شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مارجوری کمپر : خوبی خدا

کلمات کلیدی :

 

لینگ تان پیش از هر چیز، بیش از هر چیز و بعد از هر چیز، خودش را مسیحی می دانست این بود که وقتی خانم شریدی گفت: کمی از خودت برایم بگو. لینگ بی معطلی گفت: من مسیحی خوبی هست! بعد روی صندلی اش راست تر شد، مثل شاگرد ممتازی که به معلمش جواب درست داده باشد. مشاور کاریابی نه لبخند زد نه سرش را بلند کرد. نگاهش هنوز به کاغذهای زیر دستش بود، بله خب، حتما همین طور است که می گویی دخترجان، ولی من منظورم این بود که از سابقه ی کارت بیش تر بگو، توی این برگه ها می بینم که در بیمارستان لانگ بیچ برای دوره ای آموزش عملی پرستاری ثبت نام کردی، ولی تا آخر ادامه ندادی! لینگ سرش را پایین انداخت. پرسیدم چرا؟



نقش باور در زندگی

کلمات کلیدی :

 

در باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلو گرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او به راحتی وزنه را بلند کرد.



کن بلانچارد : بازی زندگی

کلمات کلیدی :

 

کشیش اینطور شروع کرد: وقتی پسربچه بودم، مادربزرگم در بازی مونوپولی استاد بود. هر وقت ما دو تا با هم بازی می‌کردیم، او کاملاً منو شکست می‌داد و در پایان بازی، صاحب همه‌چی بود. جاده‌ی عریض، پارک و هر چیزی که بگی! اون همیشه به روی من لبخند می‌زد و می‌گفت: جان، بالاخره یه روز این بازی رو یاد می‌گیری. یه سال تابستون خونواده‌ی جدیدی به خونه‌ی مجاور ما نقل مکان کردند. اونا یه پسر داشتن که از قضا اونم در بازی مونوپولی استاد بود. ما هر روز با هم بازی می‌کردیم و من واقعاً پیشرفت کردم!



داستان رنگ زرد

کلمات کلیدی :

 

در شهری، طبیبی رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، او را مزیتی خاص در بر می گرفت؛ وی از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، ترس و مرگ مصون میماند، مردم او را باور داشتند و در ذهن آنها هیچ چیز مبرم‌تر از رنگ کردن و هیچ چیز مسرت ‌بخش‌تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود! در شهر تنها مرد جوانی به رنگ زرد فکر نمی‌کرد. فلسفه اش این بود که فردا هم وقت داریم. اما وقتی فردا می‌آمد او کار را همچنان به فردا می‌انداخت!



حضرت حق و داوود

کلمات کلیدی :

 

به حضرت داوود وحی آمد: ای داوود! خانه را پاک گردان تا بر تو مهمان آیم. عرض کرد: خدایا، آن خانه کدام است که لیاقت پذیرایی تو را داشته باشد؟ وحی آمد: دل بنده ی مؤمن! عرض کرد: ای دانای توانا، چگونه پاک گردانم؟ وحی آمد: آتش عشق در او زن، تا هر چه غیر ماست سوخته گردد!

رسم عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن   یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن



استیو چندلر : پاسخ رد به درخواست کار

کلمات کلیدی :

 

زمانی که با مدرک زبان انگلیسی از دانشگاه بیرون آمدم، شرکت‌ها از استخدام من استقبال نکردند، زیرا عقیده داشتند همه‌ی مردم که انگلیسی بلد هستند. رشته‌ی تحصیلی من به درد آن‌ها نمی‌خورد. با فکر کردن‌های بسیار، تصمیم گرفتم در یکی از روزنامه‌های محلی، گزارش‌های ورزشی بنویسم. ناگفته نماند که از زمان دبیرستان، هیچ گزارشی هم ننوشته بودم! اما متاسفانه در پاسخ درخواست کار من، به من اطلاع دادند که بزرگ‌ترین مشکل این است که سابقه‌ی گزارش‌نویسی ندارم. این ایرادی بود که شرکت‌های دیگر هم بر من وارد کرده بودند. با خودم فکر کردم وقتی هیچ کدام‌تان به من کار نمی‌دهید، چگونه می‌توانم تجربه به دست آورم و برای خود سابقه ایجاد کنم؟!



