شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

میوه ی شب یلدا

کلمات کلیدی :

 

شب سردی بود. پیرزن بیرون از میوه فروشی زل زده به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه را داخل ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام میگرفت. پیرزن با خود فکر کرد چی میشد اگر او هم می توانست میوه بخرد و ببرد خانه. رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود. با خود گفت: چه خوبه سالم ترهاشو ببرم خانه. می توانست قسمت های خراب میوه ها را جدا کند و بقیه را بدهد به بچه هایش، هم اصراف نمیشد، هم بچه ها شاد می شدند.



عرفان نظر آهاری : یلدا نام یک فرشته است

کلمات کلیدی :

 

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هرشب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید. تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند. یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.



شب چلّه

کلمات کلیدی :

 

چلّه مخفف چهله، برگرفته از چهل صرفا نشان‌دهنده گذشت یک دوره زمانى معین و نه الزاما چهل روزه است. و آن دو موقعیت گاه‌شمارانه در طول یک سال خورشیدى است که با کارکردهاى فرهنگ عامه، نوعى نظام زمان‌سنجى مردمى و تقسیم سال به دو بخش گرم و سرد، یکى در آغاز تابستان تیرماه و دیگرى در آغاز زمستان از اول دى ماه تا دهمین روز بهمن، هر یک متشکل از دو بخش بزرگ، چهل روز و کوچک بیست روز، از دهم بهمن تا پایان این ماه است.



کادوی شب یلدا

کلمات کلیدی :

 

 

پیرزن آرام، لرزان و نحیف جلو می آید؛ با گام‌های کوتاه و کج و معوج؛ عینک بزرگ و کائوچویی‌اش را روی چشمانش بالا و پایین می‌کند. سرش را آرام آرام بالا می‌گیرد و در چشمان متصدی نگاه می‌کند: هیچ خبری نشده، ننه! متصدی گفت: می‌بینی که! خبری بشه؛ چشم، خودم بهت می‌گم. پیرزن وامانده و رنجور دوباره از راهی که آمده برمی‌گردد. دوباره همه صحبت‌های پسرش را توی ذهنش مرور می‌کند. قربونت برم ننه. خودم بهت سر می‌زنم. الان که می‌بینی راهی سفرم. سپردم هواتو داشته باشن. سوغاتی چی می‌خوای برات بگیرم؟



قضاوت بی جا

کلمات کلیدی :

 ژان ژاک روسو : قلب هر انسانی، بهشت یا جهنم اوست

در عصری پاییزی، فرد سالخورده ای اتومبیل خود را در حاشیه جاده متوقف کرد و وارد رستورانی شد. سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست. همان موقع یادش آمد که نمک بر نداشته است، بلند شد و بعد از گرفتن نمکدان، دوباره به طرف میز رفت که یکدفعه متوجه شد مرد سیاه پوستی در جای او نشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست. بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت: این سیاه پوست باید ادب شود. درس خوبی به او می دهم. سپس رفت سر همان میز نشست و با خیرخواهی اجازه داد که او کمی از سوپش را بخورد. بعد کاسه را به طرف خودش کشید و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آن را با وی شریک شود. مرد سیاهپوست به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد.



ناجی تو در آیینه است!

کلمات کلیدی :

 

مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و مشکلات زندگی گله کرد و گفت: دنبال نجات بخشی می گردد که او را از این فلاکت و دشواری رها سازد. شیوانا گفت: من می دانم ناجی تو کجاست. سپس از شاگردان خواست آیینه ای را به مرد بدهند و به او گفت:  ناجی تو در داخل این آیینه است! فقط اوست که می تواند به تو صبر و پشتکار لازم برای موفقیت و بیرون آمدن از منجلاب بدبختی و فقر را عطا کند. فقط اوست که می تواند تو را آرام سازد و به تو مژده دهد که از امروز نظر دیگران هیچ تاثیری بر تو ندارد و این تو هستی که باید تصمیمیات مهم زندگی خودت را بگیری. او کسی است که می تواند تو را از این که هستی فقیر تر سازد. می تواند تو را در همین فقری که داری نگه دارد و یا می تواند تو را از این وضعیت نجات دهد و ناجی زندگی تو شود. مرد فقیر با کنجکاوی به آیینه نگاه کرد و گفت: این که خودم هستم! من خیلی هنر کنم همینی می شوم که الان هستم. در واقع همین موجودی که در آیینه می بینم مرا به این روز انداخته و دچار این وضعیت نابسامان ساخته است او چطور می تواند مرا نجات دهد! وقتی خود عامل داستان بدبختی من است؟!



