اگر آدمیزاد مرا ببیند شیرم را مى‌دوشد و عاقبت مرا مى‌کشد و گوشتم را مى‌خورد.



طهمورث (تهمتن)

کلمات کلیدی :

 

طهمورث، فرزند هوشنگ، منش پدر و جانشینی او را در پیش گرفت. پس از جلوس بر تخت شاهی، بزرگان جهان را نزد خود گردآورد، و آغاز حکومت خویش را به آن‌ها اعلام کرد و شیوه و اهداف خود را برای آن‌ها بیان داشت، و وعده داد که بدی‌ها را از بین برد و دست دیوان را از ستم و تعدی به مردم کوتاه نماید، و چیزهای سودمند را برای مردم آشکار کند، و استفاده از آن‌ها را برای عموم آزاد نماید. و از نخستین اقداماتش جدا کردن پوست و موی حیوانات، بافت پارچه و تهیه البسه بود، و لباس‌هایی متفاوت از لباس‌های گذشته‌گان پدید آورد، و حیوانات تندرو را رام کرد، و برای باربری و سواری به کار گمارد، و درندگانی مانند سیاه‌گوش و یوز را رام کرد، و پرندگانی چون شاهین و باز را جهت شکار بر دوش شکارچیان نشاند.



سهراب سپهری : زندگی

کلمات کلیدی :

 

زندگی موسیقی گنجشک هاست. زندگی باغ تماشای خداست. زندگی یعنی همین پروازها. صبح ها، لبخندها، آوازها، زندگی ذره ی کاهی است که کوهش کردیم، زندگی نام نکویی است که خوارش کردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست به جز دیدن یار، زندگی نیست به جز عشق، به جز حرف محبت به کسی، ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی، زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟                                     



مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : موش و قورباغه

کلمات کلیدی :

 مثنوی معنوی

در حقیقت و اساسا بعضی از قیاس هایی که انسان ها با یکدیگر انجام می دهند نا بجا و بی معناست. و بعد نتیجه می گیرند که از بقیه انسان ها عقب ترند. آنچه وجود دارد فقط تفاوت تصمیم ها و انتخاب هاست. ما در مورد افرادی که عاشقشان هستیم دو بار خود را فریب می دهیم؛ ابتدا در مورد مزیت هایشان و سپس در مورد نقص هایشان. مولوی در داستان ی کوتاه قیاس نابجا را به تصویر کشیده است.



فرشته ی نجات مادر

کلمات کلیدی :

 

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت: آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است.



خسرو پرویز (ابرویز)

کلمات کلیدی :

 

 

خسروپرویز افرادی را به روم و هند و چین فرستاد و کارگرانی از هر کشوری که نامی داشت، جمع کرد و صد مرد از میان آنها برگزید و از بین این صد نفر سی نفر را برگزید و از بین سی نفر سه نفر را انتخاب نمود که دو رومی و یک پارسی بودند. از بین این سه نفر هم یک رومی که در هندسه سررشته داشت را برگزید. خسروپرویز به او گفت: میخواهم جایی بسازی که تا دویست سال دیگر هم خراب نشود و برای فرزندانم بماند. رومی که فرغان نام داشت کار را آغاز کرد و دیوار ایوان را کشید و چون به خم ایوان رسید به شاه گفت که باید صبر کرد. شاه که عجله داشت، دستور داد تا سی هزار درم به او پرداخت کردند تا کار سرعت یابد.



