شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

تصمیم ناآگاهانه نداریم!

کلمات کلیدی :

 

بخشی از اراضی پایین‌دست دهکده شیوانا نشست کرد و در نتیجه آن، گودال‌های عمیقی در مزارع ایجاد شد، این مساله همه ساکنان کشاورز منطقه را ترساند. آنها برای چاره‌جویی نزد شیوانا آمدند. شیوانا گفت که باید با خبره‌های این کار مشورت کنند. برای این منظور از سرزمین‌های دور و نزدیک دو نفر از خبره‌ترین افراد آشنا به زمین و معماری را دعوت کردند تا به دهکده بیایند و در این مورد نظر دهند.



شری کارتر اسکات : ایمان راسخ

کلمات کلیدی :

 

 

مردی که ایمان راسخی به خداوند داشت هر روز خداوند را نیایش می‌کرد و معتقد بود اگر جایی مشکلی بروز کند، خدا او را از مهلکه نجات می‌دهد. یکی از روزها بارندگی شد. روستا را سیل گرفت و همه شتابان پا به فرار گذاشتند. چند نفری سوار بر اتومبیل از کنار خانه‌ی او می‌گذشتند. به او اصرار کردند که سوار اتومبیل شود و جانش را نجات دهد. اما مرد جواب داد: خداوند مرا نجات می‌دهد!



پائولو کوئیلو : سرنوشت

کلمات کلیدی :

 

مردی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت که به چوپانی برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدتی درباره ی زندگی  صحبت کردند. بعد صحبت به وجود خدا رسید. مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را پر کرد! بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس! صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت. سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است، آن کوهها، آگاهی پروردگارند؛ و آوای انسان، سرنوشت او. آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد. خداوند پژواک کردار ماست!



دکتر علی شریعتی : علی (ع)

کلمات کلیدی :

 

چه رنجی بزرگتر از این که ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد، چه رنجی بالاتر از این که کسانیکه می بینیم در چه سطحی از معنویت، از آگاهی، از منطق و از انصاف هستند، باید از علی و از مکتب علی سخن بگویند و مردم را با علی آشنا کنند، چه رنجی بالاتر از اینکه در این دنیا یک ملتی، یک گروهی هست که مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده، ولی باید از فقر، از خواب، از تخدیر، از تفرقه، از کوتاه اندیشی، از بدبینی، ضعف و ذلت رنج ببرد؛ و چه رنجی بالاتر از اینکه الان می بینیم نسل قدیم ما که به علی و به مذهب علی وفادار مانده، قدرت زایندگی و حرکت خودش را از دست داده و به جمودو توقف دچار شده و نمی تواند نسل آینده را به تاریخ و فرهنگ و مذهب علی پیوند بدهد و آنچه را که شهدای بزرگ شیعه و علمای بزرگ شیعه و بزرگان و فداکاران و مردم عاشق شیعه به این نسل سپرده اند، نمی تواند به نسل بعد از خود انتقال دهد.



کوشک چهل ستون در محضر شاه عباس

کلمات کلیدی :

 

شخصی از شیخ بهایی پرسید: سخت میگذرد، چه باید کرد؟ گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدا را شکر که می گذرد و نمی ماند!



جک کانفیلد

کلمات کلیدی :

 

‌گویند بازرگان معروفی مُرد و البته یکراست به بهشت نرفت، معلوم است به کجا رفت. تازه می‌خواست لم دهد و سیگار برگش را دود کند که ناگهان دستی، ضربه‌ی دوستانه‌ای به پشتش زد و صدای نه چندان لطیف بازاریابی که در روی زمین هم مرتباً موی دماغش می‌شد، به گوشش رسید: خوب، خوب، جناب آقای اسمیت! همان‌طور که فرمودید به سر قرار آمدم و در خدمت‌تان هستم. بازرگان با تعجب پرسید: کدام قرار؟! بازاریاب گفت: چطور به خاطر نمی‌آورید؟ هر دفعه که در زمین به دفترتان می‌آمدم، مرا مورد لطف و عنایت خود قرار می‌دادید و می‌فرمودید که قرارمان باشد در آن دنیا!



آلبرت اینشتین : بود یا نبود خدا!

کلمات کلیدی :

 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالشی ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد. استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ شاگرد پاسخ داد: بله, آقا. استاد گفت: اگر خدا همه چیز راخلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست, خدا نیز شیطان است. شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟ استاد پاسخ داد: البته. شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد، آیا تاکنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شیئی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شیئی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد.



سلطان العارفین

کلمات کلیدی :

 

ماه مرشد بر بالای بسطام بود، سخن میگفت. مهتاب بود. او مشتی نور بر مزار بایزید پاشید، بر سنگی چلیپایی که مناجاتی بر آن کنده بودند. گفت: 1166 بهار از این مزار میگذرد. او که اینجا خوابیده است و نامش سلطان العارفین است. روزگاری کوچک بود و نام او طیفور، از او شب های بسیاری به یاد دارم، که هر کدامش ستاره ای است، شبی از همه درخشانتر بود و آن شبی است که او هنوز کودک بود، خوابیده و مادرش نیز خواب بود.



