شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ارمین . وان : سرود پیروزی از مزمور

کلمات کلیدی :

 

در کلام خدا داستان های شگفت انگیز از نبردهای مردان خدا با شریران را می خوانیم که گاه به شکست و گاه به پیروزی مبدل می شدند. حضرت داوود (درود و رحمت خداوند بر او باد) در طی زندگی خویش بارها و بارها با شرایطی دشوار و نبردهای سهمگینی مواجه شد و به مرور، مهارت و راه و روش درست جنگیدن را آموخت. او نه در هنگام فرماندهی سپاه بنی اسرائیل و نه در هنگام پادشاهی بر قوم خدا، بلکه آن زمان که چوپانی کوچک بود، رمز و رموز جنگیدن را آموخت.



فضل‌الله مهتدی صبحی : ماه پیشونی

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود تو یه شهر دوری دختری با پدرش زندگی می کرد. دختر قصه ی ما مادرش رو تو بچگی از دست داده بود، تا اینکه پدرش ازدواج کرد. اون خانوم یه دختر درست هم سن و سال دختر قصه ی ما داشت. وقتی دختر تو خونه بود نامادری و دخترش خیلی اذیتش می کردند و هر وقت دختر به پدرش شکایت می کرد پدرش اونو دلداری میداد. تا از بد روزگار پدر در حادثه ای از بین رفت و دختر بی نوا خیلی تنها شد. او از صبح مجبور بود همه ی کارهای خونه رو انجام بده ولی خواهر ناتنیش همش مشغول بازی بود. یه روز نامادری یه مقدار پنبه به دختره داد و گفت اینها رو ببر و همه رو بریس.



عیسی مسیح درود و رحمت خداوند بر او باد: بخشش

کلمات کلیدی :

 

مردی بسیار پولدار تعداد زیادی کارگر برای کار در باغش نیاز داشت. لذا پیشکارش را به شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد. آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز بکار گمارد.



ما همه به هم نیازمندیم

کلمات کلیدی :

 

روزی دختر کوچکی از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار. با احتیاط تمام، پروانه را آزاد کرد. پروانه چرخی زد، پر کشید و دور شد. پس از مدت کوتاهی پروانه در پیکر فرشته ای زیبا، در برابر دختر ظاهر شد و به وی گفت: به سبب پاک دلی و مهربانیت آرزویی را که در دل داری بر آورده می سازم. دخترک پس از کمی تامل پاسخ داد: من می خواهم شاد باشم. فرشته خم شد و در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد و از دیده او پنهان گشت.



کائنات

کلمات کلیدی :

این جهان کوه است و فعل ما ندا      سوى ما آید نداها را صدا

کائنات شما را مجازات نمیکند؛ برکت هم نمیبخشد؛ کنترل هم نمیکند. کائنات تنها به آن ارتعاشى که از جانب شما ارسال میشود پاسخ میدهد. شاد بیاندیشى، شادمانى نصیبت میشود. منفى بیاندیشى، آنچه نصیبت میشود منفی ست. هر سیگنالی که از تو به بیرون ارسال شود مثل بازگشت صدا به سویت باز میگردد.



سیدابوالقاسم انجوى شیرازى : کچل‌تنوری

کلمات کلیدی :

قصه‌ و افسانه هاى ایرانى

یک کچلى بود به‌نام کچل‌تنوری. این کچل سالى دوازده ماه جاش توى تنور بود. روزی از روزها کچل برگشت گفت: ننه! من زن مى‌خوام. ننهٔ کچل در جواب گفت: ننه، تو یک‌نفر کچل هستى و سال به دوازده ماه تو تنور زندگى مى‌کنى. چه‌طورى براى تو زن بگیرم؟ کچل باز برگشت و گفت: من زن مى‌خوام. ننهٔ کچل‌تنورى گفت: حالا چه کسى را مى‌خوای؟ کچل گفت: من دختر پادشاه را مى‌خوام! ننهٔ کچل برگشت گفت: آخه پسر جون دختر پادشاه میاد خونهٔ تو چکار کنه که همیشه تو تنور هستی. کچل گفت: باید برى و او را برام بگیری. ننهٔ بیچاره ترسان و لرزان رفت خواستگارى دختر پادشاه. شاه قبول نکرد. اما دختر قبول کرد و عروسى کردند و دختر را آوردند براى کچل تنوری.



