شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کوروش نیکنام : چهارشنبه‌سوری

کلمات کلیدی :

 

چهارشنبه سوری هیچ ارتباطی با ایران باستان و زرتشتیان ندارد، در واقع شکل گیری این مراسم را پس از حمله اعراب به ایران می دانند. در ایران کهن هر یک از سی روز ماه، نامی ویژه داشت، نام فرشتگان! بنابر این اینکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگیریم خودش گویای این هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ایران مرسوم شد.



چهارشنبه سوری

کلمات کلیدی :

 

یادمان باشد که برافروختن آتش در شامگاه بهرام شید، یادآوری داستان پاک زیستن سیاوش است تا بیاموزاند به ما نیز پاک زیستن را. در افسانه های شاهنامه آمدست پس از اینکه سیاوش مادر خود را از دست می دهد، پدر او کی کاووس شاه، با زنی به نام سودابه ازدواج می کند، سودابه بعد از اینکه سیاوش را می بیند، دلباخته او شده و به بهانه ی  به ازدواج درآوردن دختر خود با سیاوش، دختر شوهر قبلی خود، سیاوش را به شبستان فرا می خواند و در نتیجه قصه ی یوسف و زلیخا، پیش می آید.



لئونیکلاویچ تولستوی : مرد خوشبخت

کلمات کلیدی :

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند. تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ  یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.



رهگذر با شما هستم!

کلمات کلیدی :

 

گفت: فرزندم؛ می خواهم بگویم، با یک حساب ساده زندگی فردی، می توانی انضباط، جدیت، پشتکار و رابطه ی او با خانواده و فرزندانش را پیدا کنی، تا به حال توجه کرده ای که کشش این عشق و علاقه از جانب بچه ها به سمت داشتن  این نوع پدر و مادرها بیشتر است. راز آنها صحبت و مهربانی است و صبر. امروز روز حمایت از حیوانات است، وقتی از ماشین پیاده شدم چشمم به کاغذ ورودی سالن افتاد،" حیوان ها بچه هایشان را نمی زنند!" او صحبتش را اینطور تمام کرد؛ هر جور که دلتان می خواهد زندگی کنید، لطفا از این به بعد با احساس و زندگی یک نفر دیگر بازی نکنید!



ویلیام هارت : هنر زندگی!

کلمات کلیدی :

 

 

مادری، پسرش را با بطری خالی و اسکناسی ده‌ روپیه‌ای جهت خرید مقداری روغن از مغازه به بیرون فرستاد. پسر روغن را خرید. اما در بازگشت، زمین خورد و بطری از دستش افتاد. پیش از آنکه بتواند بطری را بلند کند نیمی، از روغن بیرون ریخته بود. در حالی‌که روغن بطری نصف شده بود، گریان نزد مادرش برگشت و گفت: من نیمی از روغن را ریختم. مادر، پسر دیگرش را با بطری و اسکناسی ده روپیه‌ای دوباره فرستاد. متاسفانه او هم ضمن بازگشت زمین خورد و بطری را انداخت. باز نصف روغن بیرون ریخت. پسر بطری را برداشت و شادمان نزد مادرش بازگشت و گفت: مادر ببین! من نصف روغن را نگاه داشتم! بطری به زمین افتاد و ممکن بود، بشکند. روغن از بطری بیرون ریخت؛ ممکن بود تمام روغن بیرون بریزد، ولی من نیمی از آن را نگاه داشتم!