باربارا دی آنجلیس : آنچه زنان می خواهند مردان بدانند

کلمات کلیدی :

جملاتی که خانم ها دوست ندارند از زبان همسر خود بشنوند

همسرتان بدون اینکه دلیل ناراحتی و عصبانیت شما را بفهمد با ناباوری می پرسد: مگه من چی گفتم؟ و شما با خود فکر می کنید: او چطور نمی فهمه که چی گفته؟ چرا آقایان متوجه نمی شوند اما دوستانتان متوجه می شود. گاهی اوقات سعی می کنید برای همسر خود توضیح دهید که چگونه ابراز عشق کلامی آنها را خوشحال می کند، ولی او با تعجب می پرسد: من باید چی بگم؟! و از خود می پرسید: او چطور نمی دونه که چی باید به من بگه؟



سوشیانت

کلمات کلیدی :

 به نام یزدان بخشاینده بخشایشگر

اَوِسْتا (اساس و بنیان)، آگاهی‌نامه یا دانشنامه ی ایرانیان و زرتشتیان می باشد. مندرجات آن عبارت از نیایشِ اهورا مزدا، امشاسپندان و دیگر ایزدان و مظاهر طبیعت و تکالیف انسان در دنیا، جهان آخرت، بهشت، دوزخ و داستان‌های ملی است و تنها بخش گات ها "کتاب آسمانی" میباشد. پس از آنکه اسکندر مقدونی پرسپولیس قصر سلطنتی ایران را آتش زد، اوستای حکومتی نیز بسوخت. بلاش اشکانی فرمان داد تا اوستای پراکنده را از شهرهای ایران جمع کنند. اردشیر بابکان تنسر را مامور مرتب ساختن آن کرد. پسرش شاپور اول کار پدر را تعقیب نمود و در نهایت آنرا به همان شیوه کهن به 21 نسک (کتاب) بخش کردند.



بهترین حرز و محافظ ما کیست؟

کلمات کلیدی :

شرف الشمس

شما نیازمند به خداوند هستید و اوست بی نیاز ستوده شده. تمامی موجودات گرفتار فقر ذاتی هستند به این معنا که نیازمند موجود دیگری هستند که آنها را خلق کرده و وجودشان را حفظ کند و این خداوند متعال است که هم خالق و هم حافظ تمامی موجودات است. اما داستان مربوط می شود به روزی که حضرت یوسف را برادرانش در چاه افکندند، او نه ساله بود.



عرفان نظرآهاری : ماهی

کلمات کلیدی :

 

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا، هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس، اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدم ها، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...



گابریل گارسیا مارکز : جوجه عقاب

کلمات کلیدی :

 

کوه بلندی و لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. روزی زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد  و برسد به داستان ما! بر حسب اتفاق تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از آن تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید. روزی تخم شکست و جوجه عقابی زیبا از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که باور کرد که چیزی جز جوجه خروسی بیش نیست.



7 آوریل روز سلامتی

کلمات کلیدی :

 

سازمان بهداشت جهانی (WHO) یکی از آژانس‌های تخصصی سازمان ملل متحد نقش یک مرجعیت سازمان دهنده را بر بهداشت جامعهٔ جهانی را ایفا می‌کند. روز جهانی بهداشت در تاریخ 7 آوریل هر سال به مناسبت سالگرد تاسیس سازمان بهداشت جهانی جشن گرفته می شود. از سوی این سازمان هر سال یک عنوان که بیانگر بر جسته ترین اولویت در عرصه بهداشت عمومی می باشد؛ انتخاب می شود. این روز فرصتی را برای افراد جامعه جهت مشارکت در فعالیت هایی که منجر به  بهبود سلامت می شود فراهم می سازد.



داستان راهزن و ساون قدیس

کلمات کلیدی :

 

سالهای نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد، در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد. در آن دوره، منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود و اهالی‌اش را راهزنان گریزان از حقیقت و عدالت تشکیل می داد. قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها، ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به آنجا می آمدند و قاتلانی که بین دو جنایت آنجا استراحت می کردند. شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت. مالیات‌های گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزانی که اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند. روزی ساون از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد. آحاب خندید و گفت: داستان مرا نشنیده ای؛ نمی دانی من قاتل ام؟! تاکنون سر آدم‌های زیادی را بریده‎ام؟ البته زندگی تو هم برای من هیچ ارزشی ندارد؟



ایشتار و دوموزی

کلمات کلیدی :

 