عرفان نظر آهاری : داستان تقدیر

کلمات کلیدی :

 

نفس که میکشم، با من نفس می کشد. قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد. اما وقتی که می خوابم، بیدار می ماند تا خواب هایم را تماشا کند. او مسئول آن است که خواب هایم را تعبیر کند، فرشته ی همراه من، موکل مهربان. اشک ها و دعاهایم را یادداشت می کند، آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند. وقتی می بیند دلتنگم، کمی نور می گیرد و در دلم می ریزد، تا دلم کوچک نشود. به فرشته ام میگویم: از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟! من کی به رویا هایم میرسم؟ میگویم: من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدیر می ترسم.



اسوه خوبی ها، حضرت سلیمان بن داوود

کلمات کلیدی :

 

حضرت داوود درود و رحمت خداوند بر او باد، اراده داشت که هیکل (پرستشگاه اورشلیم) را بسازد اما خداوند وعده فرمود پسرش سلیمان آنرا اتمام خواهد نمود، لذا وی اموال بسیاری از طلا، نقره، مس، آهن و مقداری زیاد چوب سرو فراهم کرد. حضرت سلیمان یکی از چهار نفری است که بر سراسر زمین! فرمانروایى داشته است. به امر خداوند، فرمان بر تمام موجودات در اختیار سلیمان بود! بعد از هفت سال کار هیکل به پایان رسید. با آن همه اختیارات و مقامات، با تمام حشمت و شکوه و قدرت بى نظیر حکومتی، یاد نداشت که روزى را به بطالت به شب رسانده باشد.



برتولت برشت : تمهیداتی علیه زور

کلمات کلیدی :

 

روزی که آقای کوینر، متفکر، در تالاری، رو به جمعیتی کثیر علیه زور سخنرانی می‌کرد، متوجه شد که مردم از برابرش پا پس می‌کشند و متفرق می‌شوند. سر برگرداند و به پشت خود نگاه کرد... زور! ‏زور از او پرسید: چه می‌گفتی؟ ‏آقای کوینر جواب داد: به نفع زور سخنرانی می‌کردم. ‏بعد از آنکه آقای کوینر تالار را ترک کرد، شاگردانش سراغ پایمردی‌اش را گرفتند. آقای کوینر جواب داد: پایمردی من برای آن نیست که همراه ستون فقراتم درهم شکسته شود. به ویژه باید عمری طولانی‌تر از زور داشته باشم. ‏سپس آقای کوینر این داستان را تعریف کرد:



داستان شمع فرشته

کلمات کلیدی :

 

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد. پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. شبی پدر رویای عجیبی دید.دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.



آرت بو خوالد : چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد؟

کلمات کلیدی :

 

هیچکس نمی تواند به شما اسرار نگارش طنز و هزل را بیاموزد. لذّت و درک آن از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و من نمی توانم این اسرار را به هیچکس انتقال دهم جز به پسرم. آن هم از طریق وراثت. داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند: مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه مباشر پرسید: جرج از خانه چه خبر؟ جرج (مباشر) گفت: خبر خوشی ندارم قربان. سگ شما مرد! مرد ثروتمند گفت: سگ بیچاره. پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ جرج: پرخوری قربان!



احمد دادجویی : سر دلبران

کلمات کلیدی :

 

یکی از عرفا از یکی از اغنیا پرسید: دنیا را دوست داری؟ گفت: بسیار. عارف پرسید: برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت: بله. عارف گفت: در اثر کوشش آن چه می خواهی بدست آوری؟ گفت: متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام. عارف گفت: این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای، چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟



ملاقات با خدا

کلمات کلیدی :

 

پسرکی میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به پارکی رسید، پیرمردی را دید که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیر مرد گرسنه به نظر میرسید، پسرک هم احساس گرسنگی میکرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیر مرد عذا را گرفت و لبخندی به کودک زد.



کاترین رایان : مراقب آنچه می گوییم باشیم!

کلمات کلیدی :

 

هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه می‌رفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه‌های دیگر گم کنم. در حقیقت عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی‌سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح می‌دادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان می‌آید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم. زندگی سایه‌وار من به همین شکل می‌گذشت تا این که لنی به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴٢ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی‌ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی‌ام کسی مرا می‌دید، لنی!