داستان سنگ تراش

کلمات کلیدی :

 

 

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خداوند او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که روزی حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!



زاویه ی نگاه زیبای کودکان

کلمات کلیدی :

 

روزی از روزها پدر ثروتمندی، فرزند خود را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در راه پدر از فرزندش پرسید: خب به من بگو، سفر چگونه بود؟ آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟



گیل لیندن فیلد : پیروزی افکار موفق

کلمات کلیدی :

 

در دو سال گذشته این سومین کاری است که به آن مشغول هستم. در ابتدا فکر می‌کردم با شروع کار جدید، نیازهایم برطرف می‌شوند، اما هر بار ‏چیزی درست شبیه بار پیش رخ می‌دهد و احساس خستگی بیشتری می‌نمایم. شاید مشکل اصلی این بود که مایل نبودم کارهای سخت انجام دهم! اما مطمئناً هر بار که شغلم را از دست می‌دادم، با مشکلات مالی و اجتماعی و حتی مشکلات عاطفی سخت‌تری مواجه می‌شدم.



دکتر علی شریعتی : هنوز برای مردن زود است

کلمات کلیدی :

 

روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم. تا هرچه دورتر بیفتم، تا هرچه دیرتر بیفتم، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین!



گرنویل کلینرر

کلمات کلیدی :

 

 

 در حقیقت به دلایل گوناگون از جمله وفاداری زوج‌ها به هم در میانشان و یا داشتن ظاهری زیبا و باوقار، پرندگان در داستان‌ ها و افسانه‌ های سراسر زمین جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند اما همیشه در داستانها این طور نیست. پیرمرد به طرف استخر رفت، تکه نانی از جیب کت خود درآورد و آن را ریز ریز کرد، تا جایی که می توانست آن را دور تر از خود روی آب ریخت. غازها جمع شدند و سر تکه های نان به جان هم افتادند. اما قو اعتنایی نکرد، گویی غذا را ندیده است و انگار غذا خوردن با دیگر پرندگان را کسر شان خود می دانست.



ابوبکر عتیق نیشابوری : قوم لوط

کلمات کلیدی :

 

اهل سدوم زنان را فرو گذاشتند و نسل منقطع شد، لوط، برادر زاده ابراهیم مردم را نهی کرد از چند چیز، قمار، پای کوفتن، عورت برهنه کردن، به غنج و ناز راه رفتن، جعد فرو گذاشتن، آستین تنگ کردن و کارهای زشتی که قلم شرمش آرد بر نوشتن و بازگوی آن! پیش از آن هیچکس آن زشتی ها نکرده بود، حتی در افسانه های کهن. براستی حقیقت و عبادت فراموش گردیده بود! از دعاهای لوط، به امر رب جلیل، جبرئیل با دوازده فرشته به دروازه ی شهر سدوم در کنار رود اردن نازل گشت، اما بر هیئت غلامان تنومند! و گفتند به دختران لوط: ما را ماواء بود، امشب. دختران گفتند: جایی بد افتادید که مردان این شهر بد فعل اند، مگر به خانه ی پدر ما صواب باشد. گفتند: بشوید و او را خبر رسانید. اما لوط اندوه گن شد به آمدن ایشان از آن که فعل بد آن قوم می دانست. زنش واهله بر بهانه ی آتش و ساختن طعام برای میهمانان از خانه خارج شد و همسایگان را خبر داد که به خانه ی ما غلامان تنومند آمده اند. داستان صفت ایشان را، چنین و چنان باز گفت.