کیم وو چونگ : سنگفرش هر خیابان از طلاست

کلمات کلیدی :


کتابی خواندم به نام  لُرد چسترفیلد که سیاستمدار قرن هجدهم انگلستان، فیلیپ استانهوپ آن‌را نوشته است. این کتاب مجموعه‌ی نامه‌هایی است که لُرد از شهر هِیگ به پسرش نوشته است. لرد در آن زمان سفیر انگلستان در هلند بوده است. در یکی از این نامه‌ها به پسرش گفته است اجتماع بزرگ‌ترین کتاب است و افزوده که از اجتماع بیش از همه‌ی کتاب‌هایی که تاکنون چاپ شده چیز یاد گرفته است. تجربه، دقیق‌ترین و مؤثرترین راه آموختن درباره‌ی جامعه است.



داستان گاو بنی اسرائیل

کلمات کلیدی :

 

یکی از جوانان نیک بنی‎اسرائیل از دختری خواستگاری کرد، خانواده وی به او جواب مثبت دادند، پسرعموی او هم از همان دختر خواستگاری کرد اما خواستگاری او را رد کردند، او کینه پسرعمویش را به دل گرفت تا اینکه شبی او را غافلگیر کرد و کشت و جنازه‎اش را در یکی از محله‎ها انداخت. فردای آن روز کنار جنازه آمد و با گریه و داد و فریاد، تقاضای خون بها کرد و گفت: هر کس او را کشته است، در حقیقت خونبهایش به من می‎رسد و اگر قاتل پیدا نشود، اهل این محل باید خونبها را بپردازند.



عبور از پل های زندگی

کلمات کلیدی :

 

سال های سال دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. روزی به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها بیشتر شد و کار به جایی کشید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.



ساده دل

کلمات کلیدی :

  

 

کشاورزی در روستایی زندگی می کرد که می توانست آنچه را که حیوانات به یکدیگر می گویند، بفهمد، بنابراین هر شب در مزرعه می ماند تا به گفتگوی آنها گوش دهد. شبی شنید گاو نر نزد الاغ از سختی کار خود شِـکوه و شکایت می کرد و می گفت: من از صبح تا شب برای کشیدن گاو آهن و شخم زدن زمین زحمت می کشم. هر چند هوا بسیار گرم و یا پاهایم خسته باشند و حتی اگر گردنم در زیر یوغ زخم شود باز هم ناچارم کار کنم. اما تو را برای تفریح می خواهند. روی تو پالانی رنگارنگ می گذارند و کاری برای انجام دادن نداری به جز اینکه ارباب را از جایی به جای دیگر ببری. و اگر او نخواهد به جایی برود تو هم استراحت می کنی و تمام روز علف سبز می خوری.



کاترین پاندر : قانون شفا

کلمات کلیدی :

 

موکد باشید! نباید با اندیشه ها و کلام و دعاهایی آرام با وضعیتی دشوار روبرو شوید و انتظار ثمره یی رضایت بخش را داشته باشید. باید به کاری قاطعانه تر و موکدانه تر دست بزنید. حکما و قدما میدانستند که با کاربرد گسترده نفی و انکار می توان به طور کامل بر اوضاع و شرایط دشوار فایق آمد و آنها را از هم پاشید. با استفاده از قانون نفی و انکار می توانید سخت ترین آزمونها را در هم بشکنید، زیرا نفی و انکار از اقتداری پالاینده و رهاننده سرشار است.



آریو برزن

کلمات کلیدی :

 

در زمان هخامنشیان، زمانی که اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد، به منظور چیرگی بر پایتخت ایران و رسیدن به پرسپولیس می بایستی از دربند پارس (تنگ تک آب) غرب استان فارس عبور می کرد ولی با هنگ ارتش به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع پیشروی ارتش اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شکست و فراری داده بود.