میشل سی اوستازسکی : روز قضاوت

کلمات کلیدی :

 

یک روز پائیزی نزدیک غروب، وقتی از یک فروشگاه با فنجان قهوه‌ام بیرون آمدم متوجه خانم مُسنی شدم که کنار باجه‌ی تلفن ایستاده بود. لباس‌هایی که او به تن کرده بود عبارت بودند از یک کلاه کهنه، یک ساق صورتی رنگ ده سال از مُد افتاده، دامن کوتاه مشکی، جوراب خاکستری، یک جفت کفش کتانی که انگار زمانی رنگش سفید بود، یک کت قهوه‌ای مندرس و یک جفت دستکش نَخ‌نَما. اگر بخواهم غیرمنصفانه در موردش قضاوت کنم باید بگویم که مثل بی‌خانمان‌های خیابان‌گرد به نظر می‌رسید. من توی ماشینم نشسته بودم و منتظر دوستم بودم که از خرید برگردد. در حالی که بی‌خیال قهوه‌ام را می‌نوشیدم آن خانم را دیدم که در کیفش دنبال پول خورد می‌گشت تا تلفن بزند. وقتی متوجه چهره غمگینش شدم دلم برایش سوخت. به نظر می‌رسید از وضعیت زندگی‌اش عصبانی است و از اینکه زندگی‌اش به اینجا کشیده ناامید شده است. حداقل وقتی از پیدا کردن پول در کیفش ناامید شد و کنار دیوار فروشگاه تکیه داد تا کمی استراحت کند قیافه‌اش به نظرم این طور می‌رسید



وین دایر : سکوت

کلمات کلیدی :

 

دست از صحبت کردن و فکر کردن بردارید. در حقیقت این کلید، حس آرامشی است که بخشی از مسیر جستجوی مقدس میباشد. آرامش معنای نبود جدال را نمیدهد همیشه جدال وجود دارد زیرا همیشه کسانی هستند که میخواهند شما مطابق میل آنها رفتار کنید. اگر در مورد یگانگی فردی خود، مطمئن باشید، فرصت تقویت دانش خودتان را دارید. جدال وجود دارد حتی زمانی که شما مشغول تمرین خاموش کردن گفتگوی درونی و آرام کردن ذهنتان هستید، باز هم جدال وجود خواهد داشت.



جبران خلیل جبران : به قلبت نگاه کن

کلمات کلیدی :

 

 

شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است. و جامی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که از اشک هایتان پر شده بود. هرچه غم عمیق تر وجود شما را می کاود گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت. آیا آن عود که آهنگش دل شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟ وقتی شاد و خرم هستی به اعماق قلبت نگاه کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود.



ایریانا، آریانا، اِران یا ایران باستان

کلمات کلیدی :

خدای بزرگ است اهورامزدا، آنکه این زمین را آفرید 

آریایی‌ها نزدیک کوه‌های اورال زندگی می‌کردند و به علت سرد شدن هوا و طولانی بودن تاریکی مجبور شدند به مناطق گرم‌تر مهاجرت کنند. دسته‌ای از آنان از طریق خوارزم و قفقاز به سرزمینی وارد شدند که ابتدا ایریانا، سپس آریانا و اِران و سرانجام ایران نام گرفت.



عشق بر بلندای مسجد

کلمات کلیدی :

 

عشق یکی از جلوه های شرر برانگیز زندگی، یگانه آتشی است که وقتی می‌سوزاند، خاکسترش به تنهایی، بازآفریننده‌ی همه‌ی هستی‌هاست. در حقیقت همین آتش عشق است که مولای روم به آنان که ندارندش نیست باد خطاب می‌کند. مسجد بی‌بی خانم در سمرقند محل زیبا و دیدنی داستان ی اسطوره‌ای و افسانهای زیبا و دردناک را  همیشه با خود یدک کشیده‌است. تیمور مرد کشتار و خون، بیشتر وقت خود را به کشورگشایی می‌گذرانید. برخی اوقات، اگر با مقاومت سرزمین‌های حمله شده روبرو می‌گردید، طبعاً جنگ به درازا می‌کشید و گرنه گاه زودتر از زمانی که فکر می‌کرد به سمرقند نزد همسرش بی‌بی خانم بر می‌گشت. همسرتیمور در غیاب شوهرش به یک معمار اصفهانی ساخت مسجدی را واگذار کرده بود. او به معمار می‌گوید که این مسجد هدیه‌ای است از سوی او به شوهرش تیمور گورکانی.