چگونگی حل مساله

کلمات کلیدی :

 

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند. برای حل این مشکل شرکت اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد کار می کرد.



هانس کریستین اندرسن : جوجه اردک زشت

کلمات کلیدی :

 

به دنیا آمد، جوجه‌اردک بود، زشت و متفاوت. زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های طویله. چقدر زشت‌ها را دوست ندارند جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌ها. همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش. چقدر از تفاوت‌هایش ناراحت بود، چقدر خودش را دوست نداشت. چقدر از آفرینشش ناراضی بود. چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند در طویله‌ ی تاریک و سرد. تمام آرزویش همین بود. تنها بود، خیلی تنها. فکر می‌کرد کم است برای این طویله و چقدر طویله کم بود برای او. همین‌که دوستش نداشتند، همین‌که هیچ دوستی نداشت، همین‌که زشت بود، همین‌که تنها بود.



قایم باشک !

کلمات کلیدی :

 

 

 

رییس شرکت به دلیل مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترها مجبور شد با منزل ما تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل را گرفت. آرشان کوچولو به تلفن جواب داد و گفت: سلام. رییس پرسید: بابا خونس؟ صدای کوچک 5 ساله گفت: بله. رییس پرسید: می تونم با او صحبت کنم؟ اون خیلی آهسته گفت: نه! رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با من یا همسرم صحبت کنه، گفت: مامانت اونجاست؟ آرشان گفت: بله. رییس پرسید: می تونم با اون صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک آرشان گفت: نه! رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید:  آیا کس دیگری آنجا هست؟ آرشان زمزمه کنان پاسخ داد: بله، آقا پلیسه!



ابوبکر عتیق : داستان سبا

کلمات کلیدی :

 

 

ناحیتی بود میان اردن و فلسطین، آبگیری خرم، فرسنگ در فرسنگ، دریای آب ایستاده، و آن را به سنگ و قیر برآورده بودند، سه در آهنین بر آن نهاده، سالی که آب پیش بودی یا مبانه و یا کم، درها را می گشادند، رودی بزرگ آب می رفت. بر دو جانب، شهرها و روستاها آباد در نعمت طاغی و باغی، تکذیب کردندی رسولان را و کافر شدندی از حقیقت و نعمات. اگر از آن میوه بر زمین افتادی، نخورندی، میوه بر سله های ایشان بر سر می افتادی، دست کس به آن نارسیده از آن خوردندی. فرستادگان گفتند: می خورید نعمتها ، شکر کنید به توحید و طاعت و خدای آمرزنده.



داستان نفرت

کلمات کلیدی :

 

شخصی یکی از دوستان قدیمی خود را ملاقات کرد که با یکدیگر روزهای دشواری را در سلول اردوگاه های اجباری نازی گذرانده بودند، از او پرسید: آیا نازیسم را بخشیده ای؟ دوستش پاسخ داد: خوب, نه! من آنها را نبخشیده ام. هنوز هم در آتش نفرت از آنان می سوزم. مرد به ملایمت گفت :در آن صورت آنها هنوز هم تو را در زندان دارند. آنتونی ملو می گوید: دشمنان ما کسانی نیستند که از ما بیزارند بلکه آنهایی هستند که ما از آنها بیزاریم.

بدترین زندانها یک قلب بسته است.



داستان شیوه تغییر تفکر

کلمات کلیدی :

 

ساعت 9 صبح بانک شهر یکی از کشور های پر جمعیت! دزد فریاد کشید: با همه هستم، حرکت نکنید! پول مال دولت است، زندگی به شما تعلق دارد! همه به آرامی روی زمین دراز بکشید! این شیوه تغییر تفکر نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن. هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که مدرک داشت به دزد پیر که سواد نداشت گفت: بیا تا پول ها را بشماریم تا بفهمیم چقدر بدست آورده ایم؟



توماس آلوا ادیسون : ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد

کلمات کلیدی :

 

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همان روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالاً پدر با شنیدن این خبر سکته میکند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پدرش در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.