پائولو کوئیلو : ترس از قانون

کلمات کلیدی :

 

در افسانه‌ی قدیمی امریکای جنوبی در پرو از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواهشان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به جز شهردار که غصه می‌خورد، چون هیچ حکمی نداشت که صادر کند. زندان خالی بود. از دادگاه هرگز استفاده نمی‌شد و دفتر اسناد رسمی هیچ سندی صادر نمی‌کرد، چون ارزش سخنان انسان بیشتر از کاغذی بود که روی آن نوشته شده باشد.



فضل الله کمپانی : حسین کیست؟

کلمات کلیدی :

 

سخاوت و جوانمردی از صفات فاضله ی نفسانی است و بخشش و اکرام خصالی است که در هر کسی دیده شود او را در انظار مردم محترم و معزز می نماید. حضرت امام حسین علیه السلام دارای چنین صفات نیکویی بوده و آنها را از پدر و جد خود بارث برده بود. نیازمندان و تهیدستان از راههای دور بمدینه می آمدند و سراغ شخص کریمی را می گرفتند و اهل مدینه همه بلاتفاق خانه ی حسین را نشان می دادند.



جبران خلیل جبران : مروارید

کلمات کلیدی :

 

 

صدفی به صدف مجاورش گفت: در درونم درد بزرگی احساس میکنم، دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند. صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت: ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست. من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم. ظاهر و باطنم خوب و سلامت است. در همان لحظه خرچنگ از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید. به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت: آری! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.



یک شهروند معمولی : معمولی بودن

کلمات کلیدی :

 

معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن، معمولی رقصیدن، معمولی جشن عروسی بر پاکردن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوست دختر و پسر معمولی پیداکردن.



مردی که قربانی لیاقت و کفایت خود شد

کلمات کلیدی :

 

سلطانی وزیری بی کفایت داشت لذا در پی بهانه ای بود تا او را کنار بگذارد. او سه سوال سخت مطرح کرد و دانست که وزیر نمی تواند آنها را جواب دهد. بنابر این به او گفت: اگر نتوانی به این سوالها جواب دهی تو را برکنار خواهم کرد. بگو خدا چه چیزی می خورد، چه چیزی می پوشد و چکار می کند؟ وزیر غلامی زیرک داشت. او داستان را برای غلام تعریف کرد. غلام گفت: من جواب سه سوال را می دانم ولی ابتدا دو جواب را الان و جواب سومی را فردا خواهم گفت. جواب اول: خدا غم بنده هایش را می خورد و جواب دوم: خدا عیب بندگانش را می پوشاند. ستاریت خدا بسیار مهم است. اگر پرده ها کنار برود کسی حاضر نیست که حتی دیگری را دفن کند.



پیر مرد

کلمات کلیدی :

 من از سرزمین حقیقت

گفت: فرزندم؛ می خواهم بگویم این انسان ها هستند که نام ها را می سازند. اما چیزی از من نپرسید؛ مثل همیشه. دیگری گفت: معنی اسم تو چیست؟ گفتم: چه اصراری داری! دانستن مطلبی، باید در انسان انقلابی بپا کند. مثل شمع؛ که بتواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود.



فروغ فرخ زاد : بی تفاوت

کلمات کلیدی :

 

وقتی در اتاق را باز کردم، او آنجا، کنارِ بخاری، روی صندلی راحتی‌اش، نشسته، در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد؛ به رویم نگریست، مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویایی و شیرینی بیدار کرده باشد، آهسته گفت: عجب! شما هستید؟ بفرمایید، خواهش می‌کنم، بفرمایید. با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همة کوششی که برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقة ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم، با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم.



عاشق خودتان بشوید!

کلمات کلیدی :

 

 گفت: فرزندم؛ چه کسی عزیز تر از خود تو؟! حقیقت این است که یک نفر همیشه با توست، آن هم خودت هستی. بعضی وقت ها از بشقاب خورشت زندگی، گوشت هایش را برای خودت جدا کن! در داستان زندگی، تو تنها به دنیا می آیی و تنها خواهی رفت. در این مسیر خاطراتت خواهند ماند. پس در هر لحظه تلاش کن بهترین خاطرات را به جای بگذاری. گاهی پیش می آید موفقیت های مطلوبی به دست نمی آوری. هیچ کدام ما بی نقص نیستیم و نخواهیم بود. اما تک هستیم و خدایی داریم که عاشق ماست. پس چرا خودت را می آزاری و به خودت سخت می گیری؟! ما اگر نتوانیم به خودمان عشق بورزیم، نمی‌توانیم دیگران را هم دوست بداریم.



