شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فرانتس کافکا : گردش ناگهانی

کلمات کلیدی :

 

 

‏اگر شب هنگام چنین می‌نماید که به طور قطع تصمیم گرفته‌ای خانه بمانی، و اکنون پس از صرف شام، لباس خانه به تن کرده‌ای، کنار میز، زیر چراغ نشسته‌ای و سرگرم بازی یا کاری هستی که در پایان آن، طبق عادت به بستر خواهی رفت، اگر بیرون خانه هوا بد است و از این رو خانه ماندن امری بدیهی می‌نماید، اگر تا این لحظه سر میز آن قدر دست به دست کرده‌ای که دیگر می‌ترسی بیرون رفتن از خانه باعث تعجب دیگران شود، اگر چراغ راه پله‌ها را خاموش کرده‌اند و درِ خانه بسته شده است، و اگر به رغم این همه، در پی احساسی ناخوشایند از جا برخیزی، لباس عوض کنی، بلافاصله با لباس بیرون ظاهر شوی، توضیح بدهی که باید حتماً بیرون بروی، سپس



شل سیلوراشتاین : عصیان زنانه

کلمات کلیدی :

 

بیا عزیزم، بیا یک تکه دیگر هیزم در آتش بیانداز، برایم کمی گوشت و لوبیا بار کن، بعد سراغ ماشینمان برو و لاستیک آن را عوض کن، حالا جورابهایم را بشوی و لباسهایم را رفو کن، بعد بیا عزیزم، بیا کنارم بشین و پیپم را پر از توتون کن، راستی اول پیژامه ام را بیار و یک قوری چای دیگر دم کن و بعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟ چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی؟



مدرسه حیوانات

کلمات کلیدی :

 

خرگوش اصرار داشت دویدن جزء برنامه درسی باشد. پرنده معتقد بود باید پرواز نیز گنجانده شود، ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت نیز باید در زمره آموزش‌های مدرسه قرار گیرد . شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات، دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود و بعد قرار شد همه حیوانات درس‌ها را یاد گیرند.



خوان رولفو : دشت سوزان

کلمات کلیدی :

 

 

اینجا همه‌ چیز بد بود، بدتر شد. هفته گذشته، عمه جاسینتا فوت کرد و روز یکشنبه، بعد از اینکه او را به خاک سپردیم، باران شدیدی گرفت. این موضوع پدرم را آشفته ‌کرد چون که محصول جو زیر نور آفتاب درحال خشک‌شدن بود. بارش بی‌مقدمه شروع شد، در امواج بزرگ آب باران، حتی به ما فرصت نداد که مشتی از جو برداریم، تنها کاری که از دست همه ما که آن لحظه در خانه بودیم، برمی‌آمد این بود که زیر آلونک ازدحام کنیم و قطره‌های سرد باران را نگاه کنیم که از آسمان می‌بارید و جو زرد رنگی را که تازه برداشت کرده بودیم، می‌سوزاند.



سه درس از الکساندر پادشاه یونان

کلمات کلیدی :

 

پادشاه یونان، الکساندر، پس از تسخیر حکومت های بسیار، در حال بازگشت به وطن، در بین راه، بیمار و به مدت چند ماه بستری شد. با نزدیک شدن مرگ وی، دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش خود را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته و فرمان دارم و مربوط به بعد از فوت می باشد. این فرامین را دقیقا اجرا کنید. فرماندهان ارتش موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاه اطاعت کنند.



داستان حضرت سلیمان

کلمات کلیدی :

 

زمان پیامبری حضرت داوود، درود و رحمت خداوند بر او باد، باغبانی به نام شمعیل باغ زیبایی داشت. در همان حوالی چوپان جوانی به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام بازگرداندن از صحرا از کنار باغ شمعیل عبور می داد. روزی که گوسفندان از بوی خوش باغ از خود بیخود شدند، به سمت باغ حرکت کردند، سرمد هر چقدر تلاش کرد نتوانست مانع خراب کاری آنها شود. بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانه ای تبدیل شد و او با عصبانیت از سرمد خواست که برای برقراری عدالت بینشان به نزد داوود بروند.



مثنوی جلال الدین محمد مولوی : شغال در خُمّ رنگ

کلمات کلیدی :

 

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت، بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز، سرخ، آبی و زرد ... شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند: چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟



سید محمد حسین شهریار

کلمات کلیدی :

27 شهریور ماه، روز ملی شعر و ادب

وقتی که اشعارم را برای مادرم می خواندم وی به طعنه می گفت: پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود! این سفارش ها از جانب مادر و اطرافیان هم زبان، باعث شد تا شهریار طبع خود را در زبان مادری بیازماید و یکی از بدیع ترین منظومه های جهان، به زبان آذری به نام حیدربابا سروده شود. اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش مشهود است.



صادق هدایت : طلب آمرزش

کلمات کلیدی :

 

باد سوزانی می وزید، خاک و شن داغ را مخلوط می کرد و بصورت مسافران می پاشید. آفتاب می سوزاند و می گداخت. آهنگ یکنواخت زنگ های آهنین و برنجی شنیده می شد که گام های شتران با آنها مرتب شده بود. گردن شترها لنگر برمی داشت، از پوزة اخم آلود و لوچة آویزان آنها پیدا بود که از سرنوشت خودشان ناراضی هستند. کاروان خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاک آلود خاکستری رنگ می گذشت و دور می شد. چشم انداز اطراف بیابان خاکستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود که تا چشم کار می کرد، روی هم موج میزد و بعضی جاها به شکل پشته های کوچک دو طرف جاده ممتد میشد.



پوران درخشنده : دخترها فریاد نمی زنند

کلمات کلیدی :

هیس!

مادربزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد: آره مادر، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه، مامانِ خدا بیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه، تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار امده. خواستگار، حاج احمد آقا، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم. گفتم: من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره. گفتند: هیس، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره. حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت: کجا بودم مادر؟ آهان. جونم واست بگه، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ. سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند: تو دیگه داری شوهر می کنی، زشته این بازی ها!



ایوان کوله‌کوف : زندگی در یک شوخی احمقانه

کلمات کلیدی :

 

 

خواب می‌بینم در یک شوخی احمقانه زندگی می‌کنم. این بار با یک آمریکایی و سوئدی. آمریکایی گاو می‌چراند و سوئدی پارلمان می‌سازد و من چَپَری دور کلبه‌ام. قصد من ساختن پرچینی‌ست، بلندتر از یک آسمانخراش، مصالح‌ام کافی نیست، به همین خاطر یواش‌یواش دل ‏و روده‌ی کلبه‌ام را درمی‌آورم. ‏باران شروع به باریدن می کند، بارانیِ سیاهم را می‌پوشم، تونلی زیر پرچین می‌کنم، می‌روم به دیدن آمریکایی که در باران آواز می‌خواند. ‏همدیگر را می‌شناسیم. معلوم می‌شود، نه از من، نه از کلبه‌ام و نه از ‏پرچین‌ خبر داشت.



دورتی . ف. زلیگس : با ارزش ترین چیز دنیا

کلمات کلیدی :

 

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل میز قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمی کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.



گابریل گارسیا مارکز : یادداشت‌های روزهای تنهایی

کلمات کلیدی :

 

روزنامه‌هایی را که اسم آنها به خاطرم نمی‌آید، چندین بار خوانده‌ام. ‏دیده‌ام که در آن مصاحبه‌ام را چاپ کرده‌اند! مصاحبه‌هایی که هیچ‌گاه ‏در آن‌ها شرکت نداشته‌ام!  نمی‌توانستم منکر آن‌ها باشم؛ چرا که ‏سطر به سطر افکار مرا منعکس کرده‌ بودند! بهترین مصاحبه‌ای که از من تا به امروز چاپ شده، با عبارت خیلی روشن و با سبکی بسیار خوب، در مورد زندگی‌ام، نه فقط در حیطه‌ی ادبیات، بلکه در زمینه‌ی عقیده‌ی سیاسی، ذوق شخصی، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها حرف زده است. دو سال پیش د‏ر روزنامه‌ی ناشناخته و کم‌تیراژی در شهر کاراکاس ، مصاحبه ای سر تا پا جعلی به چاپ رسید، اما مرا به وجد آورد!



احمد بیگدلی : قحطی اندیشه مرا می‌کشد

کلمات کلیدی :

اما من اصلا دوست ندارم بمیرم ...

نوشتن برای من حکم بیماری است، عشق و علاقه ای که بدون آن مریض می‎شوم می‎میرم. تصور این‎که یک روزی ننویسم، حال مرا مریض می‎کند. روزگاری فکر می‎کردم که دلبستگی‎های کمی در دنیا دارم، هرچند که همیشه فکر بچه‎هایی که در خانه دارم، وجود داشت. اما از وقتی که پای نوشتن به میان آمده می‎بینم حوصله مردن ندارم از خدا می‎خواهم که به من اجازه دهد که فرصت نوشتن تمام چیزهای نانوشته‎ام را داشته باشم. علایق مختلفی داشتم، سال‎ها خط نوشته و خوشنویسی کرده‎ام، تئاتر کار کرده‎ام و اما امروز همه این‎ها را گذاشته‎ام کنار چون بیمار داستان‎نوشتن شده‎ام. فکر می‎کنم خدا من را خلق کرده برای نوشتن و این پاسخ به نیاز درونی است. کتاب آنای باغ سیب نشان می‎دهد که فرم یکی از دغدغه‎های من است. من دنبال آن هستم که یک کار تازه و آرمانی از خودم را ارائه دهم. کاری که وقتی خواننده با آن روبه‎رو می‎شود فکر کند تا به‎حال چنین چیزی نخوانده است. فرم برای من تا آن‎جا اهمیت دارد که در عین تازگی بتواند ظرفیت بیان محتوای مورد نظر من را داشته باشد.



گلستان سعدی : عاقبت گرگ زاده گرگ شود

کلمات کلیدی :

 

نه در افسانه ها! حکایت کنند؛ گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار، در قله کوهی بلند، کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود. فرماندهان کشور برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند که هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری کرد و گرنه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان پایداری کرد.



حکایت برصیصا

کلمات کلیدی :

 

در میان قوم بنی اسرائیل عابدی به نام برصیصا زندگی می کرد و در راستای عبادت هایش به مقام قرب الهی رسیده بود. مردم بیماران روانی را نزد او می آوردند، او دعا می کرد، آنها سلامتی خود را باز می یافتند. روزی زن جوان بیماری را که از یک خانواده ی با شخصیت بود، برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتی در نزد برصیصا بماند تا شفا یابد. شیطان از فرصت استفاده کرد و به وسوسه گری پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زینت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چیزی نگذشت که معلوم شد زن باردار است، عابد خود را در تنگنای سخت دید، برای اینکه گناهش هوویدا نشود زن را کشت و در گوشه ای از بیابان دفن کرد.



پرومودا باترا : رمز و راز زندگی بهتر

کلمات کلیدی :




‏سال ها طول می کشد تا آبرو کسب کنیم ولی برای ریختن آبرو یک روز هم وقت نمی‌خواهد. یک ساعت هم زیاد است. در سال 1960، یک دوربین کانن از مغازه‌ای در توکیو خریدم. کانن در آن زمان خیلی معروف نبود. چند ماه بعد، ‏بر حسب تصادف وقتی از آمریکا به ‏هندوستان بر می‌گشتم در توکیو توقفی ‏داشتم و در آنجا تصادفاً از فروشگاه ‏کانن دیدن کردم تا دوربین50 ‏دلاری‌ام را که روشن نمی شد نشان دهم.



