شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوالقاسم انجوى شیرازى : پسر خارکن و آقا بازرجان

کلمات کلیدی :

 

پیرمرد خارکنی پسری داشت. روزی پیرمرد به پسرش گفت: من دیگر پیر شده ام و نمی توانم خار بکنم حالا نوبت توست که کار کنی تا بتوانیم امرار معاش کنیم. پسرک طناب و تبری برداشت و روانه صحرا شد. اما چون تا آن سن و سال دست به کاری نزده بود نتوانست کار کند و خار بکند. از همان جا قصری را دید باشکوه، به سمت آن رفت، در سایۀ دیوار قصر دراز کشید و از خستگی خوابش برد. اتفاقاً قصر متعلق به دختر پادشاه شهر بود. دختر شاه از لب بام قصر دید جوانی خوش سیما و رشید در پایین دیوار قصر خوابیده است، یک دل نه صد دل عاشق پسر خارکن شد!