بی جنبه!

کلمات کلیدی :

 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!



دکتر محمود حسابی: ادعا و توان

کلمات کلیدی :

 

حاصلضرب "توان" در "ادعا" مقداری ثابت است، هرچه "توان" انسان کمتر باشد "ادعا"ی او بیشتر است و هرچه "توان" انسان بیشتر شود " ادعا"یش کمتر میگردد!



بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

کلمات کلیدی :

 

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چی کاره بشی؟ نگاهم کرد و گفت که میخواد سناتور بشه.  دوباره پرسیدم که اگه سناتور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟ جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم.  بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی سناتور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، باغچه ها رو وجین و پارکینگ رو جارو کنی.



جک لانگ : درس زندگی برای آینده

کلمات کلیدی :

 

نلسون ماندلا وقتی در مدرسه‌ی کوچک ترانسکی برای بار اول حاضر می‌شود، ‏هفت‌ساله است. دانش‌آموزی که آینده را ‏متحول می‌کند، بایستی شلوار کوتاه ‏می‌پوشید. مادرش شلوار کهنه‌ی پدرش را تا بالای زانو برای او کوتاه کرد تا ‏بپوشد. او می‌گوید: من با این شلوار کوتاه خودم را مضحک می‌دیدم. اما خیلی ‏مغرور بودم‏. خانم مدیر مدرسه نام‌هایی را که تلفظ سخت داشت، عوض ‏می‌کرد. نام اصلی ماندلا، روهابا بود که به نلسون تبدیل می‌شود. او می‌گوید: ‏من کمترین حسی نسبت به آن نداشتم. آیا این اسم رابطه‌ای با دریاسالار دارد؟ ‏زیاد مهم نیست.



زود صحبت نکن، وقت شناس باش!

کلمات کلیدی :

 

از یکی‌ از سیاستمداران برای سخنرانی دعوت شده بود تا در مراسم تودیع پدر پابلو صحبت کند، پدر پابلو ۳۰ سال در کلیسای شهر خدمت کرده بود و قرار بود بازنشسته شود. سیاستمدار تاخیر داشت، بنابر این کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفت و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم . انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت!



کاخ خورنق قصری بدون ستون برای پادشاه

کلمات کلیدی :

 

در افسانه های شرقی آمدست، یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن داستان نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت، قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد یعنی تالار اصلی آن در عین بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد! اما پس از سالها کار و تلاش و محاسبه، در حقیقت کسی از عهده ساخت آن بر نیامد، معماران زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت خشمگین کرد. معمار زبر دستی به نام سنمار وجود داشت که می توانست این کار را انجام دهد. او را یافتند و کار را به او سپردند. او کاخ خورنق را تا زیر سقف بالا برد، اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید، سنمار ناپدید شد و قصر نیمه کاره ماند!



جبران خلیل جبران : آرام باش، تو تنها نیستی

کلمات کلیدی :

 

هر آنچه در هستی است، در تو نیز هست، هر آنچه در توست در هستی نیز وجود دارد. تو در تماسی بی مرز با نزدکترین اشیایی. افزون بر این فاصله نیز کفایت جدا ساختن تو را از دورترین چیزها ندارد. هستی از پست ترین تا عالی ترین و از خرد ترین تا بزرگترین همه در دست توست. در ذره ای اتم تمامی عناصر زمین وجود دارد قطره ای آب تمامی رازهای اقیانوس ها را در بر دارد. در حرکتی از ذهن حرکت تمامی قوانین هستی یافت میشود.