داستانک فقط دردش کم باشد

کلمات کلیدی :

 

پسرک کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت. همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های خرد شده قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم.



خوان رولفو : شبی که تنهایش گذاشتند

کلمات کلیدی :

 

فلیثیانو روئلاس، از کسانی که جلوتر ‌از او بودند، پرسید: چرا اینقدر یواش می‌روید؟ این‌طوری خوابمان می‌گیرد. مگر نباید زود آن‌جا برسید؟ گفتند: فردا کلة سحر می‌رسیم آن‌جا. این آخرین حرفی بود که از دها‌نشان شنید. آخرین حرف آنها. اما این را فقط بعد، روز بعد، به‌یاد آورد. سه تن از آنان جلو می‌رفتند، چشم دوخته به زمین، هم‌چنان که می‌کوشیدند تا از روشنایی شب بهره گیرند. این را هم گفتند، کمی زودتر، یا شاید شب پیش، که: چه بهتر که تاریک است. این‌طوری ما را نمی‌بینند. یادش نمی‌آمد کی گفتند. زمین زیر پا‌یش فکرش را پریشا‌ن می‌کرد. حالا که بالا می‌رفت، دوباره زمین را می‌دید. احساس کرد که به‌سوی او می‌آید، محاصره‌اش می‌کند، می‌کوشد خسته‌ترین جای تنش را بیابد و بالای آن قرار گیرد، روی پشتش همان‌جا که تفنگ‌ها‌یش را آویخته است.



حکایت هندی

کلمات کلیدی :

استاد بزرگ با مریدانش دسته جمعی با هم در جایی بیرون شهر زندگی می کردند. همه ی مرید های او موظف بودند سالها پیش او زندگی کنند و آموزش ببینند. روزی شخصی به استاد مراجعه می کند و می گوید شما چگونه به این قدرت دست یافتید که می توانید با نگاه، دیگران را شفا بدهید؟ وقتی من مرید شما شوم و در طی این همه سالی که  پیش شما بمانم، چه تمرین هایی باید انجام دهم؟ در طول روز چه کارهایی می کنیم؟



شارل بودلر

کلمات کلیدی :

 

حقیقت این است که شما خوانندگان من! هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان چه بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و چه بسا چیزهای نهان، آشکار خواهد شد و چه بسا قرن‌ها خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، چه بسا که پاره‌ای باور نکنند و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند و تنها مردمی اندک ‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقد می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.



برنده واقعی چه کسی است

کلمات کلیدی :

 

  پسر 8 ساله ی من دونده ی خوبی بود، در اکثر مسابقات مدال می آورد. روزی برای دیدن مسابقه ی او رفتم. در مسابقه ی اول مدال طلا را کسب کرد. مسابقه ی دوم آغاز شد، شروع خوبی داشت اما در پایان مسابقه حرکت خود را کند کرد و نفر چهارم شد! برای دلداری به سراغ او رفتم تا نکند به خاطر اول نشدن ناراحت باشد. پسرم خنده ی معصومانه ای کرد و گفت: بابا یه رازی بهت میگم ولی پیش خودمون بمونه. کنجکاو شدم. پسرم ادامه داد: من یک مدال بردم اما دوستم نیکولاس هیچ مدالی نبرده بود و خیلی دوست داشت یک مدال برای مادر پیرش ببرد. برای همین گذاشتم او اول بشود. پرسیدم: پس چرا چهارم شدی؟ خندید و جواب داد: آخه نیکولاس میدونه من دونده ی خوبی هستم. اگر دوم می شدم همه چیز را میفهمید.حالا میتونم بگم پام پیچ خورد و عقب افتادم.



آنتوان دوسنت اگزوپری : باد، شن، ستاره‌ها

کلمات کلیدی :

 

در جبهه‌ی مادرید به عنوان خبرنگاری به آنجا رفته بودم. آن شب در عمق پناهگاهی زیرزمینی با سروانی شام می‌خوردم. ‏وقتی تلفن زنگ زد، با هم حرف می‌زدیم. در بخشی طولانی درگیر شده بودیم: منظورم، حمله‌ای موضعی بود که حزب کمونیست، فرمان آن را صادر کرده بود. حمله‌ای بی‌ربط و مأیوسانه در این حومه‌ی کارگرنشین، به چند خانه‌ای که به دژی سیمانی تبدیل شده بود. سروان شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و به طرف ما می‌آید و می‌گوید: اولین کسانی که از بین ما خودشان را نشان بدهند و داوطلب بشوند...



آموزش یعنی پس انداز

کلمات کلیدی :

روز جهانی کودک مبارک باد!

در مهد کودک های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یه بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگرو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن!



دکتر وین دایر : مراقبه

کلمات کلیدی :

 

 

منیت چیست؟ عقیده ای که ما درباره ی خودمان داریم و همیشه همراه ماست. واقعا ما چه کسی هستیم. همه ی ما منیت داریم، گاهی اوقات برای ما سودمند، اما به هر حال سبب جدایی ما از خداوند می شود. منیت خود را توسط این افکار می سازیم: من با انچه انجام میدهم شناخته می شوم. با انچه انجام می دهم تعیین هویت می شوم و سبب می شود ما از انسانهای دیگر متمایز شویم. در حقیقت کارت ویزیت ما را دارایی ها، شهرت ها و ... تعیین می کنند.



ناپلئون هیل : موفقیت نامحدود

کلمات کلیدی :

همین حالا انجام بده!