در افسانه و اسطوره های سومری بین النهرین، الهه ای زیبا به نام ایشتار یا اینانّا وجود داشت. انو پدر و انتو مادر آسمانی اینانّا بودند. اینانّا را دو تا از خدایان سومری خواستگاری کرده بودند به نام های دوموزی؛ چوپان خدا و انکیم دو؛ کشاورز خدا. ایزدبانوی آسمان اینانّا دل در گرو عشق انکیم دو؛ کشاورزخدا داشت اما برادر اینانّا، اوتو؛ خورشیدخدا به خواهرش می گوید: خواهرم با دوموزی ازدواج کن! باشد که با این ازدواج، باروری و نیک فرجامی زمین تضمین گردد. اینانّا عاشق دوموزی، تموز یا چوپان خدا می شود و وی را برای ازدواج انتخاب می کند. تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است. الهه دوست دارد، همچو جهان بالا، جهان زیرین یا مرگ را نیز به زیر نگین خود در‌آورد و روزی تصمیم می گیرد خود را پنهان کند و برای آشکار شدن حقیقت به زیرزمین برود تا ببیند در نبودش چه اتفاق هایی بر روی زمین می افتد.



احمد فارسی : این کار را نکن این کار را بکن

کلمات کلیدی :

 

در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن نه مثبت نه منفی. در اختلاف خانوادگی حتی اگر حق با توست شجاع باش و تو از همسرت عذر خواهی کن. عاشق همسرت باش تا بهشت را ببینی، در حقیقت با داشتن همسری خوب، همه و همه چیز را یکجا داری. همه جا از همسرت تعریف و تمجید کن حتی در جهنم. بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است تجربه کردنش را به تو پیشنهاد میکنم. غرور کسی را نشکن چون مثل شیشه ی شکسته برای تو خطر آفرین است. کسی که به تو امیدوار است نا امید نکن.



رابرت شولتر : خدمت به مردم لذت است، نه وظیفه

کلمات کلیدی :

 

روزی به دختر جوانی بر خوردم که آرزو داشت عضو تیم شنای امریکا برای مسابقات المپیک شود. واقعیت این بود که میبایست هر روز راس ساعت چهار صبح از خواب برمی خواست و به مدت سه ساعت پیش از رفتن به مدرسه، تمرین شنا میکرد. همچنین از رفتن به مهمانی با دوستانش در شبهای شنبه، چشم می پوشید. باید به سختی درس میخواند و سطح نمراتش را بالا نگه میداشت، درست مانند بقیه افرادی که در تیم بودند.



آلبرشت دورر : دستان دعا کننده

کلمات کلیدی :

 
 
 

در دهکده ای کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند! زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفناک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دو آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. داستان از شبی طولانی در رختخواب آغاز شد، بعد از بحث های زیاد، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. 



منطق ماشین دودی!

کلمات کلیدی :

 

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: منطق ماشین دودی. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.



روز سیزده نوروز، روز طلب باران

کلمات کلیدی :

 سابقه ی چهار هزار ساله

نیاکان ما پس از دوازده روز جشن که یاد آور دوازده ماه سال است، با شادی در روز سیزدهم پایان جشن بزرگ، به بدرقه ی نوروز می رفتند. سیزدهمین روز از هر ماه خورشیدی در گاهنامه‌ی ایرانی، تیر روز یا تیشتر نام دارد؛ آنها هر یک از روزهای هفته و ماه را نام هایی زیبا، در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان؛ امشاسپندان بر می شمردند. در روز طبیعت، سیزدهم فروردین، نخستین تیشتر روز سال، مردم از بامداد روز سیزدهم سفره نوروزی را بر می چیدند سپس سبزه ها را با خود بر می داشتند و به دشت می بردند و آن را به آب روان می سپردند که نشانه‌ی ‌پیشکشی دادن به ایزد بانوی آب ها است. با نیایش به درگاه اهورامزدا آرزوی بارش باران و سالی پر از فراوانی و فروریختن اندیشه های پلید را می خواستند. در حقیقت فرهیختگان ایرانی با الهام از افسانه ها و میتخت ها یا اساطیر پارسی این روز را نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند. اما داستان گره زدن از کجا نشات گرفته است!