حکیم ابوالقاسم فردوسی : داستان سودابه و سیاوش

کلمات کلیدی :

 

گیو و توس، پهلوانان کاووس، به‌طور اتفاقی دختر زیبا رویی را می‌یابند که از زیبایی وی به شگفت آمدند. وقتی از نژاد او می‌پرسند، خود را سودابه، خویش گرسیوز و یگانه دختر پادشاه هاماوران، شاه مازندران، معرفی کرد. میان پهلوانان بر سر به‌دست آوردن دختر اختلاف می‌افتد تا آنجا که داوری را به کاووس شاه می سپارند. پادشاه با شنیدن داستان آوازة دل‌آرایی و زیبایی‌ افسانه ای سودابه، به او دل می‌بازد و در حقیقت در اندیشه ی تصاحب سودابه برمی‌آید.



کلاس درس سقراط حکیم

کلمات کلیدی :

 

 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .سقراط گفت: چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟



افسانه شهر وینسبرگ آلمان

کلمات کلیدی :

 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف به شهر است. اهالی وینسبرگ حقیقت ی جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است. داستان حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه افسانه ای را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.



خورشید و باد

کلمات کلیدی :

 

 

 

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد، باد به خورشید می گفت: من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند: بیاییم امتحان کنیم، دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت: من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت: پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است!

 

 
 
 


شری کارتر اسکات : نگاه به درون

کلمات کلیدی :

 

ثروتمند شدن یا زناشویی، هیچگاه تضمینی برای رهایی از نگرانی نیست. حتی ممکن است از میزان آسودگی شما بکاهد. زندگی برای هر کس معنایی دگرگون از دیگری دارد. زندگی، شما را با درسهای بی شماری رو در رو قرار می دهد؛ درسهایی که از هیچ کدام سود نخواهید برد، مگر آنکه آنها را بشناسید و پذیرای ارزشهای ذاتی شان باشید. بیدار هدایای جهان هستی باشید، زیرا گاه، شکل های غیر منتظره را می نمایاند. هر انسانی در روی زمین بایستی درسهای مقرر خود را بیاموزد؛ درسهایی که جدا و منفرد از درسهای دیگران است. هیچ شیء، محبت، عشق یا توجه نمی تواند خلاء درون انسان را پر کند. این خلاء را تنها می توان با نگاه به درون پر کرد.



ابراهام شل : آدم های مهربان را تحسین می کنم

کلمات کلیدی :

 

12 آذر روز جهانی معلولان

در جریان بازی های پارالمپیک معلولان در شهر سیاتل آمریکا، 9 نفر از شرکت کنندگان دوی صد متر، پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر، افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند، اما هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشیدند تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال شوند. ناگهان در بین راه، مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.



فرهنگ ژوسا : من هستم، چون ما هستیم !

کلمات کلیدی :

 

 روز جهانی معلولان

پژوهشگری در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد. او سبدی از میوه را در نزدیکی درختی گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد، میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که فرمان دویدن صادر شد، بچه ها دستان هم را گرفتند و با یکدیگر دویدند و در کنار درخت، خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند. وقتی پژوهشگر علت  رفتار آنها را پرسید و گفت: یک نفر از شما می توانست به تنهایی همه ی میوه ها را برنده شود، چرا از هم جلو نزدید؟



یه بار جستی ملخک! دو بار جستی ...

کلمات کلیدی :

 روز جهانی ایدز

چه مسلمان، باشیم چه مسیحی چه کلیمی ... خواه ایرانی باشیم، خواه هندی، خواه اروپایی و ... مهم این است که در گفتار و رفتارمان مومن باشیم، یک سری حرف ها را رعایت کنیم، به اصول زندگی دو نفره احترام بگذاریم. اما اگر خیلی چیزها را بگذاریم زیر پا حکایت مفصلی خواهد داشت!



دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد!

کلمات کلیدی :

 

کوچک باش و عاشق که عشق می‌داند آئین بزرگ کردنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی. فرقى نمی‌کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران، زلال و پاک که باشى تصویر آسمان در توست، چرا که مردم آنچه را که گفته‌ای فراموش خواهند کرد. حتی آنچه را که انجام داده‌ای به فراموشی خواهند سپرد، اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده‌اید احساسی نسبت به خود داشته باشند! دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد ولی نمی‌دانم چرا خیلی‌ها و حتی خیلی‌های دیگر می‌گویند این روز‌ها دوست داشتن دلیل می‌خواهد و پشت یک سلام و لبخندی ساده دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده و دنبال گودالی از تعفن می‌گردند!