زندگی، حاصل جمع علامت تعجب هاست!

کلمات کلیدی :

 

همیشه نباید زد، گاهی هم باید خورد. حرف ها را !

گفت: فرزندم؛ هر چقدر بیشتر رشد کنید و بالاتر بروید، چشم اندازهایی بازتر و فراخ تر پیدا خواهید کرد. چشم اندازهایی که گاهی انسان های عادی هم، تنها در رویا ها و افسانه های خودشان، آن را می بینند. این موضوع حقیقت دارد که برای فتح قله های سخت، باید صخره های سخت را نوردید برای در نوردیدن صخره های سخت نیز باید عضلات و اراده ای سخت داشت. جی پی واسوانی می گوید: متواضع باشید، آن گاه دعاهایتان ابرها را خواهد شکافت و به عرش خواهید رسید.



ماریو بارگاس‌یوسا : آیا داستان هنر زندگی است؟

کلمات کلیدی :

 

 

از وقتی اولین داستان کوتاه‌ام را نوشتم، مردم پرسیده‌اند که آیا آنچه نوشته‌ام حقیقت داشته‌؟ با وجود اینکه گاهی وقت‌ها پاسخ‌هایم کنجکاوی‌شان را برآورده کرده است، صرف‌نظر از این که پاسخ‌ام چه قدر صادقانه است، هر بار من مانده‌ام با این حس عذاب‌آور مبنی بر اینکه چیزی گفته‌ام که کاملاً به مقصود نزدیک نیست. اینکه رمان‌ها درست هستند یا نادرست به همان اندازه برای افرادی خاص اهمیت دارد که خوب باشند یا بد و خواننده‌های بسیاری، آگاهانه یا ناآگاهانه، این دو را به هم ارتباط می‌دهند.



حکیم ابوالقاسم فردوسی : کی قباد در جنگ

کلمات کلیدی :

چون کی­قباد بر تخت شاهی استوار شد، کمر به جنگ افراسیاب بست و سپاهی سهمگین از ایرانیان به پیکار افراسیاب آراست. راست لشکر را به مهراب، شاه کابل، سپرد و چپ سپاه را به گستهم دلاور داد. در دل سپاه قارون رزمجوی و کشواد لشکرشکن جای داشتند. رستم، جهان پهلوان پهلوان جوان، در پیش سپاه روان بود و در پس او زال و کی­قباد اسب می­راندند. درفش کاویان که یادگار پیروزی ایرانیان بر ضحاک بود پیشاپیش سپاه می­رفت.



آتش همیشه بد نیست!

کلمات کلیدی :

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.



پائولو کوئیلو : روسپی و راهب

کلمات کلیدی :

 

در نزدیکی معبد، روبروی خانه اش, یک روسپی اقامت داشت! راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند, تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد: تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟! زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست، همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد. اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد. بعد از یک هفته, دوباره به روسپی گری پرداخت. در حقیقت هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شد فکر کرد: از حالا تا روز مرگ می شمرم که چند مرد وارد خانه ی این گناهکار شده است!



اطلاعات لطفا!

کلمات کلیدی :

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که در حقیقت همه چیز را می داند. اسم این موجود، اطلاعات لطفا! بود، و به همه سوالها پاسخ می داد! ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.



فرورتیش یا فرهاد دومین شاه ماد

کلمات کلیدی :

 

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگی هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد، سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند: زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند. جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت: فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت: تا کنون چه می کردند . پدر گفت: همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت:



در آغوش خداوند

کلمات کلیدی :

  

 

پسری از مرد روحانی می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد. وقتی آن مرد روحانی وارد منزل می شود، پیر مردی را می بیند که بر روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد. پیرمرد با دیدن مرد روحانی گفت: شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟ روحانی خودش را معرفی کرد و گفت: من در اینجا یک صندلی خالی می بینم، گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!



مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : مور و قلم

کلمات کلیدی :

 

در افسانه ها آمدست روزی مورچه‌ای کوچک؛ دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبایی رسم می‌کند. به دوست خود، مور دیگر گفت: ببین! این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند! نقش‌هایی مانند گل یاسمن و سوسن. مور پاسخ داد: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم خندید و گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازوست. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد.



پناهگاه ورجم پادشاه اسطوره ای ایران زمین

کلمات کلیدی :

 

جمشید شاه جامی داشت که آن را جام جهان نما می‌گفتند و در آن احوال ملک خویش میدید. اهورامزدا به جمشید شاه، فرزند طهمورث هشدار می‌دهد که مردمانش گرفتار سه زمستان و یخبندان هراس انگیز خواهند شد و در پی آن همگی زیوندگان از مردمان، جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به دستور او ورجم یا پناهگاهی ساخته شد که تخمهٔ گونه‌های جانوران، گیاهان و بهین مردمان را به آن جایگاه بردند تا به دور از سرما و گزند زندگی کنند و پس از به پایان رسیدن زمستان‌های مهیب، درهای جم را بگشایند و دوباره جهان آبادان و آکنده از به گزیده زیوندگان نژاد و نیک تبار آریائیان گردد. 



کی آلنبو : شکلات برای موهبتهای زنان

کلمات کلیدی :

 

من و همسر و خانواده ام تا زمان بازنشستگی مان در کالیفرنیا زندگی می کردیم. وقتی به بازنشستگی نزدیک شدیم احساس می کردیم که لازم است در ناحیه ای آرام تر و خلوت تر زندگی کنیم، سعی کردیم در کنار خلیج خانه ای اجاره کنیم. طی سالهایی که به خانه زمان بازنشستگی خود فکر می کردیم یک سری از موانع ذهنی وجود داشت. ما به یک خانه دو طبقه نیاز داشتیم، یک اتاق ناهار خوری و اتاق خواب در طبقه ی پایین به عنوان دفتر کار و و دو اتاق خواب بزرگ در طبقه ی بالا و آشپز خانه ای که آن قدر جالب باشد که بتوانم از آن لذت ببرم. داشتن یک آب نما و یک لوستر کریستال هم در اتاق ناهار خوری جالب خواهد بود. برای گرفتن خانه رویای خود دعا کردم  کتاب انجیل را در دست گرفتم و به سوره ای رسیدم. اگر ایمان شما به اندازه ی دانه ی خردل باشد و به کوه بگویید جا به جا شو،حرکت میکند و چیزی برایتان غیر ممکن نخواهد بود.



خمسه نظامی : داستان بهرام گور پهلوان تاریخی و کنیزک

کلمات کلیدی :

 

روزی بهرام گور ساسانی با کنیزک زیبای خود به شکار رفت و گور خرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند، مع هذا از کنیزک صدایی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی به حقیقت نگفت! بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت: میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم. کنیزک از روی ناز و تکبر گفت: باید که رخ بر افروزی، سر این گور در سمش دوزی!



عرفان نظرآهاری : جوانمرد نام دیگر تو ...

کلمات کلیدی :

هزاران معجزه میان آسمان و زمین

گفتند: آن مرد ماهیگیر است، آن مرد از دریا ماهی می گیرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد. جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد ماهی گیر است و از دریا ماهی می گیرد و چه نیکو آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد. اما نیکوتر مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد. و نیکوتر از این دو کسی است که می تواند از آب آتش بگیرد و از زمین، آسمان برداشت کند. ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که نا ممکن را ممکن کنند. هزاران معجزه میان آسمان و زمین معلق است. دستی باید تا معجزه ها را تحویل بگیرد. و آن دست جوانمرد است.