استاد : راز خوشبختی

کلمات کلیدی :

 

دانشمندی یکی را گفت چرا تحصیل علم نمی کنی؟ آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسید: خلاصه ی علم چیست؟ گفت: پنج چیز، اول آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگویم. دوم آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم. سوم آنکه تا از تفتیش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوی عیب مردم نپردازم. چهارم آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هیچ مخلوق التجا نبرم. پنجم آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کید شیطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.



داستان اعتماد

کلمات کلیدی :

  

 

خدا خواست که به اسم غار من ثبت شود. من از بازمانده های عهد کهن شدم! از معبد عظیم بلقیس به این دیار آمدم. مهاجرم. ما مثل انسانها پادشاهی نداریم! بسیار آزادیم در جا به جایی و سفر. در نزدیکی روستایی به نام رقیم در دیار دقیانوس در غاری به نام کهف زندگی می کنم، برای همین تمام دوستانم مرا کهف صدا می زنند. قلمرو محدوده ی من اینجاست، نه کمتر، نه بیشتر. به حدود وظایف خود بسیار آشنا. بدون هیچ نگهبانی. صادق و بی ریا و با لقمه طعامی سیر.



علی اکبر دهخدا : امثال و حکم

کلمات کلیدی :

بهلول و شیخ جنید

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی به عزم از شهر بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او بسیار کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.



مارک ترنر : مراسم

کلمات کلیدی :

 

 

او را از زمانی که دختر خیلی کوچکی بود می شناخت. زیباترین دختر دنیا بود و وی عمیقا دوستش داشت. روزگاری پدرش بت دختر بود. اما حالا مرد دیگری دارد، دختر را از دست پدرش می گرفت. با ملایمت گونه های دختر را بوسید، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد.



قیاس بی ربط

کلمات کلیدی :

 

روزی یک جراح قلب، اتومبیل خود را برای تعمیر نزد تعمیرکار برد. تعمیرکار بعد از اتمام کارش به جراح گفت: من تمام اجزا و لوازم خودرو را خیلی خوب می شناسم و موتور را که قلب آن است به طور کامل باز کرده و اشکالش را برطرف می کنم. من آن را زنده می کنم، پس چرا باید درآمد من یک صدم درآمد شما باشد؟! جراح با نگاهی معنی دار به او گفت: اگر بتوانی موتور را وقتی که در حال کار است تعمیر کنی، درآمدت صد برابر می شود!



صلح واقعی

کلمات کلیدی :

 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه‌ای بزرگ خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد، ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول،‌ دریاچه‌ای آرام با کوههای صاف و بلند بود، همه گفتند: بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود، ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه هم آسمانی خشمگین و رعد و برق میزد و باران تندی می‌بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته‌ای روییده و روی بوته هم پرنده‌ای لانه‌ای ساخته و روی تخمهایش آرام نشسته است، پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند، ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات، آرام و مطمئن است؛ این معنی واقعی صلح است.



برمکیان

کلمات کلیدی :

 

شب هنگام جعفر برمکی را کشتند، اموال او را غارت کردند و سران دولت را به بند و از عرش قدرت به حضیض ذلت افکندند. دولت نیرومندی، که نیمی از جهانِ آن روزگار را به زیر فرمان داشت، یک شَبه به فرمان پیر دنیا، دولت و مکنت آنان را به خواری و ذلّت و مسکنت بدل کرد و او را که گردش ایّام به کامش می گشت، به کام مرگ فرو برد. یحیی، پدر جعفر و وزیر هارون الرّشید، نیز به زندان افتاد و یک روز بی طعام در زندان بسر برد. روز دیگر نیز طعامش ندادند، سخت پریشان و درمانده شد و به زندانبان توسّل یافت تا در برابر اندک پولی که به همراه داشت برای وی خوراکی تدارک بیند.