هزینه دوست داشتن

کلمات کلیدی :

 

شیوانا با جمعی از شاگردان بیرون شهر زیر درختی نشسته بودند. زنی میانسال و دست فروش از راه رسید و شیوانا را شناخت، سلام کرد و گفت: مرا میشناسید؟ همان کسی هستم که بیست سال پیش، تازه ازدواج کرده بودم چند مرتبه برای مشکلم نزد شما آمدم و از شما مشورت گرفتم و شما جوابی دادید که الان تازه متوجه ان شده ام.خواستم به خاطر درس خوبی که دادید تشکر کنم. شیوانا با تبسم پرسید: هنوز دوستش داری! و زن با نگاهی غم زده گفت: آری، ولی میتوانست بهتر از این باشد! شاگردان شیوانا از زن خواستند تا داستان خود را تعریف کند.



داستان عشق

کلمات کلیدی :

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته است. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن داستان را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم. زن با تعجب پرسید: چرا!؟



تاثیر دعای مادر در داستان قصاب و موسی

کلمات کلیدی :

 

روزی حضرت موسی (درود و رحمت خداوند بر او) در خلوت خویش از خدای مهربان سئوالی پرسید: آیا کسی هست که با من وارد بهشت شود؟ خطاب میرسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب میرسد: مرد قصابی در فلان محله. موسی می پرسد: میتوانم به دیدن او بروم؟ خطاب میرسد: مانعی ندارد. فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفت و مرد قصاب را ملاقات کرد و گفت: من مسافر هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟



عرفان نظر آهاری : نامه های خط خطی

کلمات کلیدی :

 

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت میشوم، همانی که وقتی دلش میگیرد و بغضش میترکد٬ می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را میبندد و میگوید: من این حرفها سرم نمیشود. باید دعایم را مستجاب کنی. همانی که گاهی لج میکند و گاهی خودش را برایت لوس میکند، همانی که نمازهایش یک در میان قضا میشود و کلی روزه نگرفته دارد، همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف میزند و گاهی بدجنس میشود. البته گاهی هم خودخواه٬ گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری بتوانی من یکی را تشخیص دهی. البته میدانم که مرا خیلی خوب میشناسی، تو اسم مرا میدانی، میدانی که کجا زندگی میکنم و به کدام مدرسه میروم، تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا میدانی، تو میدانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است، اما ... 



ابوبکر عتیق نیشابوری : ابراهیم و شکستن بت

کلمات کلیدی :

 

 

جشنی بود که سه روز به دشت بیرون شدندی و نمرود همه را بار دادی، او را بی واسطه بپرستیدندی. و ابراهیم را هم با خود ببردند. اما از راه بازایستاد و عصابه ای بر سر ببست و خود را بیمار ساخت و گفت ابراهیم: رنجورم. او را بگذاشتند و برفتند. ابراهیم تیشه ی از آن پدر را به دست نهاد و به بتخانه شد. هر چه نیرو داشت می زد. کرد ایشان را خرد، مگر آن بت مهین که ایشان را بود بر بالایی نهاده، وی را نشکست، تبر بر گردن او نهاد تا حواله بر وی کند، تا مگر ایشان باز می گردند، پندارند که او کرده است با ایشان.



اسپنسر جانسون : فروشنده یک دقیقه‌ای

کلمات کلیدی :

 

من نه، می‌گویند؛ یک آمریکایی برای شکار به کانادا رفت. از آنجا که بهترین تازی شکاری را به او داده بودند احساس خوشبختی می‌کرد. اسم تازی شکاری فروشنده بود. آمریکایی برای اولین بار در عمرش در کمتر از دو روز آنقدر پرنده شکار کرد که نمی‌دانست با آنها چکار کند. از میزبان کانادایی خود به خاطر این محبت تشکر کرد و گفت: این بهترین تازی شکاری است که در عمرم دیده‌ام. امیدوارم دفعه‌ی دیگر که به اینجا می‌آیم همین تازی نصیبم شود.



پائولو کوئیلیو : لذت زندگی

کلمات کلیدی :

 

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از حقیقت و واقعیتی که در اطرافت میبینی، فقط لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو هم که فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی! در همین موقع هزار پایی از کنار آنها میگذشت. میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟!



چوپان و پیرمرد

کلمات کلیدی :

 

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد. نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد، نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته. پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی داستان را دید پیش آمد و گفت: من چاره کار را می‌دانم. 



راز ثروتمند ماندن!

کلمات کلیدی :

 

شاهزاده خانمی ثروتی روز افزون داشت. به همین دلیل بزرگان شهر تلاش می کردند نظرش را جلب کرده و با او ازدواج کنند. به تمام خواستگاران جواب رد می داد و به هیچ مردی روی خوش نشان نمی داد. اما او کاری کرد که همگان را متعجب ساخت. در عین ناباوری اشراف و بزرگان، او از پسری فقیر و یتیم، اما کاردان و درستکار! که در کاروان های تجاری اش کار می کرد خواستگاری نمود! نزدیکان گفتند: شان شما این نیست شاهزاده خانم، از چه چیز این پسر خوشتان آمده است؟ او حتی از شما کم سن تر است؟! شاهزاده خانم گفت: از امانتداری و کاردانی اش خوشم می آید! شاهزاده خانم در برابر تمام تمسخر ها و ناسزا گفتن ها یک تنه ایستاد و از عموی آن پسر خواست تا صیغه عقد را بین آنها جاری کند. عمو صیغه را خواند و شاهدین و حاضرین داشتند مکان را ترک می کردند. پسر با حیای داستان که خودش را حالا داماد می دید بلند شد تا برود اما شاهزاده به او چنین گفت:



قدرت بخشش پارسیان

کلمات کلیدی :

 

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد . روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود . بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذا با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگی قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید ، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.  زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد. مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.