ویلیام هرت : مثل سنگ یا مانند روغن

کلمات کلیدی :

 

روزی، مرد جوانی که زار زار می‌گریست به نزد بودا آمد، در حالی که نمی‌توانست از گریه باز ایستد. بودا از او پرسید: چه شده جوان؟ جوان گفت: استاد، دیروز پدر پیرم مرد. بودا گفت: خُب، چه می‌شود کرد؟ اگر او مرده است، گریه دوباره زنده‌اش نمی‌کند. جوان گفت: بله استاد می‌فهمم. گریه پدرم را باز نمی‌گرداند؛ ولی من در حقیقت با تقاضای مخصوصی نزد شما آمده‌ام، خواهش می‌کنم برای پدر مرحومم کاری انجام بدهید! بودا گفت: از دست من برای پدر تو چه کاری ساخته است؟!



خسرو صالحى : کُلِجهٔ بزن و برقص

کلمات کلیدی :

باغ‌هاى بلورین خیال

روزى روزگاری، یه پادشاهى بود که از دار دنیا اولادش نمى‌شد. پیش حکیم رفت، دوا و درمون کرد، اونچه که تو بگى اون کرد، اما افاقه نکرد. آخرش گفت: باشه، شاید قسمت ما هم اینه. خودش و زنش پیر شده بودند و موهاشون سفید. یه روز که داشت دعا مى‌کرد و سر در گریبان بود، آمدند خبر دادند که دوریشى آمده، التماس مى‌کنه که شما رو ببینه، دستور داد فیضش بدهند. باز آمدند گفتند: یا امیر، هر کارى مى‌کنیم نمى‌ره، مى‌گه باید امیر رو ببینم. پادشاه گفت: بسیار خوب، بیارین ببینم چى مى‌گه. درویش وارد شد، دعا و ثناى شاه را به‌جا آورد و گفت: اى امیر، مى‌خواهم تنها باشیم.



نظامی گنجوی : داستان خیر و شر

کلمات کلیدی :

 

 هفت پیکر

در حقیقت داستانهای کهن ایرانی یا داستانهای پارسی در عرصه ادب عامه، در روزگاری نه چندان دور رواج فراوان داشت و به دلیل جذابیت و دل‌نشینی آن در بسیاری از محافل خانوادگی و مجامع، توسط افسانه‌گویان، دفترخوانان، شاعران، نقادان و پرده‌خوان ها بارها و بارها مورد بیان و نقد قرار گرفته اند. اکثر آنها با این جمله ها شروع می شوند: یکی بود یکی نبود. روزی بود و روزگاری. صدها سال پیش از این ...



محسن میهن‌دوست : دختر شاه پریان

کلمات کلیدی :

سمندر چل‌گیس

بازرگانى زنش بچه‌دار نمى‌شد، و آن‌قدر از این بابت ناراحت بود که گاه و بیگاه زنش را آزار مى‌داد و مى‌گفت: اگر براى من بچه نیاوری، تو را خواهم کشت. زن که ترسیده بود، به پیش نجار محله رفت و گفت: براى من دخترى از چوب درست کن و بگو که او زائیده است. و افزود: این راز را پنهان بدار و در برابر، هر چه بخواهی، خواهم داد. دیرى نگذشت که بین مردم پخش شد، زن بازرگان دخترى زائیده است. در حقیقت چندی نگذشت خواستگارى که شاه بود، براى دختر بازرگان پیدا شد. زن بازرگان، دختر تخته‌اى را به باغ برد و روى تختى خواباند.



غلامعلى سرمد : شاهرخ و نارپری

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى محلى قاینات

روزى بود، روزگارى بود. پادشاهى تنها یک پسر داشت که اسمش شاهرخ بود ولى مردم او را شاهرخ شاه مى‌گفتند. پادشاه و ملکه پسرشان را خیلى دوست داشتند و او را تا سن هفت سالگى در یک زیرزمین بزرگ مى‌کردند تا از چشم بد در امان باشد. مأموری سرپرستى و تربیت او را بر عهده داشت و هیچ‌وقت شاهرخ را تنها نمى‌گذاشت. یک روز که اتفاقا سرپرستش از زیرزمین خارج شده بود، پسر پادشاه با خود اندیشید: چرا باید همیشه محبوس باشم. بد نیست از اینجا خارج شوم تا ببینم در بیرون چه خبر است. چند قدمى که به‌طرف در رفت، به محلى رسید که نور خورشید از پنجره به درون مى‌تابید. پسرک ابتدا از دیدن نور تعجب کرد، بعد با خود گفت: در اطاق‌هاى دیگر چنین چیزهاى جالبى باشد و من در زیرزمین تاریک و مرطوب زندگى کنم؟ نه، دیگر حاضر نیستم به آن زیرزمین برگردم.