لوریس مالاگازی : کودک از صد ساخته شده است.

کلمات کلیدی :

 

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‌های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‌دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، جایی بود آرام و پر درخت و اثری هنری روی دیوار به چشم می خورد. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو میکردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد. نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند. ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این طرف دیوار است یا آن طرف دیوار؟!



ماهی قرمز مهمان ناخوانده !

کلمات کلیدی :

هویت ساختگی برای ماهی قرمز اینجا

کمتر از صد سال پیش ماهی قرمز اسیر تنگ بلوری، بر سر سفره ی هفت سین ایرانیان جایی نداشت. میهمان ناخوانده ی بخت برگشته که بعد از زمان کوتاهی از غصه تنهایی می میرد. او را حتی در نقاشی هفت سین کمال الملک هم نمی توان یافت. فقط در کشور چین مردم در مراسم عید از ماهی قرمز استفاده می کنند و چه زیبا در پایان مراسم ماهی های کوچک خود را در آبهای روان رها می کنند تا زندگی جریان یابد. ایرانیان سیب سرخی را در درون کاسه ی آب می گذاشتند، سیب نماد زندگی و آناهیتا فرشته ی آب و باروری بود!



مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : روز با چراغ گرد شهر

کلمات کلیدی :

 

راهبی پیه سوز به دست، روز روشن در کوچه و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. شخصی به او رسید و پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای!؟ راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت: این کوچه و بازار که پر از آدم است! راهب گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم، حرص و شهوت خود را آرام نگه دارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنبال چیزی می‌گردی که یافت می‌ نشود. دیروز شیخ با چراغ در شهر می‌ همی گشت و ‌گفت من از شیطان‌ها خسته شده‌ام آرزوی دیدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ایم یافت می نشود، گفت: دنبال همان چیزی که پیدا نمی‌شود هستم و آرزوی همان را دارم.



رافائل آلبرتی : هستی چیست؟ (آنتولوژی)

کلمات کلیدی :

 

 

کبوتر اشتباه کرده است. چه اشتباهی. سوی شمال رفت، به جنوب رسید. فکر کرد گندم، آب است. چه اشتباهی. فکر کرد دریا، آسمان است. و شب، بامداد. چه اشتباهی. ستاره ها، قطره های شبنم، و گرما، برف. چه اشتباهی. که دامن ات، پیراهنش بود، و دل ات، لانه اش. چه اشتباهی. او بر ساحل خوابید،تو بر بالای شاخه ای.



راز شکوفه های گیلاس

کلمات کلیدی :

 

دختر و پسری جوان عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند، بعد از سختی های بسیار و درست زمانی که به یکدیگر رسیده بودند دچار مشکلی غم انگیز شدند. پسر بنا به مقتضیات نظام حاکم در ژاپن بایستی به جنگ می رفت. بعد از رفتن پسر، دختر هر روز به بالای تپه ای که محل قرارشان بود می رفت اما بعد از چند ماه خبری از جوان نشد. دختر بر روی تپه درخت گیلاس کوچکی کاشت و هر روز به درخت نگاه می کرد.  درخت برای او سمبل عشق و علاقه بود. امیدوار بود روزی با جوان زیر درخت گیلاس بنشینند. دختر سال ها زیر درخت گیلاس می نشست و از درخت مراقبت می کرد تا اینکه مرد و در زیر همان درخت دفن شد!



تری وندر ماری : معجزه ی محبت

کلمات کلیدی :

 

18 ژوئن به تماشای مسابقه ی بیسبال برادر کوچک ترم رفتم. همیشه این کار را می کردم. آن زمان کوری برادرم 12 ساله بود، دو سال بود که بیسبال بازی می کرد. وقتی دیدم او خودش را گرم می کند تا توپ بعدی را بزند، تصمیم گرفتم چیزی به او  بگویم. اما وقتی نزدیکش شدم، فقط به او گفتم: دوستت دارم. او در پاسخ گفت: منظورت این است که می خواهی باز هم امتیاز بگیرم؟