فیروزه جزایری دوما : عطر سنبل عطر کاج

کلمات کلیدی :

 

اسم پسر عمویم فرید است یعنی بی مانند، در آمریکا، بچه ها او را Fart head کله گوزی صدا می زدند. اسم دوستم نگار، آدم را یاد شورش می اندازد، برادرش آرش Rash، اوایل نمی فهمید چرا هر وقت اسمش را می گوید، مردم می خندند و می پرسند خارش هم دارد؟! همه ما که مهاجرت می کردیم میدانستیم در آمریکا با هزار جور مشکل روبرو می شویم، اما هیچ وقت فکر نمی کردیم اسم مان این قدر دردسر ساز شود. پدر و مادرمان کف دستشان را بو نکرده بودند که روزی از جایی سر در می آوریم که اسم ها تک سیلابی است؛ جایی که ویلیام میشود بیل، سوزان میشود سو، نمی دانم چرا ریچارد می شود، دیک!



یوستین گردر : راز فال ورق

کلمات کلیدی :

 

هانس! تو یک پدر، یک مادر، چهار مادربزرگ و پدر بزرگ، هشت جد و جده و ... داری. این هرم به شکل تصاعدی مدام گسترش می یابد و هرچه عقب تر برویم تعداد این افراد بیشتر و بیشتر می شوند. این به این معنا است که این همه انسان از بیماریهای زمان کودکی، جنگ و بلایای طبیعی جان سالم به در برده اند تا تو به دنیا بیایی. به عبارت دیگر، حتی یک نفر هم از اجداد تو قبل از بزرگ شدن و بچه دار شدن از بین نرفته است. چرا که از این هزاران نفر حتی اگر یک نفر از بین می رفت، الان تو اینجا نبودی.



جک کانفیلد: کودک درون و چراغ جادو

کلمات کلیدی :

شیطنت را فراموش نکنید؛ حتی اگر فیلسوف ترین فرد در روزگارتان هستید!

وو، گدایی مستمند در خیابان یکی از شهرهای چین، با کاسه‌ی گدایی‌اش جلوی عابران را می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. روزی گدا شاهد عبور مرکب با شکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: روز بخت و اقبال من رسیده. ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد.  آنگاه شادمانه منتظر ماند. هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، وو کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد.



در گمرک

کلمات کلیدی :

 

در گمرک بین المللی دختر خانمی که یک موصاف کن برقی نو از کشوری دیگر خریده بود، از پدر روحانی می خواهد به او کمک کند تا این مو صاف کن را در گمرگ زیر لباسش پنهان کند و بیرون ببرد تا خانم جوان مالیات ندهد! پدر روحانی در خصوص خواسته ی دختر خانم می گوید: باشه! ولی به شرط این که اگر پرسیدند من دروغ نمی گویم. دختر که چاره ای نداشت شرط را می پذیرد. در گمرگ مامور می پرسد: پدر! آیا چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟



مدیریت زمان و مکان

کلمات کلیدی :

 

مردی سوار بر بالن در حال حرکت، ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید؛ کجا هستم؟ تا ببینم به موقع به قرارم می رسم؟ مرد روی زمین گفت: شما در ارتفاع ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴' ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱' ۳۷ هستید. مرد بالن سوار گفت: شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین جواب داد: بله، از کجا فهمیدید؟ مرد بالن سوار: چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود، به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و نمی دانم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟ مرد روی زمین گفت: شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار پاسخ داد: بله، از کجا فهمیدید؟ مرد روی زمین: چون شما نمی دانید کجا هستید. به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید، انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند!



اهلیت یا خویشاوندی

کلمات کلیدی :

 

 

گفت: ای معلم چه چیز واجب است که انجام دهم تا بر حیات جاودانی کامیاب شوم؟ فرمودند: چگونه در کتاب نوشته شده؟ او در پاسخ گفت: دوست بدار پروردگار خود را و خویش خود را، دوست بدار خدای خود را بالاتر از هر چیزی به تمام دل و خرد خود، خویش خود را مانند خودت دوست بدار. یسوع مجدد فرمود: به درستی که من تو را می گویم برو و اینچنین کن، حیات جاودانی تو را خواهد بود. آنگاه شاگرد گفت: خویش من کیست؟



قانون زندگی

کلمات کلیدی :

 

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد. آب در عین لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود مصمم تر است. سنگ، پشت اولین مانع می ایستد. اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.



