شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

منوچهر کریم‌زاده : قبا سنگی

کلمات کلیدی :

 

یکی بید یکی نبید غیر از خدا هیچکس نبید. یه مردی بید راهزن، یه زن و سه تا دختر داشت. یه روزی می خواست بره سر راه دزدی کنه، زنه گفت برام چی چی بیار، یکی گفت برام آلانگو بیار، یکی گفت برام دستبند بیار، دختر کوچیکیه گفت هرچی خدا داد بیار. مرده رفت و رفت و رفت، بعد نشست سر راه. پادشاه اومد از اونجا بره، گفت ای مرد تو چکاره ای؟ مرده گفت مه قبا میدوزم. پادشاه گفت چه قبائی؟ مرده گفت قبا سنگی. پادشاه گفت سنگا رو قبا میکنی؟ مرده گفت، ها. مرده دید کو پادشاه یه تخته سنگ گنده داد کولش، و گفت خوب حالا که تو قبا سنگی میدوزی این تخته سنگا رو ببر برام یه قبا سنگی بدوز. بعد مرده غصه دار اومد خونه، سنگا که رو کولش بود پرت کرد پا چاه، و اومد بق کرد و نشست تو.