صمد بهرنگی : به دنبال فلک

کلمات کلیدی :

 

روزی، روزگاری. مردی از بدبخت‌ها و فلک‌زده‌های روزگار، به هر دری زده بود فایده‌ای نداشت، با خودش گفت: این جوری که نمی‌شود، ‏دست روی دست بگذارم و بنشینم. امروز باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم چاره‌ای بیندیشم. ‏پا شد، راه افتاد، رفت و رفت و رفت تا رسید به گرگی، گرگ جلوش را گرفت و گفت: آی آدمیزاد، کجا می‌روی؟ ‏مرد گفت: می‌روم فلک را پیدا کنم. ‏گرگ گفت: تو را خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو: گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می‌کند! دوایش چیست؟



درسی از آرتور اش به تمام مردم جهان

کلمات کلیدی :

 روز جهانی ایدز

آرتور اش، قهرمان افسانه ایی تنیس در سال 1983 تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت و بعلت دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد و در بستر مرگ افتاد. تمامی طرفدارانش از سراسر دنیا برایش نامه فرستاند. یکی از طرفدارانش نوشته بود؛ چرا خدا تو را برای چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟



جان ماکسول : اصول کار تیمی

کلمات کلیدی :

 

جین مارین، سردبیر نشریه‌ی بله‌فانتین اگزمینر، یک بار یکی از گزارشگران جوان ورزشی خود را برای تهیه‌ی گزارشی از یک بازی مهم مأمور کرد. اما وقتی گزارشگر جوان بازگشت، گزارشی تهیه نکرده بود. مارین علتش را پرسید و گزارشگر جواب داد: مسابقه‌ای برگزار نشد. مارین با تعجب گفت: مسابقه برگزار نشد؟ پس، چه اتفاقی افتاد؟ گزارشگر پاسخ داد: سقف استادیوم فروریخت. مارین: پس گزارش فروریختن سقف استادیوم را بده. و گزارشگر جواب داد: برای این کار اعزام نشده بودم، قربان!



برایان ال. وایس : تنها عشق حقیقت دارد

کلمات کلیدی :

 

 

نمى‌دانم آیا به تناسخ اعتقاد دارید یا خیر. روح انسان براى رسیدن به بهشت یا دنیاى برتر باید یک دوره تکامل را پشت سر بگذارد. این روح بارها و بارها به این دنیا مى‌آید و بر اساس رفتارى که هر بار پیش مى‌گیرید، به رده بالاتر یا پایین‌ترى سقوط مى‌کند. روح ابتدا زندگى نباتى را طى مى‌کند و پس از آن به زندگى حیوانى و سپس به زندگى انسانى مى‌رسد. در زندگى انسانى نیز روح ممکن است ده‌ها‌ هزار سال با بدن‌هاى مختلفى زندگى کند و همانطور که گفته شد در هر بار زندگى بر اساس رفتار خوب یا بدى که انجام مى‌دهد به درجه تکامل بالاترى مى‌رسد. اکثر ادیان الهى آن را رد کرده‌اند و بعضی آن را افسانه ای بیش نمی دانند.



استیو چندلر : دخترک خجالتی

کلمات کلیدی :

 

حادثه‌ی جالبی در کلاس درس دختر کوچکم مارجی اتفاق افتاده بود. حادثه از این قرار بود که یکی از شاگردان خجالتی و محجوب کلاس با ماژیک به اشتباه بینی خود را سیاه می‌کند. این ماژیک رنگ ثابتی داشته و به آسانی قابل شست‌وشو نبوده است. بلافاصله تمام شاگردان متوجه این مضحکه شده و به شدت می‌خندند. اشک از چشمان دخترک خجالتی سرازیر می‌شود.



هر اتفاقی می افتد به نفع ماست

کلمات کلیدی :

 

در کشوری پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود روزی برای شاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه پرسید: این چرا این قدر ساده است؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره بود. گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.



عرفان نظر آهاری : لیلی نام تمام دختران ایران زمین

کلمات کلیدی :

 

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!