یورگن یولدا دانشجوی دانشگاه کپنهاک، در یکی از تعطیلات تابستانی به‌عنوان راهنمای تور مشغول به کار شد. از آنجا که مشتاقانه و بیش از دستمزدش کار می‌کرد، بعضی از بازدیدکنندگان اهل شیکاگو از او دعوت کردند تا از امریکا دیدن کند. دیدار از مناظر واشنگتن دی.سی در مسیر شیکاگو هم جزء برنامه‌ی سفر او بود. وقتی به واشنگتن رسید، در هتل ویلارد، اتاقی گرفت، البته هزینه‌ی آن قبلاً پرداخت شده بود. شاد و سرحال در یک جیب، بلیط شیکاگو، در جیب دیگر کیفی حاوی پاسپورت و پول قرار داد. اما فاجعه‌ای به وقوع پیوست. وقتی می‌خواست بخوابد متوجه شد کیف پولش گم شده است! با عجله به پذیرش رفت. مدیر هتل به او گفت: هر کاری که بتوانیم انجام می دهیم. ولی صبح روز بعد کیف پیدا نشده بود. یورگن کمتر از دو دلار داشت. تنها، در کشوری غریب، نمی‌دانست چه باید کند. آیا با دوستانش در شیکاگو تماس بگیرد و به آن‌ها خبر دهد؟ به سفارت دانمارک برود و بگوید پاسپورت خود را گم کرده است؟ در دفتر پلیس منتظر بماند تا خبری شود؟ اما گفت: نه، هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌کنم. قبل از اینکه حقیقت ماجرا را متوجه شوید و ادامه داستان را بخوانید، شما بودید چه کار می کردید؟



سنجش عملکرد

کلمات کلیدی :

 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد سپس روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ها. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار آن فرد کاملا راضی است.



نا امیدی خردمند هم به زمین می زند

کلمات کلیدی :

 

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خویش شد. سراغ دوست دانای دوران کودکی خود را گرفت. مردم گفتند: او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است. خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید، او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش را بسته است. به دوست خویش گفت: تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی.



وودی آلن : بی بال و پر

کلمات کلیدی :

 

تئوی عزیز! راستی، زندگی هیچوقت نمی‌خواهد با من درست تا کند؟ ناامیدی مرا از پا درآورده است. سرم دنگ دنگ صدا می‌کند. خانم شویمر از من ادعای خسارت کرده ؛ چونکه روکش دندان‌هایش را آنطور که دلم می‌خواست ساختم، نه آنطوری که به دهان مضحکش بخورد! درست است، من نمی‌توانم مثل یک کاسب کار معمولی طبق سفارش کار کنم! به این نتیجه رسیدم که روکش دندان‌های او باید بزرگ و موج‌دار باشد؛ دندان‌هایی نامنظم، درهم و برهم که مثل زبانه‌های آتش از هر طرف بیرون زده‌اند! حالا طرف دلخور است، چون توی دهانش جفت و جور نمی‌شود. او خیلی بورژوا و ابله است، دلم می خواهد خرد و خمیرش کنم! سعی کردم دندان عاریه‌اش را به زور توی دهانش بچپانم اما مثل چلچراغ صد شعله، بیرون می‌زند. با این همه به نظر من زیباست. ادعا می‌کند که نمی‌تواند چیزی بجود! به من چه که او می‌تواند بجود یا نمی‌تواند! تئوی عزیز! من دیگر نمی‌توانم مدت زیادی به این وضع ادامه دهم! از سزان پرسیدم که حاضر است با هم شریکی کارگاهی بگیریم؟ اما او پیر و سست است. نمی‌تواند ابزارش را در دست نگه دارد، باید ابزار را به مچش بست، با این وضعیت دقتش را از دست می‌دهد. وقتی هم که دستش توی دهان مریض می‌رود، بیشتر دندان‌ها را می‌شکند تا آن که درست‌شان کند. چه می‌شود کرد؟



باربارا دی آنجلس : لحظه های واقعی

کلمات کلیدی :

 

این کتاب را نوشتم چون به درس ها و یادآوری های آن برای خودم نیاز داشتم. نوشتم داستان زندگی من هم، همچون بسیاری از زندگی های دیگر به لحظه های واقعی بیشتری نیاز دارد. این کتاب را نوشتم چون به عنوان یک نویشنده میدانم که همیشه مقتدرانه ترین راه خودیابی سکوت بوده است. در حقیقت گوش سپردن به سکوت، نوشتن آنچه که میشنوم و دانستن این مطلب که عبارات جاری شده از درون من به روی کاغذ وسیله ای برای یادگیری خودم و سپس دیگران می باشد تا در صورت تمایل از آن برخوردار شوند ...



آبراهام لینکلن

کلمات کلیدی :

 هر چه هستی همان باش، هر چه نیستی نگو کاش.

پدر آبراهام لینکلن کفاش سلطنتی بود و کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد. لینکلن پس از سالها تلاش و شکست، در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور امریکا برگزیده شد. اولین سخنرانی او در مجلس سنا بدین صورت گذشت. نمایندگان مجلس از اینکه وی رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالا بود. زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت قبل از آنکه لب باز کند و سخنی بگوید یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد: آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!



جک کانفیلد : عمل گرا باشید

کلمات کلیدی :

 

برای نشان دادن قدرت عمل، در سمینار هایم یک اسکناس 100 دلای را سر دست بلند می کنم و می پرسم: چه کسی این را می خواهد؟ تقریبا همه ی حاضران در جلسه دست بلند می کنند و بعضی با حرارت دستشان را تکان می دهند و بعضی حتی فریاد می کشند که آن را می خواهند، اما من سر جایم می ایستم تا سرانجام کسی از جایش بر می خیزد و آن را می گیرد. حالا آن شخص به خاطر تلاشش 100 دلار به دارایی خود افزوده است. از حاضران می پرسم: این شخص چه کاری کرد که دیگران انجام ندادند؟ او فقط از جایش بلند شد و اقدام کرد. کاری را که لازم بود انجام داد و به پول رسید؛ این دقیقا همان کاری است که اگر می خواهید در زندگی موفق شوید باید انجام دهید. باید دست به کار شوید و در اغلب موارد هر چه سریع تر دست به کار شوید، بهتر است.