برونو بتلهایم : کودکان به قصه نیاز دارند

کلمات کلیدی :

 

تأثیر و اهمیت قصه‌های عامیانه در تکامل روحی و شکل‌گیری شخصیت کودک بر همگان مبرهن است. هیچ یک از انواع ادبیات کودک به اندازة قصه‌های عامیانه برای رشد و استحکام روانی او ثمربخش و خشنود‌کننده نیست. از این قصه‌ها در شناختن مسائل و حالات درونی انسان‌ها و یافتن راه حل‌های درست جهت حل مشکلات روانی، بیش از هر نوع دیگری از داستان می‌توان بهره جست.



غلامعلى سرمد : تسبیح گرانبها

کلمات کلیدی :

افسانههاى محلى قاینات

روزى پادشاهى با وزیرش از راهى مى‌گذشتند. پادشاه سوار بر اسب و وزیر پیاده بود. در راه یک تسبیح گرانبها پیدا کردند ولى چون هر دو نفر با هم آن را دیده بودند، در حقیقت نمى‌دانستند چه کسى باید صاحب آن باشد. پادشاه گفت: تسبیح را من دیده‌ام، مال من است. وزیر گفت: من آن را از زمین برداشته‌ام و باید مال من باشد. بعد از مدتى گفتگو، قرار شد که هرکدام یک داستان یا خاطره تعریف کنند.



یاد خدا آرامبخش قلبهاست

کلمات کلیدی :

 

گفت: فرزندم؛ می خواهم بگویم، گاهی برای فهمیدن ارزش یکدیگر خیلی دیر به خودمان می آییم. زندگی افسانه است، برای ما که غرق غفلت ناخوانده زمان حال هستیم. صدای هله‌لویا! هله‌لویا! در آن فضای روحانی و مملو از حقیقت و راستی مرا به خود آورد؛ چه کسی می داند آنچه می خواستم و از دست دادم، چیزی بوده که واقعا برایم مهم بوده است. آنچه درستی و مطلوبیت مقصودمان را تایید می کند قطعا تنها احساس دیروز ما نیست. گاه عواقب تلخ رسیدن به آنچه عالی می دانستیم و می خواستیم، تا انتهای راه زندگی گریبانگیرمان می شود و گاه نیز برای همیشه در سایه اتفاقات نیفتاده ناشناخته و پنهان در داستان زندگی ما باقی می ماند. بدون درک نعمت رهایی از افسوس هایی که اگر رخ می داد، با ما می ماند!



سیداحمد وکیلیان : داستان ایرانی گلچهره خانم

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى مشدى گلین‌خانم

یکی بود یکی نبود. در زمان قدیم در یکی از شهرها مردی زندگی میکرد که نامش حاتم بود. خانه ی او چهل در داشت و هر شخصی که به شهر وارد میشد حتما مهمان حاتم میشد. از یک در میرفت، بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب از آنجا خارج میشد. روزی مردی مهمان حاتم شد و از یک در وارد شد، بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب بیرون آمد. مرد خواست که دوباره از در دوم داخل شود اما غلامان نگذاشتند. مرد گفت: پس این شخص چطور نامش را حاتم گذاشته است، در شهر ما دختری هست بنام گلچهره که مثل حاتم یک منزل چهل دری دارد اگر کسی از هر چهل در داخل شود، بعد از خوردن و آشامیدن یک سینی طلا و یک اسب بگیرد و برود هیچ چیز به او نمی گویند. همینکه این سخن به گوش حاتم رسید بند و بساط را بست و راهی شهر گلچهره شد، میرفت و سراغ میگرفت، تا بعد از یکسال به کشور گلچهره رسید و مهمان او شد. موقعی که حاتم خواست برود هر چه پول و اسب دادند، او قبول نکرد و گفت: فقط با گلچهره خانم کار دارم.