فاطمه روانگرد: سکوت نابجا

کلمات کلیدی :

 

یک نفر از لحظه ای که غمی بر دلتان می نشاند، می شود 10، 20 نفر، چشم که می چرخانید، چیزی جز او و غمی که نام او را بر خود دارد نمی بینید. در روشنایی روز و سیاهی شب، بی رمق و خسته، فقط منتظر گذر ایام هستید و دوست ندارید جز نشستن و منتظر ماندن کار دیگری انجام دهید. گاهی در خیالتان با او می جنگید و گاهی او را تصور می کنید که پشیمان و  غصه دار از شما طلب بخشش می کند. در خواب و بیداری 10 بااااار گفت و گوهایتان را با آن فرد تکرار می کنید؛ سعی می کنید بفهمید اگر به جای الف، ب می گفتید، حالا چه حالی داشتید و اوضاع چگونه بود.



مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : فیه مافیه

کلمات کلیدی :

 

همین نان که از فرط فراوانی حتی سگان نیز به آن رغبتی نمی کنند، اگر منع کنی همگان بدان رغبت آرند. الانسان حریص علی ما منع.  هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، وی را دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی!  آن اصلاح تو خود، عین فساد است! اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور. و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع، جز رغبت را افزون نمی کند .



آنتونی رابینز : ممکن است !

کلمات کلیدی :

 در زمانهای تصمیم گیری است که سرنوشت ما رقم زده می شود

بسیاری از چیزها در اطرافتان وجود دارند که به کار موفقیت و عملی شدن رویا های شما می آیند، اما متوجه وجود آنها نمی شوید. زیرا هدفهای خود را به روشنی تعریف نکرده اید و به عبارت دیگر به مغز خود نیاموخته اید که آن چیز ها دارای اهمیت هستند. ممکن است بزرگترین اره ای که در جهان اختراع شده است، در دست شما باشد و در عین حال، در میان انبوهی از درختان جنگل، سرگردان بمانید و ندانید چه کنید. اگر بدانیم که چه درختانی را باید برید و چرا، شرایط بر وفق مراد است، وگرنه ابزاری عالی در دست دارید که به هیچ نمی ارزد.



امت فاکس : شما چیزی از زندگی نخواسته‌اید!؟

کلمات کلیدی :

 

داستان درمورد اولین دیدار نویسنده و فیلسوف آمریکا، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت و از حقیقت ی  آشکار مطلع شد. وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری میشد، ناشکیبایی او شدت گرفت از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند. از همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی میشوند؟



زیبا ترین قلب دنیا متعلق به کیست؟

کلمات کلیدی :

 

روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاد و ادعا کرد که زیبا ترین قلب را دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود!



حکیم ابوالقاسم فردوسی : زال و سیمرغ

کلمات کلیدی :

 

برای ما ایرانیان، داستان سیمرغ از تمام مرغان افسانه ای، پرنده عجیب اوستا، آشناتر است. چنان که در بهرام یشت (اوستای کهن) آمده، کسی که استخوان یا پری از این مرغ با خود داشته باشد هیچ مرد دلیری او را نتواند براندازد، آن پر، او را هماره نزد دیگران گرامی دارد. در مینو خرد آمده است، آشیان سیمرغ بر درخت هورسپ است. هر گاه سینمرغ از آن برخیزد هزار شاخه از آن درخت بروید و چون بر آن نشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخم هایش پراکنده گردد. سیمرغ در حقیقت سینمرغ بوده و سین در زبان باستان به معنی باز بوده است و در زبان عربی معادل عنقا است.



سیدنی هریس : مودب بودن

کلمات کلیدی :

 

چند شب پیش با دوستم قدم زنان به سوی کیوسک روزنامه فروشی رفتیم. روزنامه ای خرید و از صاحب کیوسک مودبانه تشکر کرد. اما صاحب کیوسک جوابی نداد. موقعی که قدم زنان دور میشدیم گفتم: عجب عبوس و اخموئه! مگه نه؟