داستان کوهنورد

کلمات کلیدی :

 

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک، و تاریک تر شد. سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد.



دوستت دارم پدر

کلمات کلیدی :

 روز جهانی کودک مبارک

مردی مشغول تمیز کردن ماشین مازراتی خودش بود که ناگهان پسر 5 ساله اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت تمام، دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه محکم زد، بدون اینکه متوجه باشد، او تنبیه کودکش را با آچاری که در دستش بود انجام داده بود!



معنای دوست داشتن واقعی

کلمات کلیدی :

 

خانواده فقیری در مزرعه ای کار و در کلبه کوچکی زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه آنچنان اسباب و اثاثیه‌ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می‌آمد که فقط شکم‌شان را به سختی سیر کنند. اما سالی از سالها بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند. روزی زن به نظرش رسید که از همه چیز بیشتر آینه نیاز دارند. از آنجایی‌که پول کافی برای خرید داشتند، آن را سفارش داد. یک هفته بعد سوار کاری بر اسب و بسته‌ای در دست سفارش را آورد.



همه هستی در درون شماست

کلمات کلیدی :

 

 مراقب کودکان باشیم

وقتی تریسی دختر وین دایر که در سال دوم دبستان درس میخواند از مدرسه به خانه بازگشت و با گریه به پدرش گفت: بیلی مرا دوست ندارد، بیلی مرا دوست ندارد. وین پرسید: آیا تو خودت را دوست داری؟ تریسی گفت: البته که دوست دارم. وین گفت: بسیار خوب همین کافی است.



شار مارگولیس : عشق

کلمات کلیدی :

دلیل اینکه مردها به قهر پناه می‌برند این است که می‌خواهند خود را از طغیان احساسات حفظ کنند 

سعی می کنم به پرسش هایی که بشر در طول هزاران سال در برابر آن گیج و سرگشته مانده است پاسخ دهم. پیام های شهودی از کجا می آیند؟ بعد از مرگ برای ما چه اتفاقی می افتد؟ ارواح چگونه می توانند حصار مرگ را برای صحبت کردن بشکنند؟ چگونه این پیام ها را ارزیابی کنیم تا مطمئن شویم آنها واقعاً به ما در راه رسیدن به یک زندگی هماهنگ به ما کمک می کنند؟



فلورانس اسکاول شین : ایمان

کلمات کلیدی :

 

ایمان واژه ای که همه ی ما آن را بسیار شنیده و در حقیقت معنای اصلی آن را فراموش کرده ایم. ایمان یعنی چه؟ اینکه من به خدا ایمان دارم. معنایش این نیست که من میدانم خدایی هست. داستان آن این نیست که من خدا و قدرت خدا را قبول دارم. به این معنی است که همه چیز خداست و من غیر از خدا نمی بینم. معنای ایمان زمانی برای ما ملموس میشود که به این گفته پولس برسیم که میگفت: من می دانم که به چه کسی ایمان دارم! ایمان محظ است و مطلق، خالی از اما و اگر، اگر آرزویی می کنیم و برآورده نمیشود، یا در کمی ایمان ماست و یا صلاح ماست، در نقص نگرش ماست!



فرانتس کافکا : بیرق شهر

کلمات کلیدی :

 

به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتی چه‌بسا نظم موجود بیش از اندازه بود. مسئله‌‌ی راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌های ارتباطی بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجام کار، قرن‌ها وقت آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین عقیده‌ی رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کندی صورت گیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هر کس می‌توانست به سهم خود در ریختن شالوده‌ی برج تعلل کند. دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصل کار این است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. در مقایسه با این فکر، هر موضوع دیگری فرعی و بی‌اهمیت است. همین که چنین فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن این برج به حیات خود ادامه خواهد داد.



زویا پیرزاد : چراغ ها را من خاموش می کنم

کلمات کلیدی :

  

 

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بی فایده است. آدمها آنقدر زود عوض می شوند، آنقدر زود که تو فرصت نمیکنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است ...



جیم ران : پنج قطعه‌ اصلی از پازل زندگی

کلمات کلیدی :


ما هر روز آرزوی نظم جدیدی را برای تغییر در زندگی داریم. ما هر روز آرزو داریم کتابی را بخوانیم که بتواند افکار ما را به دانش جدیدی سوق دهد. هر روز می‌خواهیم فعالیت جدیدی را آغاز کنیم. ما می‌توانیم هم‌اکنون یا هفته‌ی بعد یا ماه بعد و یا سال بعد آغاز کنیم. همچنین می‌توانیم هیچ کاری انجام ندهیم.



جک کانفیلد : مبانی موفقیت - شایعه پراکنی

کلمات کلیدی :

 

در طی اولین تدریسم در دبیرستان متوجه شدم که شایعه‌ی بی‌اساس چقدر قدرتمند است. قبل از اینکه کلاس‌ها شروع شود، به اتاق استراحت معلمان رفتم. یکی از آموزگاران قدیمی نزد من آمد و گفت: شنیده‌ام که دوون جیمز در درس تاریخ در کلاس توست. سال گذشته در کلاس من بود. آدم خیلی شروری است. خوش باشی! می‌توانید تصور کنید وقتی وارد کلاس شدم و دوون جیمز را دیدم، چه اتفاقی افتاد. هر حرکت او را بررسی می‌کردم. منتظر بودم تا علائم وحشی‌گری را که همکارم گفته بود، در او مشاهده کنم.



عرفان نظر آهاری : دانه می کاریم

کلمات کلیدی :

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت. اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را. اولی گفت: آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جستجوی حقیقت دوید. آنگاه دوید و فریاد برآورد: من شکارچی ام، حقیقت شکار من است. او راست می گفت: زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت. اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت، دست هایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود. خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد. این چیزی بود که او نمی دانست. دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم. و دانه کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند. بی بند و بی تیر و بی کمان. و آن روز، آن مرد، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید. پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت.