گیزلا السنر : نادان

کلمات کلیدی :

 

‏آن‌ها در کنار یکدیگر بودند و همه به یک اندازه می‌دانستند و باور داشتند آنچه می‌دانند بسیار است. یکی در میان‌شان بود که به اندازه‌ی آن‌ها نمی‌دانست و به او می‌گفتند: نادان. نام او تریبول بود. وقتی شنید نادان است، فروتن شد، خود را پنهان کرد تا دیگر کسی او را نبیند.



داستان نگرش

کلمات کلیدی :

 

دنیس ویتلی معتقد است، آنچه کسی را برنده می کند، توانایی ذاتی، استعداد و یا ضریب هوشی او نیست. ابزار برنده، نگرش شماست نه استعدادتان؛ نگرش معیار کامیابی است. اما داستان امروز. پسر بچه ای به همراه دوستانش قرار بود برای بازی در نمایشنامه ای تست دهد .مادر او بسیار نگران بود که چه اتفاقی می افتد .روز برگزاری تست مادر به دنبال بچه اش رفت .پسر با خوشحالی به طرف مادر دوید و گفت :من انتخاب شدم تا در جمع تشویق کنندگان باشم و دوستانم را تشویق کنم !جان ماکسول می گوید : به گمان من انسان برای موفقیت در زندگانی باید بتواند در چهار زمینه استاد شود : مناسبات، تدارکات، نگرش و رهبری.



ترس

کلمات کلیدی :

 

ژوزف مورفی می گوید: تردید اغلب همراهتان است، اما آن را لعن نکنید تردید بخشی از هویت انسان است. فقط از طریق گذشتن از میان تردید است که می توان به حقیقت رسید! تردید و ترس دو لبه تیغ هستند که هستی آدم را به دو نیم میکنند! پس برای رهایی از ترس و تردید به آغوش نیلوفری خداوند پناه ببریم.



ناصر غیاثی : تاکسی نوشتِ دیگر

کلمات کلیدی :

 برنده جایزه کتاب طنز 1386

چه بعد از ظهر یک شنبه ی زیبایی، هوا آفتابی، سرما سوزان و خیابانها خلوت، سه چهار ساعتی هست که دارم کار می کنم. گرسنگی امانم را بریده، مسیرم را می اندازم طرف رستوران تازه افتتاح شده ی ارکیده. هوس کوبیده با برنج دارم.  می رسم، دنبال جای پارک می گردم، می بینم آنطرف خیابان پیر مردی ایستاده و دست تکان می دهد. شلوار کهنه ای به پا دارد و تک پیراهنی به تن و یک جفت کفش رو فرشی به پا. دور می زنم و جلوی پایش ترمز می کنم. سوار می شود: گوتن تگ! و من هم سلام می گویم. آدرس می دهد. آنطرف شهر است. در انتهای شرق برلین. مسیری طولانی. نه، انگار یکشنبه دارد زیبا تر می شود. گور پدر گرسنگی. یک ساعت دیر تر غذا می خورم.



جین وبستر : بابا لنگ دراز

کلمات کلیدی :

 

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دور دست است دست یابند! و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط  و داستان می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.



یوهان ولفگانگ گوته

کلمات کلیدی :

 

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند، اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند، اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد،اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند، اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد، اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان‌هاست، اما اگر «عزت نفس نداری» هیچ نداری.



داستان سطل

کلمات کلیدی :

 

 

دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات میکنند. یکی از انها بسیار عبوس و پژمرده دل بود به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از اولی پرسید: ببینم چته چرا ناراحتی؟سطل عبوس و دلگیر پاسخ میدهد انقدر منو ته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام. می دونی پر بودن برایم مهم نیست، همیشه خالی به اینجا برمیگردم. سطل دومی خنده اش میگیرد و خنده کنان میگوید تو چرا اینطور فکر میکنی؟ من همیشه خالی اینجا می ایم و پر برمیگردم. اگر تو هم مثل من فکر میکردی میتوانستی شادتر زندگی کنی.