محسن میهن‌دوست : سمندر چل‌گیس

کلمات کلیدی :

 

در روزگاران دور پادشاهى بود که هفت تا زن داشت و آنها براى پادشاه فرزندى به‌دنیا نمى‌آوردند. یک روز درویشى به قصر آمد و شروع به خواندن کرد. پادشاه به وزیر گفت: این درویش کیه؟ هر چه مى‌خواهد به او بدهید. وزیر در را باز کرد و پرسید: اى درویش نیازت چیست؟ درویش گفت: در حقیقت من پادشاه را کار دارم. وزیر پادشاه را صدا زد و گفت: درویش با شما کار دارد. پادشاه به در قصر آمد. درویش گفت: اى پادشاه! من مى‌دانم که داراى فرزند نمى‌شوی، این سیب را براى تو آورده‌ام، آن را با یکى از زنانت تقسیم کن. بعد از چند مدت زنت آبستن خواهد شد و تو داراى فرزندی خواهى شد.



سید ابوالقاسم انجوی شیرازی : دختر نارنج و ترنج

کلمات کلیدی :

  

ف‍ره‍ن‍گ اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ای م‍ردم ای‍ران

پادشاهى نذر کرد که اگر خدا به او پسری دهد؛ هر سال یک حوض عسل و روغن به فقرا ببخشد. خدا هم دعای او را مستجاب کرد و پسرى به او داد. پادشاه هر سال حوضی از عسل و روغن پر مى‌کرد مردم هم مى‌آمدند و ظرف‌هایشان را پر مى‌‌کردند. بیست سال گذشت. سال بیستم هم پادشاه مثل هر سال نذرش را ادا کرد. پیرزنى آمد و به پسر پادشاه گفت: من عسل و روغن مى‌خواهم. شاهزاده گفت: ننه جان! تمام شد. پیرزن گفت: حالا که این‌طور است، الهى گیر دختر نارنج و ترنج بیفتی!



غازی خان از سری داستانهای کهن پارسی

کلمات کلیدی :

 

 اولو تانرینن ادیلا

در زمانهای قدیم شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی بر میگشت. یک روز مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش گفت: از تو می خوام که این غاز را درست، تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه کسی بفهمد آنرا بخوریم، خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام. مبادا کسی از قضیه سردربیاورد. زن شکارچی که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و غاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد.



محسن میهن‌دوست : مهاجرت

کلمات کلیدی :

سنت‌شکن

مالدارى زنش پسر نمى‌آورد، پس نذر کرد که اگر داراى فرزند پسر شد هر سال گوسپندى را سر ببُرد، و گوشت آن را میان تنگدستان بخش کند. گذشت و زن مالدار آبستن شد و سر نه ماه و نه روز پسرى زائید که نامش را عبدالله گذاشتند، اما مالدار همین که به سر گله خود رفت، تا گوسپند پروارى را برگزیند و آن را قربانى کند، دلش نیامد و گفت به سال دیگر این کار را خواهم کرد. سال که گذشت و زاد روز عبدالله فرارسید، باز مالدار دلش نیامد گوسپندى پروار از میان گوسپندهایش بگیرد و قربانى کند، و سال سوم هم که فرا آمد مالدار نذرش را ادا نکرد و زمانى بیش نگذشت که بر بسترى بیمارى درافتاد و مُرد!



احمد شاملو : چل‌گزه مو

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى کتاب کوچه

یکى بود، یکى نبود. یک پادشاهى بود کور اجاق. نه پسرى داشت و نه دختری. روزى به درویشى گفت: چه کنم خدا پسرى بم بده که روز پیرى عصاى دستم باشه؟ درویش گفت: هفت شبانه‌روز سفره بى‌انداز فقیر بیچاره‌هاى ولایت را صدا کن نان و نمکت را بخورند و سر سفره دعات کنند، خدا به‌ات پسرى بده. پادشاه همین کار را کرد و خدا به‌اش پسرى داد. این پسر بزرگ شد تا رسید به سن بیست، و شنید در ولایت دوردستى دختر پادشاهى هست که در خوشگلى لنگه ندارد و بلندی موهایش هم چل‌گز است. ندیده و نشناخته خاطرخواه دختر شد و گفت: هر جور شده من باید این دختر را به چنگ بیاورم و به وصالش برسم.