همه ی ما در حال تغییریم بدون اینکه بخواهیم.



ویلیام هارت : ایمان بدون عمل

کلمات کلیدی :

 

مردی بیمار می شود و برای درمان به نزد طبیب می رود. طبیب بعد از معاینه مقداری دارو برای او تجویز می کند. مرد به دکتر خود ایمان دارد. به خانه بر می گرد د و بجای خریدن داروها می نشیند و نسخه را می گذارد، شمع و عود برایش روشن می کند و بعد با احترام تمام نسخه را می خواند، دو قرص صبح، دو قرص بعد از ظهر و دو قرص شب و با احترام نسخه را می بندد و در بلندی می گذارد تا الوده نگردد! بعد از چند روز می بیند حالش بهتر نمی شود! باز سراغ طبیب میرود و می گوید خوب نشده ام! طبیب به او می گوید:



داستان سکاکی که شیفته علم بود

کلمات کلیدی :

  

 

سکاکی؛ کارد و چاقو سازی دوازده علم از دانش های ماوراءالنهر را بدست آورد! اما داستان وی چه بود و چگونه به این مرتبه رسید. وی در ابتدا آهنگری بیش نبود، روزی از روزها با دست خود صندوق کوچکی درست کرد و قفل عجیبی به آن زد که وزن صندوق با قفل روی هم فقط یک قیراط یعنی چهار جو میانه، (مثقال هیجده قیراط است) بیشتر نبود! او آنرا به عنوان هدیه نزد سلطان برد اما برخلاف انتظار، سلطان و اطرافیانش چندان اعتنایی به وی نکردند. همان لحظه، مردی وارد مجلس شد و همه حاضرین احترام زیادی برای او قائل شدند. سکاک پرسید: تازه وارد چه کسی است که این قدر مورد احترام سلطان و سایرین واقع شدند؟ گفتند: دانشمند است.



اریسون سووت ماردن : ریسمانی بنام عادت

کلمات کلیدی :

 

در حقیقت هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است. اما هر بار که یک عمل را تکرار می کنیم این نخ را ضخیم تر و با تکرار عمل نهایتا این نخ تبدیل به طناب بلندی می شود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد. پول و ثروت مانند زنبور است، اگر روش نگهداری آن را بلد باشید، عسل می دهد وگرنه نیش می زند و پرواز می کند. کسانی که نمی توانند از درآمد کم خود پس انداز کنند، با درآمد زیاد هم قادر به پس انداز نخواهند بود.



اکنات ایسواران : راه عشق

کلمات کلیدی :

 

مهانداس کارامچاند گاندی در سیزده سالگی، هنگامی که هنوز به دبیرستان می‌رفت، ازدواج کرد. او بعدها نوشت: چنین سنی برای ازدواج بسیار کم و مضحک است. ولی کاستوربای همسرش دختری جذاب بود و گاندی به سرعت آموخت ‏که نقش شوهری هوسران، حسود و سختگیر را بازی کند. این دو ، ‏صاحب خواسته‌ها، خُلق و خوی خاص خود بودند و ازدواجشان از همان ‏ابتدا جنجال به همراه داشت. گاندی در ذهن کودکانه‌ی خود چنین می‌انگاشت ‏که معلم کاستوربای است. ولی سال‌ها بعد دریافت که کاستوربای با شکیبایی خود سرمشقی برای او بوده و تعلیمش می‌داده است.



روزجهانی وبلاگ

کلمات کلیدی :

 

از سال ۲۰۰۵ میلادی، گروهی از وبلاگ‌نویسان جهان به این باور رسیدند که فرهیختگان وبلاگ‌نویسی باید یک روز اختصاصی در تقویم داشته باشند، تا در این روز با فرهیختگان دیگری از جای جای دنیا آشنا شوند و احیاناً وبلاگ‌های‌شان را برای همیشه به علاقمندی‌های‌شان بیافزایند.



دیپاک چوپرا : راز قوت قلب!

کلمات کلیدی :

 

 

روزی در فرودگاه نیویورک منتظر پرواز بودم، اعلام شد پرواز ما لغو شده است و مسافران باید برای کسب اطلاعات به سالن هفت مراجعه کنند. وقتی به سالن رسیدم، متوجه صف طولانی جلوی یکی از باجه ها شدم. همه ی مسافران خشم و عصبانیتشان را سر مأمور صدور بلیت، خالی می کردند. آنها از لغو شدن پروازشان، عصبانی و مضطرب بودند و مدام از او می پرسیدند: ما باید چه کار کنیم؟! مأمور فروش بلیت در حالی که توضیحاتی می داد، خسته و کسل به نظر می رسید و با هر اعتراضی شانه هایش خمیده تر از قبل می شد. وقتی نوبت من رسید، تصمیم گرفتم



خالق اینترنت پروفسور تیم برنرز لی

کلمات کلیدی :

 

 

ششم اوت 1991 پروفسور تیم برنرز لی مخترع و پدر وب و مدیر کنسرسیوم شبکه تارگستر جهانی، نخستین وب سایت را ساخت و آن را در شبکه شبکه ها قرار داد. در همان زمان به زبانی ساده به همگان آموخت که چگونه برای خود تارنما بسازند و حرفشان را بدون سانسور، ترس و نگرانی از تعرض بیان کنند. پروفسور لی برای این کار مهم پولی نگرفت، حق الامتیازی قرار نداد، آن را به ثبت نرساند تا استفاده از اینترنت در سراسر جهان رایگان باقی بماند.