دانشگاه استنفورد

کلمات کلیدی :

 

 کلاس کم کم ساکت شد. استاد: یکی از بهترین کارهایی که مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است! در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند انجام دهد، تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است. زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و سیستم حمایتی برای یکدیگر فراهم می آورند تا استرس و دشواری های زندگی را با یکدیگر تقسیم کنند تا از شدت آن بکاهند. آنها به بهانه های مختلف دور هم جمع می شوند. این کیفیت که به « وقت گذرانی با دوستان مؤنث » تعبیر می شود،با تولید سروتونین بیشتری در بدن، کمک می کند نوعی انتقال دهنده عصبی با افسردگی مقابله کند و در بدن احساس سرزندگی و نشاط به وجود آورد!



راه حل رد درخواست ازدواج

کلمات کلیدی :

 

کشاورزی در روستایی باید پول زیادی را که از پیرمردی قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر بسیار زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمع کار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد ی کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد. پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من شود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.



قانون زوال تدریجی

کلمات کلیدی :

 

شاید داستان قورباغه و ظرف آب را شنیده باشید. این مثال خوبی برای قانون زوال تدریجی است؛ اگر یک قورباغه ی شادی را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد، در واقع فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست. حالا اگر یکی از فامیلهای قورباغه را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید، بتدریج به آن حرارت دهید، قورباغه چه کار می کند؟ استراحت می کند و چند دقیقه بعد به خودش می گوید ظاهرا آب گرم شده است. تا چشم به هم بزنید یک قورباغه ی آب پز آماده است.



زندگی با کمترین خطا

کلمات کلیدی :

 

 

لقمان حکیم در راهی می رفت. مردی به او رسید و پرسید: تا شهر چه مدت زمان راه است؟ لقمان گفت: راه برو. مرد به راه خود ادامه داد. بعد از چند دقیقه ایستاد تا لقمان به او رسید. بار دیگر سوال کرد: تا شهر چند ساعت راه است؟ لقمان جواب داد: حدود دو ساعت.



تولدت مبارک پرشین بلاگ

کلمات کلیدی :

 

این که به کسی بگوییم: دوستت دارم! خیلی سخت نیست. شاید اولین باری که به کسی می گوییم، خیلی خاص باشد، ولی وقتی برای 20 بار، این را به او می گوییم، باز هم همانقدر برای او به یاد ماندنی است! دیر یا زود برای ما هم بیانش راحت تر می شود. همانطور که هر روز، به تارنما برای خواندن یادداشت ها و شمردن لایکها مراجعه می کنیم، تماما به یادماندنی است. گاهی ما باید "دوستت دارم!" را برای دیگران بکار ببریم. برای آنهایی که ما را بیشتر یاری می کنند. همه ی ما دوست داریم باور کنیم که نزدیکانمان آدم‌های متعادل و دارای ذهنی سالم هستند، گاهی هم متوجه شدیم حقیقت غیر از این است. اینها را مدیون تارنمایی هستیم که پرشین بلاگ در دنیای مجازی براحتی در اختیار ما قرار داده است، تجاربی که پس از گذشت زمانی کوتاه بدست آورده ایم. در عین حال مجموعه ای زیبا برای خودمان درست کرده ایم، برای قوی بودن در برابر مشکلات،‌ اصلاح سیستم اعتقادی، اعتماد به ‌نفس بیشتر، محیطی آرام برای خواندن داستان ، آشپزی، خاطرات کودک، افسانه های کهن و غیره. پس من ماسح به راحتی می گویم: ما در رقابت با خویشتن خویش هستیم.

زنده باد همیاری و دوستی ، فرخنده و پاینده باد پرشین بلاگ



توزیع امید!

کلمات کلیدی :

 

زمستان سختی بود و دهکده شیوانا با کمبود مواد غذایی روبرو شده بود. به خاطر سیل و خرابی پل ها و جاده ها امکان کمک رسانی از دهکده های دیگر فراهم نبود و به ناچار اهالی دهکده می بایست در مصرف نان و گندم صرفه جویی می کردند. به همین خاطر انباری بزرگ فراهم شد و تمام گندم ها در آن انبار جای گرفت و قرار شد  یک شخص مناسب به عنوان نگهبان و مسئول توزیع گندم ها انتخاب شود.