ارزش انسان ها

کلمات کلیدی :

 

 

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.  رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم. پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد: ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.



حسرت، پر پرواز را می شکند

کلمات کلیدی :

 

پرستاری استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ را جمع کرده و پنج حسرت را که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده است. اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن. حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم. حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم. حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم. حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.



علاقه به کار

کلمات کلیدی :

 

در داستان زندگی به کاری مشغول شوید که به آن علاقه دارید یا به آنچه که تاکنون مشغولید علاقه مند شوید. روزی از فرمانروایی پرسیدند: تو که چند سال پیش پینه دوزی بیش نبودی چطور به فرمانروایی رسیدی؟!  گفت: در حقیقت من فقط پینه دوز خوبی بودم!



داستان قدر

کلمات کلیدی :

 

 

قدر، اندازه و مقدار، فرا رسد در آن شب هر حادثه و کاری که باید واقع شود، و آن بر اساس حکمت از یکدیگر مجزا و مشخص و هر کدام در ظرف زمان و مکان معلومی به وقوع پیوندد! دل هوای پرواز کند، چشم بهانه ی باریدن گیرد، زبان زمزمه ی نیایش، دست ها تشنه ی دعا، نسیم رحمت ربانی وزیدن گیرد، ابرهای فاصله کنار روند و روح انسان سبز شود، فرشتگان برای نیایش بال گسترانند و دل هوای عرش کند. آن شب که نامیدش قدر!



ماری بکت : چرا زنده ایم!؟

کلمات کلیدی :

 

امید برای همه وجود دارد. اگر نمیرید می‌توانید به کمک آن زندگی کنید، هر روز! هر انسان زنده‌ای، دلیلی برای زنده بودنش دارد، هرچند که آگاهانه به آن نیندیشیده باشد. دلخوشی های کوچک و بزرگ زیادی زندگی را فراگرفته است که حتی بدبین‌ترین و مایوس‌ترین آدمها را نیز به ادامه‌ی حیات وامی‌دارد!



راغب‏ اصفهانی : عید فطر

کلمات کلیدی :

کیست این پنهان مرا در جان و تن      کز زبان من همى گوید سخن!

واژه‌ی عید از ریشه ی عود به معنای بازگشت باشد به روزهایی که مشکلات از جمعیتی بر طرف ‌شود، بازگشت به پیروزی‌ها و راحتی‌ها. کلمه‌ی فطر را از فطرت‏ برگرفته‌اند به معنای سرشت، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان باز گردد و آلودگی‌ها از میان ‌رود، بنابر این عید فطر، بازگشت به خویشتن خویش است. فطرة‏ دلالت ‏بر نوع‏ خاصی از آفرینش و خلقت تعبیر می‏شود. خداوند خلق را فطر نموده است و این فطر یعنی ایجاد کردن شئ به‏ شکلی بدیع و تازه بر کیفیتی که فعلی از افعال از آن صادر شود.



تا اوج ناامیدی

کلمات کلیدی :

 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت: آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم: بلی. فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم.



فرزند دختر

کلمات کلیدی :

  

 

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ، ﺯﻥ و ﺷﻮﻫﺮی ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩند. ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭیﺷاﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.



به تماشا سوگند و به آغاز کلام

کلمات کلیدی :

 

خداوند اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده ، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری، بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه ی زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. یعنی مثل خودش خدایی. تا اون وقت اراده کنی و بشه اون چه که باید بشه. آمین.



دکتر بن جانسون : همه چیز انرژی است!