باربارا دی انجلس : آیا تو آن گمشده ام هستی؟

کلمات کلیدی :

عشق تجربه ای اعجازگونه و قدرتمند است

در ابتدا هر دیدار، هر گفت و گو و هر لحظه، بسیار درست و بی کم و کاست به نظر می رسد، اما در حقیقت و به زودی این جاذبه و شیفتگی، به یک رابطه تبدیل می شود و ما با دشواری های شریک شدن زندگی خود با یک انسان روبه رو خواهیم شد. هفته ها به ماه ها مبدل می شوند و روزی از خود می پرسیم، آیا این شخص برای من مناسب است؟  



باور و توانستن

کلمات کلیدی :

 

در قسمت هایی از آمریکای جنوبی نوعی حشره زندگی می کند که طبق فرضیه مربوط به حرکت در فضا، بعلت حجم بدن و وزن حشره نسبت به وسعت بالها قادر به پرواز نیست ولی چون حشره از حقایق علمی و غیر قابل انکار آگاه نیست، پرواز می کند!



جیووانی گوارسکی : اعتراف به گناه

کلمات کلیدی :

 

ایتالیا دره‌ی پو، دوره‌ی انتخابات، غروب ساعت 8 شب، دُن کامیلو، کشیش محلی، عقاید و نظریات خود را درباره‌ی کاندیداهای چپ به وضوح بیان کرده است. تنگ کلاغ‌پر، همانطور که او به طرف خانه‌اش برمی‌گشت، ‏موجودِ گت‌ و گُنده‌ ایی از طرف پرچین به طرف ایشان، خیز برداشت! وجود دوچرخه و بسته‌ محتوی هفتاد تا تخم مرغ که به دسته‌ی چرخ آویزان بود حسابی دست و پای دُن کامیلو را تو پوست گردو، گذاشته بود. در نتیجه کتک جانانه‌یی نوش جان کرد! ضاربِ نا به‌ کار، بی‌درنگ چنان فلنگ را بست، انگار ظلمت شب، دهن وا کرد و قورتش ‏داد. دُن کامیلو لام تا کام از این داستان به دیار البشری چیزی نگفت. ابتدا برگشت خانه‌، تخم مرغ‌ها را جای امنی گذاشت، بعد رفت کلیسا تا در محراب با مسیح (مجسمه) مشورت کند. کاری که همیشه در موارد، دودلی و بلاتکلیفی انجام می داد. ‏او معتقد است، این مسیح نیست که سخن می‌گوید، بلکه مسیح من یا بهتر بگویم، "ندای وجدان" است.



سخت ترین و آسان ترین کار دنیا

کلمات کلیدی :

 

ساده ترین کار دنیا قول دادن است. قول دهید به همه دانشجوها نمره 20 دهید. قول دهید عصر پسر بچه کوچکتان را به پارک می برید. قول دهید آخر هفته به کوه خواهید رفت. قول دهید پایان ترم حتما کتونی آدیداس برای دخترتان خواهید خرید. و البته ویلا برای ژیلاجان و از این حرف ها. اما موقع عمل؛ هیچکدام را انجام ندهید! شانه هایتان را لیز کنید تا تمام چیزها از روی شانه یتان سر بخورند. در حقیقت چیزی بر ضمه شما نماند! قاعدتا خیال ما منطبق با تئوری ها و قول های داده شده نمی باشد.



اعتماد به خدا یعنی آرامش مطلق

کلمات کلیدی :

 

یه توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه. یه توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه. بستگی داره تو دست کی باشه .یه توپ بیس بال تو دست من 6 دلار می ارزه. یه توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 5 میلیون دلار می ارزه. بستگی داره تو دست کی باشه!



نادر ابراهیمی : قلب کوچک

کلمات کلیدی :

روز دختران مبارک

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌در حقیقت مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم ... یا ...  نمی‌دانم ... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است تو قلب خیلی کوچولو و تمیز من، خانه داشته باشد.



آخه من دخترم!

کلمات کلیدی :

 

مادرم یک چشم نداشت! در کودکی بر اثر حادثه یکی از چشمانش را از دست داده بود. کلاس سوم دبستان بودم. برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مادرم عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم. در حقیقت همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها با تعجب به مادرم نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه ی خود را به نحوی که مادرم متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گه گاه یادم می‌افتاد که مادرم یک چشم ندارد. روزی برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مادرم او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد!



روز دختران مبارک

کلمات کلیدی :

 

دُختر از ریشه ی دوغ است که در میان مردمان آریایی به معنی شیر بوده است. ریشه  واژه دختر «دوغ دَر» بوده به معنی شیردوش زیرا درجامعه ی کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود، به  Daughter  در انگلیسی توجه کنید،  gh در انگلیسی کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی داشته و «خ» تلفظ می شده، همچنین در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر  Doogh-thar  و در پهلوی دوخت تلفظ می گردید. دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شده است.



مداد سفید

کلمات کلیدی :

 روز مداد مبارک

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچ کسی به او کار نمیداد همه می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری! یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد. ماه کشید، مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد. صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد!



کن بلانچارد : مرد صورت زخمی

کلمات کلیدی :

 

در آن سفر، ما 25 نفر بودیم. ژوئن، هوا به شدت سرد، زمستان، آن سال در کانادا یک عالمه برف باریده بود. آب رودخانه بالاتر از حد معمول بود. راهنماهای ما درباره‌ی شرایط غیر معمول رودخانه توضیح دادند، اما هیچ‌کدام از ما آنقدر نگران نبودیم که بخواهیم برگردیم. دو تا از خانواده‌ها بچه داشتند، بقیه زن و شوهر بودند. در آن جمع، مردی صورتش زخمی بود و قیافه‌ی زشتی داشت. راستش را بخواهید، به نظرم، آدم خبیث و بد جنسی می‌رسید. بچه‌ها پشت سرش او را صورت زخمی می‌نامیدند، نه تنها از چهره، بلکه از حرف زدنش هم می‌ترسیدند. صداش خشن و زمخت بود و باعث می‌شد هر کلمه‌ اش مثل خرناس به نظر برسد. او با همسرش پیش هم می‌ماندند، اجتماعی نبودند، برای همه‌ی ما خوشایند و مناسب بود.