صف زندگی

کلمات کلیدی :

 

مردم بر روی سطح زمین، در یک صف راه می روند. هر کدام از آنها یک ساک در جلو و یکی در پشت حمل می کنند. در ساک جلویی، حسن ها و مزیت ها قرار دارد و در ساکت پشتی، نقص ها و خطاها! طی این صف طولانی، که زندگی نام دارد، چشمان ما به ساک هایی است که جلویمان قرار دارند. هنوز به همه آن دست نیافته ایم ولی مطمئنیم که یک روز این اتفاق می افتد. در پشت ما، کاستی ها و خطاها وزن زیادی را به ما تحمیل می کنند. ولی ما وانمود می کنیم که آنها را نمی بینیم، چون خیلی مشغول هستیم، مشغول به سرزنش خطاها و عیب هایی که در ساک فرد جلویی ما قرار دارد!



داستان حساب و کتاب ایام ماه مبارک رمضان

کلمات کلیدی :

 

ملانصرالدین تمام ماه رمضان را روزه می گرفت، عادت کرده بود هر روزی از این ماه می گذرد، پیش خود حساب کند چند روز از ماه باقی مانده است. حساب و کتاب هر روزه عاقبت کار دست ملانصرالدین داد و او را به وسواس و شک گرفتار کرد. هر روز با انگشتان دست هایش مشغول حساب و کتاب بود. ملانصرالدین تصمیم گرفت چاره ای بیاندیشد تا در ماه رمصانی که از امروز شروع می شد، حساب روزها را به طور دقیق داشته باشد. خیلی فکر کرد و عاقبت راهی پیش پایش گشوده دید و با خود گفت: هر روز که افطار می کنم، یک هسته خرما در قندان می اندازم.



ایراد نگیر، دیگران را بفهم!

کلمات کلیدی :

 

اگر کسی بیش از حد می خندد حتی به مسائل خیلی ساده و معمولی؛ او از درون به شدت اندوهگین است! اگر کسی بیش از حد می­خوابد، مطمئن باشید که او احساس تنهایی می­کند. اگر کسی کمتر حرف می­زند و یا در زمان حرف زدن بسیار سریع صحبت میکند؛ این بدان معناست که رازی برای پنهان کردن دارد. اگر کسی قادر نیست بگرید، او دارای شخصیتی ضعیف است.



راز آرامش

کلمات کلیدی :

 

مسافرین سوار هواپیما شدند و هواپیما پرواز کرد. ابری سیاه آسمان را پوشانده بود، زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. ناگهان، چراغ بالای سر مسافرین، کمربندها را ببندید! دوباره روشن شد. همه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدایی از بلندگو به گوش رسید، از پذیرایی فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است. موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای مهماندار: با عرض پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است!



درخشش سپید ماه

کلمات کلیدی :

 در صد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند

در سرزمین پروانه ها، افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. شبی وقتی که او هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد، ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت انگیز را دید که از میان شاخه های درختی می درخشید. در واقع آن ماه بود. چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان داستان ما و دوستانش متوجه ماه نشده بودند. با دیدن نور پیمانی ناگهانی و محکم در او پیدا شد و گفت: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد.



آن خانم چه کسی بود؟

کلمات کلیدی :

 

از استادی سخنور دعوت بعمل آمد که در جمع مدیران ارشد سازمانی ایراد سخن نماید. محور سخنرانى در خصوص مسائل انگیزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور میزد. او شروع به سخن نمود و پس از مدتى که توجه حضار کاملا" به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: آرى دوستان، من بهترین سالهاى زندگى ام را در آغوش زنى گذراندم که همسرم نبود. ناگهان سکوت شوک برانگیزى جمع حضار را فرا گرفت. او وقتى تعجب آنان را دید، پس از کمى مکث ادامه داد: آن زن، مادرم بود. حاضران شروع به خندیدن کردند و سپس سخنان خود را ادامه داد.



برتولت برشت : اگر کوسه ها آدم بودند

کلمات کلیدی :

 

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی" پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ آقای کی گفت: البته! اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند، در حقیقت همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند. مثلا وقتی یک ماهی کوچولو باله اش را زخمی می کرد بهش می رسیدند تا زود و بی هنگام نمیرد، برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد، گاه گاهی مهمانی های بزرگ بر پا میکردند، چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!



خورشیدی برای تمام فصل ها!

کلمات کلیدی :

 

معلم از شاگردان خواست انشایی با این عنوان بنویسند: تفاوت خورشید بهار با خورشید زمستان در چیست؟ هر کدام از شاگردان به جز یکی در مورد فرق بین خورشید بهار با خورشید زمستان، ده‌ها صفحه مطلب نوشتند. یکی نوشته بود که خورشید بهار جان‌افزا و حیات‌بخش است و خورشید زمستان کم‌رمق و بی‌جان. دیگری؛ خورشید بهار مهربان است و سبزآفرین، و خورشید زمستان نامهربان و انعکاس‌دهنده بی‌رنگی یخ و برف.