دکتر آرون گاندی : عدم خشونت

کلمات کلیدی :

 

شانزده ساله بودم با پدر و مادرم در آفریقای جنوبی، وسط تاسیسات تولید قند و شکر زندگی می‌کردیم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم، من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم. روزی پدرم کنفرانسی داشت و از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم، و مادرم فهرستی از خواروبار مورد نیازش را نوشت و به من داد و چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام دهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه.



داستان گل یا پوچ

کلمات کلیدی :

 

 

گل یا پوچ؟! دستت را باز نکن! حسم را تباه مکن! بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق، دوست داشتن، محبت پنهان کرده ای!



آلکساندر لیون : مراقب قلبتان باشید

کلمات کلیدی :

 

هر انسان بالغ بطور متوسط در طول روز بیش از ٣٠ هزار فکر از ذهن خود عبور می دهد. ما از طریق عدم کنترل افکارمان زمینه ساز شرایط ابتلا به انواع بیماری ها می شویم. مثلا ترس، به تنهایی باعث بروز بیش از ١۴٠٠ واکنش جسمی و شیمایی و فعال شدن بیش از ٣٠ نوع هورمون میشود. بنابر این آرامش خود را حفظ کنید و مراقب قلبتان باشید تا نشکند. سندروم قلب شکسته عامل حمله قلبی است که مردم ناخواسته دچارش می شوند.



یک فن از فنون زندگی

کلمات کلیدی :

 

کودک ده ساله ای که دست چپ او در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، قبل از حادثه علاقه فراوانی به جودو داشت اما پدر به خاطر ترس از آسیب بدنی کودک، اجازه نمی داد به چنین ورزشی بپردازد. اما پس از حادثه، پدر خواست با برآورده کردن آرزوی پسرش، او را به زندگی امیدوار کند، برای همین برای تعلیم فنون رزمی جودو کودک را به یک استاد سپرد. پدر  اصرار داشت؛ استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. در کمال ناباوری پدر، استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند!



حضرت آدم و حوا

کلمات کلیدی :

 

بخوان به‏ حقیقت و راستى داستان میل به جاودانگی را، آن زمان که بودند ایشان جاویدان در بهشت، و خداوند داد بیم او را از ابلیس: ای اَدَم! ای خاکی! شیطان دشمن توست، مبادا کند تو را وسوسه و فریبد تو را؛ و راند از بهشت بیرون شما را، خواهید رفت به سمت شقاوت و بدبختی، اگر گوش دارید حرف او را. و بیم داد آنان (آدم و حوا) را از درخت ممنوعه، و گفت: نشوید نزدیک به شجره. گفت ابلیس: دانی چرا گفت خداوند که ناخورید از میوه درخت؛ خواهید شد جاودانه چون فرشته، اگر خورید از آن.



گستاخی یا مهربانی

کلمات کلیدی :


این که این داستان از کجا آغاز می شود را خیلی از والدین نمی توانند پاسخ روشنی بدهند. بسیاری بر این گمان هستند که این گونه رفتارها را در ابتدا نوعی شیرین زبانی می دانستند، اما بتدریج متوجه رفتارهای دور از ادب کودک می شوند. نقش والدین در کنترل و یا ایجاد این گونه رفتارها بسیار پررنگ می باشد.



سطل کار را کجا می گذارید!؟

کلمات کلیدی :

 

روزی مردی را بکار رنگ زدن گارد های آهنی محافظ اتوبان گمارده بودند. در پایان روز صاحبکار از کارکرد او در تعجب ماند، چرا که تنها در یک روز بیش از 100 متر را رنگ زده بود؛ به این ترتیب برای ادامه کار فقط حضور او کافی بود و به بقیه نیازی نبود لذا برای تشویق ش اندکی بر مزد او افزودند و کار را به او سپرده و دیگران را مرخص کردند. اما از فردا متوجه شدند که هر روز از میزان کار او به شدت کاسته می شود در حالیکه در پایان روز کاملا خسته و از حال رفته است!



پائولو کوئیلو : دشتی پر از گل سرخ

کلمات کلیدی :

 

حکیمی چینی و سالخورده‌ از دشتی پر از برف عبور می‌ کرد، ناگهان زنی را دید که گریه می‌کرد. حکیم پرسید: چرا گریه می‌کنید؟ زن پاسخ داد: چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم، به جوانی‌ام، به چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم، مردی که دوستش داشتم. این از رحمت خدا به دور است که به من، توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است. او می‌دانست که من بهار زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.