کلمات کلیدی :

 

تو قوی ترین ایستگاه فرستنده دنیا هستی. به زبان ساده، هر انرژی با فرکانس خاصی در حال ارتعاش است. چون تو هم انرژی هستی، پس با فرکانس خاصی در حال ارتعاش هستی. چیزی که فرکانس تو را در هر لحظه تعیین می کند فکرت و احساست در آن لحظه است. همه خواسته ها و آرزوهای تو نیز از انرژی ساخته شده اند و در حال ارتعاش هستند. وقتی روی چیزی که می خواهی تمرکز می کنی، در واقع درحال تغییر ارتعاش اتم های آن هستی و باعث می شوی آن چیز به سمت تو و برای تو به ارتعاش درآید.



قلم، باقی، دقیق و عمیق!

کلمات کلیدی :

 

قلم، زبان عقل، معرفت، احساس انسان‌ها، بیان کننده اندیشه و شخصیت صاحب آن و زبان دوم مردمست. هویت، چیستی و قلمرو قلم بسیار گسترده‌تر از آن است که در بیان بگنجد. هرگونه رشد و پیشرفت، پیروزی و آرامش و معرفت و شناخت، ریشه در قلم دارد. تمدن‌ها، تجربه‌های تلخ و شیرین و علوم با نوشتن ماندگار می‌شوند و آیندگان مملو از تجربه و پر از راه‌حل‌هایند. هر کس می‌تواند قلمی را بین انگشتانش بفشرد و فرمانش دهد که بنگارد و هر آنچه را از مخیله صاحب انگشت تراوش می‌کند، بنویسد. قلم، تخریب می‌کند. می‌سازد. واقعیت‌ها را آشکار می‌کند. آشکارها را نهان می‌کند. به واقع قلم، معجزه‌ای جاودان است!



خوب باشیم

کلمات کلیدی :

خوب بودن ساده ترین کاری است که از یک انسان متعادل و دارای شخصیت بر می آید، خوب بودن یعنی زندگی سالم داشتن، حق کسی را پایمال نکردن، به دیگران احترام گذاشتن، دروغ نگفتن، صداقت و تعامل بجا و غیر افراطی، طبیعی است که رعایت این ویژگی ها باعث میشود که تا دیگران وقتی درباره شما سخن میگویند، شما را خوب معرفی کنند و بگویند فلانی آدم خوبی است و همین خوب بودن میزان قابل توجهی جذابیت راستین شما را افزایش میدهد. در حقیقت بسیاری از موفقیت های واقعی و معادلاتی که برای کسب موفقیت تعریف میشود تنها در گرو راه حل های بسیار ساده ای مثل خوب بودن است!

 


مردی که دلش میخواست بگوید سیب!

کلمات کلیدی :

 

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد. می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند.می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.  می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.



به خداوند چه بگوییم

کلمات کلیدی :

 

مولاى من، تویى سرور و منم بنده و آیا رحم کند بر بنده جز سرور او؟ مولاى من اى مولاى من، تویى مالک و منم مملوک و آیا رحم کند بر مملوک جز مالک؟ مولاى من اى مولایم تویى عزتمند و منم خوار و ذلیل و آیا رحم کند بر شخص خوار جز عزیز ؟ مولاى من اى مولاى من تویى آفریدگار و منم آفریده و آیا رحم کند بر آفریده جز آفریدگار؟ مولاى من اى مولاى من تویى بزرگ و منم ناچیز و آیا رحم کند بر ناچیز جز بزرگ؟



عرفان نظر آهاری : دو قدم مانده به پایان جهان

کلمات کلیدی :

 داستان خداشناسی درخت!

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت . رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود!