خوان رولفو : به یاد آور

کلمات کلیدی :

 

مادرش را بادنجا‌ن صدا می‌کردند چون همیشه تو دردسر می‌افتاد و آخر کار یک بچه پس می‌انداخت. می‌گویند پول و پله‌ای هم که داشت، همه‌اش را صرف کفن و دفن می‌کرد، چون بچه‌ها‌یش کمی بعد از آنکه دنیا می‌آمدند می‌مردند، او هم همیشه جماعتی را راه می‌انداخت تا برای آن‌ها آواز بخوانند و با موسیقی روانه گورستا‌ن‌شان کنند، یک‌ دستة کر از پسرها حمد و نثا، شکوه و جلال و آن آوازی را می‌خواندند که می‌گوید:اکنون، خداوندگارا، فرشته ی کوچک دیگری را برایت می‌فرستیم.



آبراهام لینکلن : به آموزگار پسرم

کلمات کلیدی :

  

 

به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.



سرنوشت گرگ طمع کار

کلمات کلیدی :

 

روزی، گرگی در دامنه کوه متوجه غاری شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات را صید کند. بدین ترتیب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند. روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند به سرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.



شلدون آلن سیلورستاین : پیرزنی توی کفش

کلمات کلیدی :

 
پیرزنی بود که توی کفش زندگی می کرد و اوآنقدر بچه داشت که نمی دانست با اونا چی کار کنه اما بالاخره مشکلش حل شد و نگرانی هایش تموم شد اون هم درست وقتی که یک نفر پاشو توی کفش کرد.



عرفان نظرآهاری : یک استکان یاد خدا

کلمات کلیدی :

 

شیطان. اندازه یک حبّه قند است. گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما . حل می شود آرام آرام، بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را، آن چای شیرین را ، شیطان زهرآگین دیرین را، آن وقت او، خون می شود در خانه تن، می چرخد و می گردد و می ماند آنجا.



مهر مادر

کلمات کلیدی :

 

این عکس دختری است در یتیم خانه ی عراق که هرگز مادرش را ندیده. هیچوقت در آغوش گرم مادر نخوابیده و هیچوقت مادر با دست پر مهرش و بوسه های شیرینش او را بیدار نکرده است. او از همه گله دارد. چرا که هیچ آغوشی را پذیرایش ندید! جز مادرش! او که از آسمان به کودکش می نگرد.



رعیت و عتیقه فروش

کلمات کلیدی :

  

 

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. رعیت کاسه ای نفیس و قدیمی داشت در گوشه ای افتاده بود و گربه ای در آن آب میخورد. عتیقه فروش دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟!



دیوید ریکلان : راه‌های نو برای زندگی بهتر

کلمات کلیدی :

 

گِلِن با اتومبیل شیک کورسی‌ در راه‏ برگشت از محل کار به خانه است. واقعاً روز بدی داشته است و می‌خواهد زودتر برای استراخت ‏به خانه برسد. تقریباً به مسیر خروجی بزرگراه، نزدیک شده ‏و باید خودرو را به خط کناری برساند.چراغ راهنما را می زند و مسیر را چک می‌کند، همین که می‌خواهد تغییر مسیر دهد، ماشین عقبی از او سبقت ‏می‌گیرد. گِلِن خیلی عصبانی می‌شود، چند حرف نان و آب‌دار حواله‌ی راننده ‏می‌کند و در ادامه‌ی مسیر تا منزل از ماجرا عصبانی است. مطمئن است که ماشین عقبی از روی عمد جلوی او پیچید. اما جقیقت این است که راننده‌ عقبی متوجه چراغ راهنمای گلن نشده بود. او مسیرش را گم کرد و از همسرش خواست که راهنمایی‌اش کند. همسرش در آخرین لحظه متوجه خروجی شد و به او گفت که فوراً سبقت بگیرد. او اصلاً گلن را ندیده بود.



در گمرک

کلمات کلیدی :

 

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد: در کیسه ها چه داری؟ او میگوید: شن! مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا ... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. روزی آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ قاچاقچی میگوید: دوچرخه!



مولانا : رحمت خداوند

کلمات کلیدی :

 

پیر مرد تهی دستی، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا روزی که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:



شهیندخت بهزادی : آداب معاشرت

کلمات کلیدی :

 

روزی مردی جایش را در اتوبوس به خانمی تعارف کرد. خانم به قدری از عمل آن مرد متعجب شد که از هوش رفت. وقتی او را به هوش آوردند، از آن آقا به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد، این بار آقا از تعجب بی هوش شد! در زندگی هر یک از ما دو راه وجود دارد، راه خوب و راه بد. اگر بعضی راه خوب را انتخاب می کنند برای آن است که راه بد بر اثر کثرت عبور بسته است!



سرش را مثل کبک زیر برف می کند!