ابوبکر عتیق سورآبادی : تفسیر عتیق نیشابوری

کلمات کلیدی :

عهد گرفتن بر فرزندان آدم

خدای آدم بیافرید، خواست که عهد بر وی گیرد؛ گفت: یا آدم، تو را که آفرید؟ آدم گفت: انت یا رب. خدای گفت: من ربک؟ آدم گفت: انت یا رب. خدای گفت: اسجد لی، ان کنت صادقا! آدم سجود کرد. خدای گفت: یا آدم، عهد بر تو گیرم؟ آدم گفت: یا رب، فرمان تو راست. خدای فرمود تا گوهری را از بهشت بیاوردند به سپیدی چون برف، به روشنایی چون آفتاب، آن که در حجر اسود است؛ دستهای کافران به آن رسیده است تا سیاه گشته. چون آن را حاضر کردند، خدای او را گفت: دست به آن فرو آر، تاکید عهد را. آدم دست به آن فرو آورد.



داستان ارزیابی

کلمات کلیدی :

 

روزی اعظم خانوم با مجله زن روز پیش غلامحسین خان رفت و گفت: غلامحسین خان! این مقاله فوق‌العاده است. فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردن روابطمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟ غلامحسین خان می‌گوید: حتماً! اعظم خانوم توضیح می‌دهد: این مقاله می‌گوید هر کدام از ما لیستی جداگانه از چیزهایی درمورد همدیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که اذیتمان می‌کنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردا این لیست را به همدیگر بدهیم، موافقی؟ غلامحسین خان لبخند زده می‌گوید: موافقم! آن روز غلامحسین خان کاغذی برداشت و در اتاق نشیمن نشست. اعظم خانوم  هم با کاغذ خودش به اتاق خواب رفت.



پیتر ماندی : تاج‌محل

کلمات کلیدی :

 

شاهزاده خرم (شاه جهان گورکانی) که در آتش عشق ارجمند بانو (ممتازمحل) می سوخت، پس از پنج سال انتظار، بالاخره در سال ۱۶۱۲ با او ازدواج کرد. شاهزاده هیچ زن دیگری را شایسته محبت و شیفتگی که نثار ممتازمحل می‌کرد، نمى دانست و اعلام کرد که ایشان از سایر زنان دربار برتر و دستور داد ارجمند بانو، این زن ایرانی تبار را با نام ممتازمحل و پسوند بیگم خطاب نمایند. 16 سال بعد شاهزاده جوان بر تخت طاووس هند نشست و به شاه جهان ملقب شد، آنها ۱۸ سال با یکدیگر زندگی کردند و ثمره این ازدواج ۱۴ فرزند بود که از آنها تنها 7 تن زنده ماند.



نامه ای از پدر

کلمات کلیدی :

 

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد. فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیزترین فرد ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند و هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند. سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید: مادرت کجاست؟! پسر گفت: سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد!



قانون زندگی

کلمات کلیدی :

تصاویر متحرک بسیار زیبا


 

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دو نفر آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در میان صخره ها تکه تکه خواهند شد.



خدا ما را می بیند

کلمات کلیدی :

 

اون وقت ها یخچال و فریزر کمتر بود، به همین دلیل اعظم خانوم هر روز می رفت خرید. یه روز وقتی داخل بقالی محل بود، شخصی پشت سرش از  بقال جنس خواست، اعظم خانوم دوباره دید دستی از بالای سرش پول رد و بدل کرد! اعظم خانوم کفری شد و به مشتری پشت سرش گفت: منو زیر دستات نمی بینی، که اینطوری دست از بالای سر من دراز می کنی!؟ مگر نمی گویید؛ ما ضعیفه ایم! پس کو اون جوانمردی و احترام؟



پاره آجر

کلمات کلیدی :

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی کم رفت و آمد می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، پسر بچه ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل برخورد کرد . مرد پا روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد. وقتی دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است، به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک، گریان و با اشاره دست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلج اش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کرد!