مایکل برناردبکویت : ما و جهان هستی

کلمات کلیدی :

 

 

طبق آیات کتاب مقدس می توانیم بگوییم ما تصویر خدا هستیم و شبیه به او. می توانیم بگوییم، ما راه دیگری هستیم که جهان هستی از طریق ما به توانایی های خودش پی می برد. می توانیم بگوییم، ما سرزمینی بیکران از امکان های کشف نشده هستیم. همه اینها حقیقت و درست هستند!



داستان مشارکت

کلمات کلیدی :


مشارکت یعنی خود را صادقانه ورق زدن. مشارکت یعنی با ادب درد خود را گفتن. مشارکت یعنی حقیقت و جمع را باور کردن. مشارکت یعنی گفتن و رها کردن! مشارکت یعنی آرامش پیدا کردن. مشارکت یعنی من و تو ما شدن. مشارکت یعنی غرور را زیر پا گذاشتن. مشارکت یعنی از تجربه خود گفتن، نه نمایش دانش. مشارکت یعنی برای دل خود بگویم نه برای تایید دیگران. یادت باشد و یادم باشد با مشارکت حالمان خوب شود، نه به قیمت دل شکستن و خراب کردن حال یک همدرد! اما داستان آن و ببینیم اگر همه یک دل و یک صدا چیزی را طلب کنیم نصیب ما می شود یا این افسانه ای بیش نیست.



پتر هانتکه : اظهارات شاهد عینی

کلمات کلیدی :

 

بنابر اظهارات شاهد عینی حادثه به شرح زیر رخ داده است: نخست، جوان کم‌سن و سال که از لحاظ ذهنی عقب‌مانده است سلانه‌سلانه از ساختمان بیرون می‌آید، بعد در حالی‌که غرغرکنان با خود چیزی می‌گوید، در محوطه‌ی حیاط سراغ دستگاه چغندرپاک‌کنی می‌رود، بعد قیم جوان مهجور از انباری بیرون می‌آید، مرد قیم محفظه‌ی دستگاه را پر از چغندر می‌کند، با یک دست تیغه‌ی عمودی دستگاه را بالا می‌برد و با دست دیگر یکی از چغندرها را به زیر تیغه می‌کشد، دسته‌ِ تیغه را به سمت پایین می‌فشارد، کله‌ِ چغندر را قطع می‌کند، و به این ترتیب طرز کار دستگاه را به جوانک کم‌عقل یاد می‌دهد، جوانک ناقص‌العقل سر تکان می‌دهد، مرد قیم دسته‌ی تیغه را به دست او میدهد و خود یکی دیگر از چغندرها را تا انتهای ساقه به زیر تیغه می‌سُراند.



فلورانس اسکاول شین : به یگانه قدوس، اهانت نکن

کلمات کلیدی :

 

جایی که رویا نیست قوم گردنکش میشوند. یعنی اگر امید و آرزو نباشد انسان از تنگدستی و محدودیت عصیان می کند. اگر رویایی در سر نداشته باشید چه بسا در ظاهر سخت کار کنید و باز هم به جایی نرسید. رویا یعنی اینکه به وضوح ببینید به کجا دارید میروید. یعنی چشمتان را به هدف بدوزید. همه کسانی که به کارهای بزرگ دست زده اند و در اموری از این توفیق یافته اند. همین کار را کرده اند جیمز جی هیل که خط راه آهن سراسری شمال را ساخت گفته بود: پیش از کشیدن خطوط راه آهن با گوش باطن خود صدای تلق تلق واگن های قطار و سوت آنها را شنیده بود. البته موانع زیادی سر راهش قرار داشت. اما رویایی که در سر داشت چنان دقیق و روشن بود که از آن چشم بر نداشت یکی از خوش اقبالی هایش این بود که همسرش به او اعتقاد داشت. میگویند برای اینکه رویایی به حقیقت بپیوندد دو تن باید حضور داشته باشند.



از آسمان طلا می بارد!

کلمات کلیدی :

 بمناسبت روز پرستار

همه کارهایم رنگ و بوی خدایی دارد. هر روز برکت و نعمت خدا را در زندگیم مشاهده می کنم به ویژه امروز منتظر تجلی برکات فراوان الهی هستم. با شور و شوق فراوان و ایمانی نیرومند بیرون میروم تا آنچه را که باید به دست من صورت بگیرد را به انجام رسانم. تنها خداوند منشا توانگری و برکت بیکران من است. روزیم از خداست. همین که سر به بالین میگذارم به خوابی عمیق فرو میروم و برای روز موفقیت آمیزم خدا را شکر می کنم و به آسانی می آسایم و می دانم خوابم ذهن و تنم را شاداب تر و تازه تر می کند و برای فردایی بهتر و زیباتر آماده می شوم. فردا را به دور از هر افسانه ای مشغول به کار می شوم زیرا حقیقت روشن و بیدار است. به تو اعتماد می کنم تا مسائلم با نظم الهی حل شود و مرا به داستان موفقیت و شادمانی و توانگری برساند زیرا تو عاشق و مشتاق من هستی.



پائولو کوئیلو : کوتاه‌ترین قانون دنیا

کلمات کلیدی :

 

‏یک گروه از خردمندان دور هم جمع شدند تا کوتاه‌ترین قانون اساسی دنیا را به وجود آورند. قرارشان این بود که اگر شخصی ‌توانست در مدتی که روی یک پای خود بایستد، قوانینی را که باید بر زندگی انسان حاکم باشد را وضع کند، عنوان خردمندترین شخص را به دست می‌آورد.