ادگارآلن پو

کلمات کلیدی :

 پدر داستان های پلیسی

من یک رویاپردازم. همه در آستانة خواب رویا می‌بافند و وقتی خواب‌شان عمیق می‌شود آن رویاها و افسانه ها را فراموش می‌کنند. من توان آن را دارم که از آستانة خواب برگردم و رویاهایم را نیز با خود برگردانم و آن‌ها را بنویسم. در واقع مواد خام داستان‌های من رویاهایم هستند. او با صدای بلند رویا می‌بیند و خواننده را شاهد حوادث خارق العاده می‌کند که با لذت در رویاهایش ساخته و پرداخته است.



افلاطون : جمهوریت

کلمات کلیدی :

لالایی برای کودکان! اینجا

ما بدوأ تمثیلات و حکایاتی را به اطفال می آموزیم که عمومأ دروغ هستند هر چند حاوی بعضی حقایق می باشند اما طفل نمی تواند تمیز دهد که کدامیک کنایه است و کدام نیست؛ عقایدی که در این سن کسب می کند معمولأ پاک شدنی نیست و به همین علت باید سعی خود را بکار برد که اولین اشعاری که می شنوند زیباترین و مناسب ترین جهت تعلیم فضائل باشد.



حکایت اخلاقی

کلمات کلیدی :

 

حکایت اخلاقی نیز مثل افسانه تمثیلی، گاهی از خصوصیت های تمثیلی برخوردار است اما شخصیت های آن برای ترویج اصول مذهبی و درس های اخلاقی نوشته شده؛ و آن قصه یا داستان ساده و کوتاهی است که حقیقت های کلی و عام را تصویر می کند. ساختار آن نه به مقتضیات عناصر درونی خود بلکه در جهت تحکیم و تأیید مقاصد اخلاقی گسترش می یابد و این قصد و غرض معمولاً صریح و آشکار است.



مرگ

کلمات کلیدی :

 

تصاویری که در آینه میبینید, از آنچه هستند بسیار به شما نزدیکترند !



ابوبکر عتیق نیشابوری : اصحاب کهف

کلمات کلیدی :

 

 

شهر فیلادلفیا، پیش از خروج عیسی، به روزگار دقیانوس جبار و ملکزادگان شهر هفت تن، آراسته، یاره های زرین بر دست، کمرهای مرصع به در و یواقیب بر میان، به نامهای رم باستان، مکسلمینا، مکتسلمینا، یملیخا، مریوس، دنوش، شاذرنوش و دانیوس، بامداد همه به خدمت بیستادندی، چون دقیانوس بنهادی، خدمت کردندی. روزی یکی از ایشان، ملکزادگان را دعوت کردی به سرای خویش. مهمانی مکسلمینا. گفتند: چه بوده که طعام نمیخوری!؟ گفت: دیروز تغیر بر ملک بدیدم! بدانستم که وی خدایی را نشاید. وی را چه پرستیم؟ که وی مقهوری ست همچون ما. ایشان گفتند: ما را هم این، در دل افتادست. رازها بگشادند و به لطف حق نور معرفت در دل ایشان پدید آمد. برخاستند. گفتند: اسبان در میدان اوگنیم و یکسر رویم از شهر که از خدایان دروغین و افسانه ها دوری جوییم.



دیروز که گذشته است دگر یاد نکن!

کلمات کلیدی :

 

گفت: فرزندم؛ به گذشته باج ندهید! بگذارید موج تهدید آمیز خاطرات گذشته مانند آبی مانده و کثیف، یکبار برای همیشه پی کار خود برود. به جای مدفون ساختن خاطرات تلخ در عمق وجودتان سعی کنید خاطرات را با همه ی احساسات تلخی که به خود گره زده اید از وجودتان بیرون بکشید و با آن رو به رو شوید و بعد همه ی آنها را به باد بسپارید و خود را از آنها آزاد سازید. آدم، همان تمدن است. تو تصویر خدا و تجلی او هستی. آدم همان ملکوت، یا عالم ماده است. ملکوت همان ذهن هشیار شما است. آدم همان چیزی است که رفتار مناسب را در جامعه تحمیل می‌کند. هشیار باشید. اعتدال داشته باشید! اعتدال!