ه مثل هیکات

کلمات کلیدی :

 

ماه حالتی ناپایدار و عجیب دارد، اعمال قدرت می‌کند. به ندای او لبیک می‌گوید، مد آب. نقل است که ماه‌زدگانِ مجنون، به کامل یا هلالی شدن ماه پاسخ می‌دهند. ماه دو چهره دارد، یکی روشن است و دیگری تاریک. در طرف روشنش، دایانا، بانوی شکارچیان، حکم‌رانی می‌کند، اما طرف تاریک قلمرو الهه‌ی دیگری است. الهه‌ای که با چشم ظاهر دیده نمی‌شود. هیکات، ملکه‌ی دوراهی‌ها. که در افسانه ‌ها گفته‌اند در جهنم نیز حکم‌رانی می‌کند. تاریکی فرا می‌رسد. بدر کامل ماه شب چهارده بر گرده‌ی آسمان سوار می‌شود و سالِ رفته، کم کم رخت برمی‌بندد. ما هم دو چهره داریم. ما هم بر سر یک دو راهی ایستاده‌ایم، خیر و شر، روشنایی و تاریکی. الهه‌ای در ماه سکنی گزیده‌است. دعا کنید، شما را نبیند.



زنجیر عشق

کلمات کلیدی :

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت از سرکار به خانه برمی گشت، زنی را دید که ماشینش خراب شده و ایستاده بود. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خود را معرفی کرد و گفت: اگر اجازه بفرمایید من کمکتان می کنم. زن گفت: صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شما را می رساند. وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و در صندوق عقب را بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟  اما او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام، روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همانطور که من به شما کمک کردم، اگر شما واقعا می خواهید که بدهیتان را به من بپردازید، باید این کار را انجام دهید، نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شود.



مثنوی جلال الدین محمد مولوی : مارگیر بغداد

کلمات کلیدی :

 

 

مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. ابتدا خیلی ترسید, امّا بعد از ساعتی تصمیم گرفت آن را به شهر بیاورد تا مردم تعجب کنند و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و بدین واسطه از مردم پول بگیرد. او اژدها را کشان کشان, تا بغداد آورد. همه فکر می‌کردند که اژدها مرده است، اما او زنده و در سرما بی حرکت شده بود. مثل دنیا که در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای روح است.



توقف در ضلع حجر اسماعیل!

کلمات کلیدی :

 

روی پــرده ی کعبه، این آیه حک شده است: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ. و من هنـوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم: بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهـربانم. ما حتی مهربانی خدا را هم در ظرف کوچک خودمان می سنجیم.



رضایت یا طمع

کلمات کلیدی :

پادشاه کشوری از زندگی خود راضی نبود، علت را نمی­دانست. روزی در کاخ امپراتوری قدم می­زد، هنگامی که از آشپزخانه عبور ­می کرد، صدایی شنید، ترانه ای. به دنبال صدا، متوجه آشپز شد. روی صورتش برق سعادت و شادی نشسته بود. بسیار تعجب کرد و از او پرسید: چرا اینقدر شاد هستی؟! آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک کارگر هستم، تلاش ­می­کنم تا همسر و بچه­ام را شاد کنم، ما خانه­ای حصیری داریم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم. پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.



چه کسی مرا آفرید؟

کلمات کلیدی :

نایت اسکین

 

شخصی از دختر بچه ای پرسید: میدانی تو را که آفریده؟ دختر لحظه ای به فکر فرو رفت ،سپس رو به صورت آن شخص نگریست و گفت: البته که میدانم .خداوند! خداوند بخشی از مرا آفریده است! مرد پرسید: منظورت از بخشی از من چیست!؟ دخترک پاسخ داد: خداوند مرا کوچک آفرید و بقیه ام را، بر عهده ی من گذارد. به نظر من انسان دو خالق دارد: خداوند و خودش . خداوند خالق بالقوه آدمی است، باید استعدادها و توانمدیها و جنبه ها و واقعیت های وجود خود را از مرحله بالفعل در آورد و خلق نمود!



گواراترین چیز در جهان

کلمات کلیدی :

 حقیقت داستان و افسانه 

 

براساس داستان ی، روزی جوانی هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن را برای استاد پیر خود ببرد. جوان پس از مسافرت چهار روزه، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقداری از آب را سر کشید و لبخندی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آب قدردانی کرد. جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.  اندکی بعد، استاد به یکی از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.