کلمات کلیدی :

  

 

یکی از معجزات دنیای جانوران غریزه ی آنهاست. در گذشته وقتی که برف می بارید شکارچیان در منطقه ای که کبک داشت از چهار سو آرام و بی صدا پیش می رفتند و منطقۀ شکار را از هر طرف محاصره می کردند و کبکها را می پراندند و در هوا می زدند. کبک هنگام احساس خطر یک پرش برمی دارد و از ترس چند متر دورتر به سرعت پایین می آید. چون زمین پوشیده از برف است،‌ به دلیل سرعت فرود آمدن گاهی سر و گردن و گاهی تمام بدن پرنده در زیر برف فرو می رود و گاهی تنها دم و دو پایش بیرون می ماند و تا می خواست خود را از این حالت رهایی بخشد در همان چند ثانیه شکارچی خود را به سرعت به آن می رساند و پرنده را زنده شکار می کرد. البته بعضی وقت ها هم انسان ها هم سرشان را مثل کبک در برف فرو می برند! مثل این داستان ...



ماهیگیر

کلمات کلیدی :

  

 

مرد ماهیگیر هر بار که ماهی بزرگی می گرفت آنرا به دریا پرت می کرد. چرا؟! چون ماهیتابه اش کوچک بود!



ناپلئون

کلمات کلیدی :

 

هرگز اشتباه نکن. اگر اشتباه کردی، تکرار نکن. اگر تکرار کردی، اعتراف نکن. اگر اعتراف کردی، التماس نکن. اگر التماس کردی، دیگر زندگی نکن. کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد. یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است. فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است. تسخیر یک کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک یک زن آسانتر است. پیروزی یعنی خواستن. اینها سخنانی از ناپلئون بود اما داستان ...



داستان قضاوت

کلمات کلیدی :

 با همان متری که انداره گیری میکنید اندازه گیری میشوید

در نزدیکی ده ملا، مکان مرتفعی، شب ها باد می وزید و فوق العاده سرد بود. دوستان ملا گفتند: اگر بتوانی شبی تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید مهمانی مفصلی به همه ی ما بدهی. ملا قبول کرد, شب در آنجا تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح آمد و گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: واقعا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه, در حقیقت فقط در یکی از دهات اطراف پنجره ای باز و روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی!



ممدوح شوکت اسندال : فمنیست

کلمات کلیدی :

 

ماموران ولایتی برای ناهار  بیرون می رفتند. همزمان با پایین آمدن آقای سالیم مدیر آماری از پله ها، چند جوان در دفاتر مختلف، مشغول بحث و گفتگو با یکدیگر، در حال پایین رفتن بودند. از میانشان یک نفر، چند لحظه ای توقف کرد، انگار بخواهد دوستانش را به مبارزه ای بطلبد، با کوبیدن مشت به سینه، گفت: من فمنیستم، فمنیست. بعد با دیدن آقای سالیم که پشت سرشان ایستاده بود، حرفشان را قطع کرد و برای او راه باز کردند. آقای سالیم رد شد و رفت. اما لغت فمنیست، بدجوری ذهنش را به خود مشغول کرد، لغتی که زیاد استعمال می شد، چه معنی می توانست داشته باشد؟ آیا معنای زنانه می داد؟ بعد از نهار موقع کار باز به ذهنش آمد، فکر کرد و به این نتیجه رسید که باید از شخصی که می داند بپرسم.



وین دایر : هدایایی از آیکیس

کلمات کلیدی :

 

اولین گفتگویم را با او هرگز فراموش نمی کنم، تصمیم گرفتم با صداقت و اخلاص صحبت کنم. امیدوار بودم به من اعتماد کند. گفتم: چرا به من اعتماد میکنید؟ از کجا میدانید که به شما دروغ نمی گویم و به اینجا نیامده ام تا از شما سوء استفاده کنم؟ شاید فردی مجنون و غیر عادی باشم. گفت: منظورتان از دروغ گفتن چیست؟ ممکن است توضیح بدهید؟ گفتم: دروغ گفتن یعنی؛ نگفتن حقیقت.



دکتر شریعتی : دوست داشتن

کلمات کلیدی :

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلالی است،عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند، عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست!



راندا برن : راز

کلمات کلیدی :

 

 

همه چیز از ماه ژوئن شروع شد، زمانی که والدینم شروع به پیدا کردن مرد مناسبی کردند. تحصیلاتم را به پایان رسانده بودم، شغل خوبی هم پیدا کرده بودم و برای ازدواج آماده، فقط منتظر مرد مناسبی بودم. در همین اثناء، به کتاب راز برخوردم. قبلاً چند صفحه از این کتاب را خوانده بودم اما هیچوقت از آن پیروی نکردم. دوستم کتاب جادو و فیلم راز را به من هدیه داد.  فیلم راز خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. یک جورایی همیشه باور داشتم، هر چه را که واقعاً آرزو داشته باشیم به دست خواهیم آورد، اما هیچوقت افکارم در مسیر مناسبی قرار نداشت. فیلم راز پلی بین افکارم و واقعیت ایجاد کرد و مسیر فکری مرا مشخص ساخت.